رقص امواج در گردباد هستی؛ وقتی حرکت، تنها راه بازگشت است. ما در این جهان، نه ساکنان آرام یک جایگاه ثابت؛ بلکه مسافرانی هستیم که همچون امواجی در گردباد پرآشوب حیات فرود آمدهایم. ما از نیستی میآییم و به سوی هستی میرویم؛ اما چرا؟ برای «برداشتن» و «امانت دادن». هر آنچه در این سفر میبینیم، امانتی است که باید در پایان، با رشد و تعالی به صاحبش بازگردانیم. اما این بازگشت، بدون «فرمان» و بدون «آگاهی» تنها یک گمگشتگی بیپایان است.
سالها منتظر بودم… منتظر بودم تا مسیر کاملاً روشن شود، تا تمام ترسها از میان بروند و بعد قدم بردارم. اما زندگی برخلاف انتظار من با سکون به من پاسخ نداد؛ سکون برای من معنای «نیستی» داشت. من یاد گرفتم که نباید منتظر معجزه باشیم تا راه باز شود؛ بلکه باید با قدم گذاشتن، راه را خلق کنیم. همانطور که در آموزههای وادی هشتم شنیدم: «با حرکت، راه نمایان میشود.» این جمله، برای من دیگر یک کلام زیبا نبود؛ بلکه یک دستور نجات بود. من فهمیدم که اگر میخواهم معمار سرنوشت خود باشم، باید از میانه آشفتگی با دستانی لرزان اما با ارادهای استوار شروع به ساختن کنم.
اما چگونه میتوان در میانه طوفان، سبکبار حرکت کرد؟ من دریافتم که ابتدا باید با خودم آشتی کنم. باید تمام آن چیزهایی را که در مسیر زندگی به تأخیر انداخته بودم، تمام آن پیوندها و حقوقهایی را که نادیده گرفته بودم تسویه کنم. این «پاکسازی» تجربهای دردناک اما ضروری بود. من آموختم که برای پرواز به سوی هدف نباید کولهباری از جبرانهای انجامنشده را بر دوش کشید. برای اینکه بتوانم با قلبی آرام در کنگره بایستم، ابتدا باید در درون خود، با تمام بخشهای آسیبدیده صلح میکردم.
مسیر من از یک «ده دقیقه کوچک» نوشتن سیدیها شروع شد. شاید در نگاه اول؛ این تلاش ناچیز در برابر عظمت مسیر حقیر به نظر میرسید؛ اما من در آن ده دقیقه، معنای واقعی «حرکت» را یافتم و آرامآرام با خواندن کتابها و نوشتارها حرکتی عظیم در مسیرم آغاز شد. این پنج سال جنگ من با خود بود؛ جنگی برای تبدیل کردن «اراده» به «عادت». من یاد گرفتم که نظم، فقط یک قانون نیست؛ بلکه یک نوع عبادت است. از نظم در کارهای خانه گرفته تا در کارم، تا تمرین موسیقی و مدیریت روزمره زندگی. من آموختم که اگر بخواهم در موسیقی به آن دقت ملودیک و در زندگی به آن ثبات درونی برسم؛ باید در روزهای خستگی و ناامیدی نیز همان قدم کوچک را بردارم و هیچگاه در حالت سکون نمانم که اگر لحظهای غفلت کنم در مرگ حرکت فرو خواهم رفت.
زمین برای ما یک تفریحگاه نیست، زمین میدان اصلی مسابقه ماست. جایی است که نقابها کنار میروند و حقیقت ما آشکار میشود. در این میدان، شیطان؛ آن نماد تمام شکها و وسوسهها، همواره در کمین است تا ما را از «پیمان» خودمان، از آن «بله» مقدسی که در آغاز خلقت گفتیم دور کند. ما اینجا هستیم تا ثابت کنیم که آیا واقعاً بر سر عهد خود ایستادهایم یا خیر. حرکت من، نه برای رسیدن به یک مقصد دوردست؛ بلکه برای «اثبات وفاداری» به قدرت مطلق است. امروز من دیگر منتظر روشنایی مسیر نیستم، من خود، منبع نور حرکت خویش هستم. من فهمیدهام که حرکت برای رسیدن به مقصد نیست؛ حرکت برای «خود بودن» است. برای اینکه وقتی به پایان این سفر میرسم بتوانم با چشمانی روشن و قلبی سبک رو به سوی صاحب امانت کنم و با افتخار بگویم: «من در حین حرکت، راه خودم را با قدمهای استوار ساختم و بر سر پیمانم ایستادم.»
نویسنده و رابط خبری: راهنما همسفر بهنوش (لژیون چهارم)
عکس و ارسال: راهنما همسفر ثریا (لژیون هفتم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی لوییپاستور
- تعداد بازدید از این مطلب :
122