English Version
This Site Is Available In English

خلاصه‌ای از زندگی پر از درد و رنج خود را می‌نویسم

خلاصه‌ای از زندگی پر از درد و رنج خود را می‌نویسم

اگر بخواهم زندگی خود را روی دفتر بنویسم شاید چند کتاب باشد ولی خلاصه‌ای از زندگی پر از درد و رنج خود را می‌نویسم. دختری بودم که با هزار امید و آرزو به خانه بخت آمدم خوشحال و سرخوش تا زندگی کنم در کنار همسری که واقعا عاشق یکدیگر بودیم چند سالی از زندگی ما می‌گذشت تا از رفتار و اخلاق همسرم متوجه شدم که دچار اعتیاد شده است نمی‌دانستم چکار باید کنم؛ در خانواده‌ای بزرگ شده بودم که اصلا مصرف کننده ندیده بودم بهتر است بگویم به درد چه کنم گرفتار شده بودم نمی‌توانستم دردم را به کسی بگویم از قضاوت کردن‌های مردم حراس داشتم تا این که به مرور زمان قیافه همسرم اعتیاد او را نشان داد. کم‌کم دخالت‌های خانواده‌ها و اطرافیان آزارم می‌داد؛

از زخم و زبان‌های آنها دیگر خسته شده بودم تا اینکه تصمیم گرفتم با او صحبت کنم و مساله را به او گفتم او کِتمان کرد چند روزی طول کشید تا واقعیت را به من گفت و انگار خودش هم خسته شده بود با چشم گریان گفت: کمکم کن. تصمیم گرفتم کمکش کنم تا در خانه ترک کند او چند روزی درد کشید من هم با او گریه می‌کردم تا اینکه چند روز بعد متوجه شدم دوباره مصرف می‌کند حتی یک‌بار هم او را به کمپ ترک اعتیاد فرستادم ایشان نه این‌که در آن مکان ترک نکرد بلکه با ماده ای به اسم هروئین آشنا گردید و در آنجا مصرف کرد. بعد از اینکه بیرون آمد مصرف او از تریاک به هروئین تبدیل شد همسرم روزبه‌روز حالش بدتر می‌شد.

بعد از این دیگر زندگی برایم تلخ‌تر شد تا اینکه هربار که تصمیم به طلاق می‌گرفتم، وقتی به قیافه دخترم نگاه می‌کردم ناخودآگاه اشک از چشمانم سرازیر می‌شد که من در برابر این بچه هامسئول هستم و چگونه می‌توانم آنها را ترک کنم. ناامید و دل شکسته بودم؛ زمین و زمان را مقصر اعتیاد همسرم می‌دانستم تا اینکه اذن ورود به کنگره برایمان صادرشد همسرم به کنگره آمد و من را نیز تشویق کرد به کنگره بیایم اول قبول نمی‌کردم و می‌گفتم کنگره هم مثل مکان‌های دیگر بیهوده است تا روزی که خودم به کنگره آمدم. آن روز با تمام وجودم احساس کردم که همسر من اینجا نجات پیدا خواهد کرد، دو فرشته که در بدو ورودم به کنگره با آغوشی باز به سمت من آمدند و من با چشم گریان خود را در آغوش آنها انداختم. در کنگره اسم معتاد از روی همسر من برداشته شد و او را مسافر نامیدند و من نیز همسفر او شده بودم. همسفر: چه واژه قشنگی

انگار تمام وجود من پرشده بود از عشق و امید، امید به آینده، امید به رهایی؛ من و مسافرم دوباره در کنگره متولد شده بودیم دوباره عشق ورزیدن به یکدیگر را یاد گرفتیم. خدا را شکر می‌کنم که من را با کنگره آشنا کرد من زندگی خودم و بچه‌هایم را مدیون آقای مهندس و کنگره می‌دانم. برای انجام این عمل عظیم شکر،شکر،شکر

نویسنده: همسفر کبری رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون هفتم)

رابط خبری: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون هفتم)

ویرایش و ارسال: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر فرشته (لژیون سوم) دبیر سایت نمایندگی باباطاهر همدان

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...