همه چیز از یک غبارِ کوچک شروع شد؛ غباری که آرام آرام چشمها را پوشاند و رنگِ جهان را خاکستری کرد. اعتیاد، آن چیزی نیست که ناگهان تمام زندگی را میبلعد؛ او مانند یک مهمان ناخوانده و لجامگسیخته است که ابتدا با وعدهی آرامش میآید، اما وقتی جا خوش میکند، تمام خانهی روح را ویران میکند.
او از تو چیزی نمیگیرد، او «تو» را میگیرد؛ رنگِ خندهها را، عطرِ حضور را و آن نگاهِ شفافی را که روزی با خودت داشتی.
اما بدان که هیچ شبِ طولانیای، حتی تاریکترینِ آنها، نمیتواند بر طلوع خورشید غلبه کند.
اعتیاد، در واقع یک «دوری» است؛ دوری از خود، دوری از معنا و دوری از آن پیوندِ قدسی که ما را به هستی وصل میکند.
مسیر بازگشت، همیشه از راههای پهن و آسانی نمیگذرد. گاهی این مسیر، عبور از میان هزاران گرهِ کور و اشکهای شبانه است. اما زیباییِ این سفر، در همان قدمهای اول است؛ در همان لحظهای که انسان، میانِ لذتِ کاذبِ یک توهم و حقیقتِ تلخِ یک زندگی، دستش را به سوی حقیقت دراز میکند.
بازگشت، یعنی دوباره یاد گرفتنِ نفس کشیدن؛ بدونِ واسطه، بدونِ نقاب. یعنی دوباره کشف کردنِ آن نورِ کوچکی که در اعماقِ وجودمان، زیر لایههای خاکسترِ عادتها، هنوز تپنده و زنده است.
هر کسی که در این گرداب گرفتار شده، هنوز «هست». و تا هستی، امیدی هست. بیداری، همیشه از یک تصمیمِ کوچک شروع میشود: تصمیم برای اینکه دوباره، با چشمانِ باز، به جهان خیره شویم؛ حتی اگر جهان در ابتدا کمی ترسناک و بیرنگ به نظر برسد.
زیباییِ زندگی در بینقص بودن نیست، بلکه در تواناییِ ما برای جمع کردنِ تکههای شکسته و ساختنِ دوباره است. خورشید دوباره میتابد، برای کسانی که جرئت کردهاند از سایهها بیرون بیایند.
نویسنده:همسفر زهرا( الف)رهجوی راهنما همسفر امالبنین (لژیون تغذیه)
رابط خبری:همسفر ام البنین (راهنمای لژیون تغذیه)
ارسال:همسفر زهرا(خ)رهجوی راهنما همسفر زهره (لژیون دوم)نگهبان سایت
نمایندگی همسفران زاهدان
- تعداد بازدید از این مطلب :
37