جلسه هشتم از دوره اول جلسات لژیون سردار همسفران نمایندگی هشتگرد با استادی پهلوان همسفر رها، نگهبانی راهنمای تازهواردین همسفر معصومه و دبیری همسفر تارا با دستور جلسۀ «صورت مسألۀ اعتیاد» روز دوشنبه 6 شهریورماه ۱۴۰۵ ساعت 15:00 آغاز به کارکرد.

سلام دوستان، رها هستم؛ یک همسفر، خدا را سپاس و شکر بینهایت که این فرصت را در اختیار من قرار داد تا بیایم اینجا، شماها را ببینم و در این شعبه حضور داشته باشم.از آقای مهندس که فکر میکنم آقای مهندس عزیزِ همه ما هستند و از خانواده محترمشان سپاسگزارم که به ما این اجازه را میدهند که منِ، رها، بیایم یک گوشهای، ذرهای باشم و بتوانم یک ذره از آن حس و حالی را که این خانواده تجربه میکنند را تجربه کنم.از ایجنت محترم، خانم سلوه عزیزم، از خانم معصومه، نگهبان لژیون سردار، خزانهدار و دبیر عزیزشان، بسیار سپاسگزارم. ممنونم که من را لایق دانستند و دعوتم کردند.از خانم شیما همیشه یاد میکنم؛ چون بارها گفتم خورشید زندگی من هستند. تابیدند و باعث شدند تا من این رهایی شوم که الان میبینید. الهی شکر.
گره صورت مسئله اعتیاد 30 سال پیش باز شده است
دستور جلسه «صورت مسئله اعتیاد»؛ دیدهاید بعضی وقتها انگار آدم میخواهد از یک چیزی فرار کند. مثلاً میگویی این دستورجلسه سخت است؛ چطور درباره آن باید صحبت کرد؟ من چه علمی دارم که بتوانم درباره آن صحبت کنم؟ اما هستی میگردد و دقیقاً همان را جلوی راهت میگذارد. چند روز گذشته خیلی فکر میکردم که خدایا من به عنوان یک همسفر چه دیدگاهی میخواهم داشته باشم. روز چهارشنبه جناب مهندس صحبت میکردند و من لذت میکردم برای اتفاقاتی که بعد از دستور جلسه اعتیاد افتاد. وقتی صورت مسئله اعتیاد حل شد؛ در پس آن چه چیزهایی شد! آقای خدامی، روزی که به شعبه دکتر مسعود آمده بودند؛ تعریف میکردند کنگرهای که متشکل از هفت، هشت نفر بودند، بعد شد آکادمی و بعد آکادمی شد دانشگاه؛ به یک مکان علمی پر از مقالات، پر از انسانهای تحصیلکرده و آگاه. این اتفاقها همه در پس کشف صورت مسئله اعتیاد بود؛ سؤالی که سؤال تمام انسانها بوده است، مشکلی که هیچ جا باز نشده بود، گرهی که هیچ جا باز نشده بود و سی سال پیش باز شد اما هنوز خیلیها به دنبال آن هستند. ما علمی را داریم که با افتخار میتوانیم بگوییم سی سال از عمر آن میگذرد و خیلیها هنوز درباره آن نمیدانند؛ چیزی که برای ما چقدر آسان به نظر میرسد.
بخشش رمز پنهان شکل گیری کنگره
به نظر من این اتفاقها بدون کلی بخشش اتفاق نمیافتاد یعنی اگر آقای مهندس میگفتند: «من صورت مسئله را پیدا کردم و حل کردم. اعتیادم را درمان کردم و کلید حل این مسئله را برای خودم نگه میدارم. خودم درمان شدم، تمام شد، خانواده خودم حالشان خوب است، کافی است»، امروزچیزی به نام کنگره وجود نداشت. اما جناب مهندس بخشیدند. یک پله آمد جلو، چهار نفر جمع شدند، چهار نفر دیگر اضافه شدند این پله مدام رفت جلو، رفت جلو و حالا به درمان انواع بیماریها رسیدند و باز دوباره بخشیدند. دکتر امین به جهانبینی رسیدند؛ بخشیدند. هر پلهای که جلو رفتند، بخشش پررنگتر شد.
چرا من تغییر نمیکردم؟
زمانی که به کنگره آمده بودم، به من میگفتند «همقبیله نیستی». ناراحت نمیشدم. چون من زمان سفر مسافرم نبودم. ما هشت سال بعد با هم آشنا شده بودیم. خیلی در لژیون نشستم و گوش کردم. درلژیون به صدای همسفرها گوش میدادم تا درک کنم این داستان اعتیاد چیست؟ از چه باید بگذرند؟ چه کاری باید انجام بدهند؟ چه چیز را باید ببخشند؟ من باید کجا بروم؟ از کدام زاویه نگاه کنم تا نگاه یک همسفر را ببینم؟ به دنبال این بودم که اتفاقی بیفتد. مدام تلاش میکردم تغییر کنم؛ انگار روی تردمیل میدویدم. میخواستم تغییر کنم، اما نمیشد. میخواستم خدمت بگیرم، نمیشد. میخواستم خودم را در چشم راهنما درخشانتر کنم، نمیشد. از آن مسیر جا میماندم. یک لحظه با خودم فکر کردم: تو اینجا ایستادی، پاهایت را سفت نگه داشتهای و میخواهی تغییر کنی؟ این اصلاً امکانپذیر نیست. دستهایت پر است، جیبهایت پراست، زنبیلت پر است، کیفت پراست و بعد میگفتم عشق کو؟ محبت کو؟ چرا نمیبینم؟ چرا یک نفر رها میشود، من بغض نمیکنم؟ چرا تولد میشود، من بغض نمیکنم؟ چرا من تغییر نمیکنم؟ چرا درک نمیکنم این حرفها را؟ چرا بقیه احساساتی میشوند، راهنمایشان را میبینند، گلولهگلوله اشک میریزند، ولی من چرا اینطور نمیشوم؟
سی دی شمشیر در سنگ؛ جایی که فهمیدم دلم کجا قفل شده بود
راهنمایم به من گفت: «سیدی شمشیر در سنگ را درست گوش بده. ببین کجا دلت سنگ شده، کجا قفل کردی.» این فلش به سمت جلو؛ پیچ خورد و پیچید سمت خودم. اول خودم را بخشیدم و زمانیکه اجازه پهلوانی را از آقای مهندس گرفتم گفتم: خدایا پهلوان شدم پس چرا مهربان نشدم؟ چرا هنوز دارم ایراد میگیرم؟ غیبت میکنم؟ چرا نمیشود؟ چرا دلم هنوز سفت است؟ اما ذرهذره اتفاق افتاد. سرم خم شد و شدم رهجوی راهنمای خودم. یک بار نگاهم کرد و گفت: «رها، رهجو باش. اینقدر این طرف و آن طرف ندو. سرت را پایین بینداز، میآیی داخل، دنبال یک چیزی میگردی.» از روزی که جناب مهندس این شال را به گردن من انداختند تا همین الان که در اتاق مرزبانی به گردنم انداختم، هربار دست و پایم میلرزد؛ خدا شاهد است شعار نیست. مثل سیدی خوشبختی، نمیشود پهلوانی را فقط گفت.
الهی که آن حال را حس کنید، برای خودتان، به خاطر خودتان، در لژیون سردار قدم بگذارید. دوباره قدم بگذارم. منِ، رها، اینجا میخواهم که دوباره قدم بگذارم. من اینجا اول برای خودم میخواهم که دوباره قدم بگذارم؛ چون به محض اینکه میایستم، دوباره همه چیز برمیگردد. دوباره حسهای منفی، دوباره کابوسها، دوباره حال خراب، دوباره دست و پا میزنم که بیایم جلو. اول برای خودم و بعد برای همه. اول برای خودم میخواهم این قدم را بردارم و بعد برای همه میخواهم که این قدم را بردارند. برای شمایی که کنار من نشستهاید، تکتک همسفرانی که در کنگره هستند، تکتک همسفرانی که سالها انتظار کشیدند و رهایی را دیدند، رهایی خودشان را ببینند؛ از این بند اسارت، از این بند قفل و زنجیری که نمیگذارد ببخشند. الهی که ببینیم همه ما این حس را و درک کنیم.
از آن روزی که این شال آمد، هر بار که میخواهم دور گردنم بیندازم، دستانم میلرزد. سنگین است، واقعاً سنگین است. یک زمانی دلم میخواست دیده شوم. الان میگویم: خدایا، دیده نشوم. اصلاً حرف نزنم. استاد ننشینم. من کی هستم که حرف بزنم؟ یک زمانی آرزویش را داشتم. الان که پهلوانی اتفاق افتاده، میگویم: «نه، نه، نمیخواهم. هنوز خیلی مانده تا یاد بگیرم.» این را واقعاً از ته دلم میگویم. الهی که اتفاق بیفتد. اگر آرزویش را دارید، اگر خواستهاش را دارید، آن بخشش، آن پهلوانی، نه فقط با شال و قرآن، اول در دلمان اتفاق بیفتد و بعد تحقق پیدا کند؛ که جلسات چهارشنبه کنگره ۶۰ مملو از شالهای پهلوانی رنگارنگ شود. الهی آمین.
عکاس: مرزبان همسفر سپیده
تایپیست و ارسال: همسفر سهیلا-دبیر سایت
همسفران نمایندگی هشتگرد کرج
- تعداد بازدید از این مطلب :
31