English Version
This Site Is Available In English

در خفا مصرف می‌کردم

در خفا مصرف می‌کردم

امروز جلسه دوم از دوره دوم سری کارگاه‌های آموزشی خصوصی نمایندگی حسن‌آباد با استادی مسافر عباس، نگهبانی مسافر عباس و دبیری موقت مسافر مجید با دستور جلسه «صورت مسئله اعتیاد» در تاریخ چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار کرد.

سخنان استاد:

سلام دوستان عباس هستم مسافر. ابتدا از گروه مرزبانی و ایجنت محترم تشکر و قدردانی می‌کنم که این فرصت را در اختیار من قرار دادند تا در این جایگاه بنشینم، آموزش بگیرم و خدمت کنم. در خصوص دستور جلسه امروز «صورت مسئله اعتیاد» حدود ۲۰ سال پیش یا شاید بیشتر، خود من در شرایطی قرار داشتم که هم کارمند بودم و هم یک مغازه صنفی داشتم و کار می‌کردم. در آن زمان غرور زیادی داشتم و اصلاً حاضر نبودم بپذیرم که به مصرف‌کننده مواد تبدیل شده‌ام؛ حتی اگر کسی در کنارم مواد مصرف می‌کرد، می‌گفتم من مصرف‌کننده نیستم. در ظاهر، خودم را بسیار دست‌بالا می‌گرفتم؛ اما در خفا مصرف می‌کردم تا این‌که یک روز به خودم آمدم و دیدم به یک مصرف‌کننده جدی و دائمی تبدیل شده‌ام.

به دلیل شرایط خانوادگی و اجتماعی، رفت‌وآمد زیادی به غرب کشور داشتم. در مهمانی‌ها، عروسی‌ها، مراسم عزاداری، جشن‌ها و حتی ایام عید، مصرف مواد بخشی از فضای جمع بود. هرجا می‌رفتم، بساط مصرف برپا بود می‌نشستم و مصرف می‌کردم. به‌تدریج این مسئله آن‌قدر ادامه پیدا کرد که متوجه شدم مصرف من دائمی شده است. از طرفی، چون هم کارمند بودم و هم مغازه داشتم، نمی‌خواستم در جامعه و محل کار چهره‌ام خراب شود یا دیگران متوجه شوند که مصرف‌کننده شده‌ام. به همین دلیل تصمیم گرفتم میزان مصرفم را کنترل کنم و کاهش بدهم. روزی که وارد کنگره شدم، به آقا مهدی، راهنمای عزیزم، گفتم تصمیم گرفته‌ام مصرفم را به یک و نیم گرم در روز برسانم، نیم گرم صبح، نیم گرم ظهر و نیم گرم شب. در حالی که پیش از آن میزان مصرفم بسیار بیشتر بود. تصورم این بود که اگر بتوانم مقدار مشخصی مصرف کنم، هم خود را کنترل کرده‌ام و هم می‌توانم در جامعه و محل کار، ظاهر و جایگاه خود را حفظ کنم. بارها تلاش کردم مصرفم را کم کنم و حتی به‌طور کامل کنار بگذارم، اما هر بار شکست می‌خوردم.

یک بار تصمیم گرفتم از داروهای گیاهی استفاده کنم. دارو را تهیه کردم و طبق دستور مصرف کردم؛ اما چون ماده مصرفی من شیره بود، هر زمان احساس می‌کردم دارو اثر کافی ندارد، دوباره شیره مصرف می‌کردم. وقتی دیدم این روش نتیجه‌ای ندارد، دوباره مراجعه کردم و گفتم با این دارو نمی‌توانم مصرفم را کنار بگذارم. به من گفتند مقدار دارو را بیشتر کنم و من هم شروع کردم به مصرف مقدار بیشتری از همان دارو. در نهایت توانستم حدود شش ماه اصلاً مواد مصرف نکنم. بعد از مدتی، در ذهن من این‌طور شکل گرفت که دوره تمام شده و دیگر مصرف‌کننده نیستم. حدود ۲۰ روز تا یک ماه شرایط خوبی داشتم و تصور می‌کردم مشکل کاملاً برطرف شده است؛ اما دوباره در یک عروسی قرار گرفتم که دیگران در آن‌جا مواد مصرف می‌کردند. به من گفتند حالا که توانسته‌ای کنار بگذاری، یک بار دیگر مصرف کن. همان وسوسه و دیدن مصرف دیگران باعث شد دوباره به مواد برگردم. پس از بازگشت، مصرفم نه‌تنها دوباره شروع شد؛ بلکه در ادامه بیشتر از گذشته شد.

دوباره تلاش کردم با همان داروها مصرف را کنار بگذارم و این بار حدود سه ماه توانستم دوام بیاورم. پس از سه ماه، دوباره همان حالت ذهنی برایم ایجاد شد که انگار دوره تمام شده است. بار دیگر در جمعی قرار گرفتم که دیگران مواد مصرف می‌کردند و حتی دود تریاک و شیره را به سمت من می‌فرستادند. من که واقعاً از این شرایط خسته شده بودم، با خود گفتم دیگر نمی‌خواهم مصرف کنم و نمی‌دانستم باید چه کار کنم. در همین شرایط بود که خداوند نور کنگره را از طریق یکی از دوستانم وارد زندگی من کرد. احساس کردم با چیزی متفاوت روبه‌رو شده‌ام و این معرفی برای من اتفاق ساده‌ای نیست. آقا مهدی همیشه در لژیون می‌گفتند کسانی که وارد کنگره می‌شوند و درمان می‌‌شوند، مطمئن باشید در جایی کار خوبی انجام داده‌اند. من نمی‌دانم در گذشته کجا و چه کاری انجام داده بودم، اما احساس می‌کردم این فرصت پاسخی است که خداوند در اختیارم قرار داده است.

چون ساکن پرند بودم، به‌تدریج با شعبه آشنا شدم و با تشویق یکی از دوستانم به کنگره۶۰ آمدم. سه جلسه تازه‌واردین را گذراندم و در جلسه سوم، آقا مهدی استاد جلسه بودند. صحبت‌های ایشان در آن روز به‌شدت روی من تأثیر گذاشت. احساس کردم حرف‌های ایشان با شرایط من ارتباط مستقیم دارد و به همین دلیل تصمیم گرفتم پس از پایان جلسات تازه‌واردین، آقا مهدی را به‌عنوان راهنما انتخاب کنم. از همان ابتدا تصمیم گرفتم در کنگره بمانم، درمان شوم و بعد بتوانم خدمت کنم.سفرم را آغاز کردم، اگرچه در ابتدای مسیر گاهی با سختی‌ها و درگیری‌هایی روبه‌رو می‌شدم. شرایط خانوادگی من نیز به‌گونه‌ای بود که به دلیل داشتن سه دختر و دو داماد، اصلاً نمی‌توانستم در مقابل خانواده مصرف کنم یا حتی به‌راحتی بگویم مصرف‌کننده هستم و به کنگره می‌روم. به همین دلیل مدتی در خفا در این مسیر حرکت کردم، اما با وجود تمام مشکلات و اتفاقاتی که در طول سفر برایم پیش آمد، به درمان ادامه دادم.

در کنگره بود که برای نخستین بار به‌درستی فهمیدم صورت مسئله اعتیاد چیست و چرا درمان من نیازمند زمان و آموزش است. فهمیدم پاسخ این نیست که صرفاً مصرف را قطع کنم؛ بلکه باید حدود ۱۰ الی ۱۱ ماه سفر کنم، گوش به فرمان راهنما باشم و برای سلامتی خود حرکتی واقعی در زندگی انجام دهم. خدا را شکر توانستم به این مسیر پایبند بمانم. در کنگره می‌گویند «سرت را با سر راهنما عوض کن» اوایل برای من سؤال بود که چگونه باید این کار را انجام بدهم. حتی در ذهنم مقایسه‌هایی داشتم و فکر می‌کردم من از نظر ظاهری با راهنمایم تفاوت دارم و نمی‌دانستم چگونه باید نقطه‌نظر خود را کنار بگذارم. اما به‌تدریج فهمیدم تمام آموزش‌های کنگره و حتی رفتارهای ساده راهنما می‌تواند برای من درس باشد.

آقا مهدی بارها تأکید می‌کردند که باید دقیقاً سر وقت در جلسات حاضر شوم، به‌موقع از جلسه خارج شوم، سی‌دی‌ها را به موقع بنویسم و در پارک حضور منظم داشته باشم. شاید در ابتدا این مسائل، ساده به نظر می‌رسید، اما به‌تدریج فهمیدم همین نظم و فرمان‌برداری، بخشی از درمان من است. برای این‌که بتوانم از شرایط گذشته رها شوم، لازم بود این سختی‌ها را بپذیرم. هر چیزی که راهنما می‌گفت، با خود می‌گفتم حتماً دلیلی دارد و آن را انجام می‌دادم. حتی اگر گاهی راهنما به من تذکر می‌داد یا با جدیت صحبت می‌کرد، می‌دانستم هدفش این است که من به سلامتی برسم و بتوانم از شرایطی که در آن گرفتار شده‌ام، نجات پیدا کنم. به همین دلیل تلاش کردم آموزش‌ها را همان‌طور که دریافت می‌کنم، اجرا کنم و فقط به شنیدن آن‌ها اکتفا نکنم.

خدا را شکر که توانستم گوش به فرمان راهنمایم باشم، در کنگره بمانم و به رهایی برسم. پس از رهایی نیز با اجازه آقا مهدی، مسئولیتی به من سپرده شد و همچنان در مسیر خدمت هستم. امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم اگر صورت مسئله اعتیاد را به‌درستی نمی‌شناختم، اگر زمان لازم برای درمان را نمی‌پذیرفتم و اگر آموزش و راهنمایی را جدی نمی‌گرفتم، احتمالاً دوباره به همان مسیر گذشته بازمی‌گشتم. برای همین از خداوند، آقای مهندس، آقا مهدی و تمام عزیزانی که در این مسیر به من کمک کردند، تشکر می‌کنم و همیشه دعاگوی آن‌ها و آقای مهندس هستم.

تایپ و ویرایش: مسافر مجید
عکاس: مسافر مجید
ارسال: مرزبان خبری مسافر حسن
مسافران نمایندگی حسن‌آباد

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...