English Version
This Site Is Available In English

تن دنبال همانیدگی‌ها بود و خویش به‌دنبال رهایی

تن دنبال همانیدگی‌ها بود و خویش به‌دنبال رهایی

ساختارهای شهر وجودی مقابل هم قرار گرفته‌اند؛ هم‌چون گله‌های بوفالو در این دشت خویشتن به حرکت در‌آمده‌اند و گویی چنان ترسی بر آن‌ها غلبه کرده که با خشمی سهمگین پاهای خود را بر زمین می‌کوبند و از پوزه آن‌ها ماشین بخاری درحال جوشیدن است و این امر باعث شلوغی محیط آن‌ها می‌شود و هم‌چون درد حرکت می‌کند گویی از قله اورست به پایین پرتاب شده و تمامی خود را در خود درک می‌کند در‌حالی که بیرون از خود همه چیز؛ مانند خلعی هست آرام و بی‌صدا که فقط صدای فریاد خود را از درون می‌شنید و به شدت احساس می‌کرد اما نه، صدای دیگری می‌آید! سکوت کرد و گوش سپرد تا بشنود آیا کسی او را دنبال می‌کند؟ آری صدا، صدای طوفانی از برف بود که با ارتعاش صدای فریاد خود باعث حرکت و سقوط آن‌ها شده بود. وحشت بیش‌تری تمام شهر وجودی‌اش را فرا گرفت این‌بار نه‌تنها از جلو و روبه‌روی خود می‌ترسید تا با مجهولات روبرو شود؛ بلکه هجوم طوفان بهمن سهمگین که خود فراخوانده بود از پشت سر نیز او را احاطه کرده و ترس از پنهان شدن در زیر آن و مدفون شدن برایش بسیار سخت و دشوار می‌آمد ولی بهت و حیرت تمام خویشتن را فرا گرفته بود و هزاران سوال و چراها برایش تداعی می‌شد. امروز اگر روز تفکیک بین خویش و خویشتن است پس این همه وحشت برای چیست؟ مگر سالیانی را که با‌هم تنیده بودند را فراموش کرده بود که تمام سعی نفس برای جدایی بین خویش و خویشتن خود بود و افسوس هیچ‌گاه نتوانست خویش و خویشتن را یکی کند یا به تن بها می‌داد یا به خویش. تن دنبال همانیدگی‌ها بود و خویش به دنبال رهایی از همانیدگی‌ها بود تا روزی که به پرواز درآمد اگر امروز در‌حال پرواز است پس چرا احساس سقوط می‌کند؟ چرا وحشت از برخورد خویش و خویشتن باز پیدا کرده است و چرا از پشت سر خود می‌هراسد؟ چرا از روبه‌رو شدن با خود می‌گریزد مگر چه چیزی در میان این طوفان برخاسته پشت سر خود را دارد که وحشت را برایش به همراه آورده است؟ نیستی خود را در هست او می‌داند و هست خود را در نیستی.
کدام واقعیت است؟ آن چیزی که از من است و از پشت سر می‌آید؟ یا این چیزی که در لحظه سقوط را احساس می‌کند و هست خود را در نیستی پشت سر خود می‌خواهد و برخورد، و سکوت! گویی هیچ چیز نیست نه زمانی نه مکانی و موجودیت؛ یعنی کل؛ یعنی همه تویی و تو نیز همه! و بود و نبود با تو معنا پیدا می‌کند و همه چیز با نقاشی تو تغییر رنگ می‌دهد و با نقاشی تو، تن‌پوش‌ها رنگ خود را می‌گیرند و تن‌پوشی برای جدا شدن در زمانی از کل، در صور‌ظاهر و گم شدن و تنیده شدن بین خویش و خویشتن و امروز این شهر وجودی برایم از جایگاه رفیع برخوردار است و سوال این است آیا تن برای من است یا من برای تن یا هردو؟
«ما گم‌گشتگان به ظلمت نشسته‌ایم
ما خادمان خویشتن و در خود نشسته‌ایم
ما آغشته به همانیدگی خویش و خویشتنیم
ما در‌حد فصل خواستار رهایی خود نشسته‌ایم...»

نویسنده: مسافر احمد

ارسال: مسافر رسول

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...