جلسه سیزدهم از دوره نوزدهم کارگاههای آموزشی خصوصی مسافران کنگره۶۰ نمایندگی اردستان با استادی مسافر مجید، نگهبانی مسافر محمدحسین و دبیری مسافر ابراهیم با دستور جلسه "صورتمسئله اعتیاد" روز یکشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۵ رأس ساعت ۱۷ آغاز بهکار کرد.
خلاصه سخنان استاد:
اول از همه خدا را شکر میکنم که اجازه حضور در این مکان و در جمع شما دوستان را به من داده است. خدا را شکر میکنم که امروز دیگر مصرفکننده نیستم. جایی که کار و زندگی میکنم، مصرفکننده زیاد میبینم؛ آنقدر زیاد که تا حدودی برایم عادی شده؛ ولی هنوز هم بعضی افراد را که میبینم، واقعاً دلم به درد میآید.
با اینکه خودم سالها مصرفکننده بودم و چندین سال است که در محیطی قرار دارم که مصرفکنندههای زیادی در آنجا هستند، بعضی از شرایط هنوز هم برایم قابل هضم نیست. وقتی بعضی از آن افراد را میبینم، ناخودآگاه یاد خودم میافتم.من هم یک روزی مصرفکننده بودم؛ اما مدت زیادی قبول نمیکردم که مصرفکنندهام.
همیشه با خودم میگفتم: من تفننی مصرف میکنم. معتاد کسی است که کارتنخواب است، در پیادهرو میخوابد و سرپناه ندارد؛ اما بعدها متوجه شدم که ممکن است ظاهر یک نفر کاملاً با چیزی که من از یک معتاد در ذهنم ساخته بودم فرق داشته باشد؛ ولی درونش بهشدت گرفتار اعتیاد باشد؛ حتی به جایی رسیدم که فهمیدم شرایط خودم از خیلی از کسانی که آن زمان در خیابان میدیدم، بدتر شده بود.
به خاطر اطلاعات غلطی که به من میرسید، مرتب روشهای مختلف را امتحان میکردم. یک روز میگفتند: این قرص را بخور، آن شربت را کنار بگذار؛ یک روز میگفتند فلان شربت را جای فلان قرص استفاده کن. روشهای مختلفی حتی سقوط آزاد را امتحان کردم. کارم به جایی رسید که همزمان چند نوع قرص، شربت و مواد مختلف مصرف میکردم، فقط برای اینکه بتوانم کمی آرامش داشته باشم؛ اما واقعیت این بود که هیچوقت آرامش نداشتم.
هرچه جلوتر میرفتم، بیشتر همه چیزم را از دست میدادم. در آخر کار، خیلی از خود بیخود و بههمریخته شده بودم و دیگر نمیدانستم باید چه کار کنم.این مثال را از زندگی خودم زدم، چون آن زمان احساس میکردم هیچکس صورتمسئله اعتیاد را بهدرستی نمیشناسد. کسی نمیدانست درد واقعی مصرفکننده چیست و مشکل اصلی او کجاست.
هر جا میرفتم، چه پزشک و چه غیرپزشک و چه روشهای مختلف، بیشتر چیزی به من داده میشد که فقط برای مدتی حالم را بهتر کند؛ اما جایی نبود که بتوانم ریشه مشکل را پیدا کنم و آن را حل کنم. کارم به جایی رسید که فقط گریه میکردم و میگفتم: خدایا، من را نجات بده. دیگر هیچ راهی برای خودم نمیدیدم.
در همان شرایط به یکی از بیمارستانهای اصفهان و نزد روانپزشک مراجعه کردم. شروع کردم برای دکتر توضیح دادن که چه مشکلاتی دارم و چه شرایطی را پشت سر گذاشتهام. آنقدر بههمریخته بودم که دکتر نگران شد. از پشت میزش بلند شد، خانمی را صدا زد و از او خواست رضایت بدهد تا من را بیهوش کنند و اقدامات لازم را انجام دهند.
من به آنجا رفته بودم که مشکلم را درمان کنم و از مصرف دارو و مواد خلاص شوم؛ اما در نهایت یک نسخه به من دادند. رفتم داروخانه و داروها را گرفتم. وقتی برگشتم، یک پلاستیک پر از دارو روی میز گذاشتند و گفتند: اینها را بردار و برو؛ واقعاً ناامید شدم. احساس کردم دیگر هیچ راهی برای نجات من وجود ندارد. همان موقع یاد دوستی افتادم که خودش هم یک زمانی مصرفکننده بود.
حدود ۲۰ سال قبل، همان اوایل که کنگره در اصفهان و در بهزیستی فعالیت میکرد، او در آنجا درمان شده بود. یادم افتاد و اتفاقاً دوباره او را دیدم. رفتم سراغش و او خیلی کوتاه برایم توضیح داد که کنگره چیست و چه کاری انجام میدهد.من با یک ناامیدی شدید وارد کنگره شدم. اصلاً باورم نمیشد که این مکان بتواند برای من کاری انجام دهد؛ چون جاهای زیادی رفته و نتیجه نگرفته بودم.
با خودم گفتم شاید این مکان هم مثل بقیه مکانها باشد؛ ولی میروم تا حداقل به اطرافیانم ثابت کنم که من همه راهها را امتحان کردهام و هیچکدام جواب نداده است؛ اما وقتی وارد کنگره شدم و حال و هوای آنجا را دیدم، یک چیزی ته قلبم گفت: نه، اینجا همان جایی است که تو دنبالش میگشتی. با این حال هنوز ناامید بودم.
در صحبتها و جلسات مشاوره متوجه شدم که اینجا حرف از چیز متفاوتی است. صحبت از این بود که یک شخصی خودش این بیماری را تجربه و صورتمسئله اعتیاد را کشف و راه درمان آن را هم پیدا کرده است. برای من خیلی مهم بود که میشنیدم قرار نیست فقط مدتی حالم بهتر شود؛ قرار است ریشه مشکل شناخته شود و درمان بهصورت اصولی انجام شود.
خدا را شکر، با تمام ناامیدیای که داشتم، شروع کردم. یادم میآید اوایل سفرم در کنگره، احساس میکردم مثل یک بچه ابتدایی هستم که برای اولین بار وارد کلاس اول شده است. خیلی چیزها را نمیدانستم.باید مینشستم، گوش میدادم، آموزش میدیدم و یاد میگرفتم. برای من مهم نبود که قبلاً کجا رفتهام و چه چیزهایی تجربه کردهام.
فهمیدم اگر میخواهم به نتیجه برسم؛ باید از نقطه اول شروع کنم. همانطور که یک بچه کلاس اول، الفبا را از ابتدا یاد میگیرد، من هم باید الفبای درمان و زندگی سالم را دوباره یاد میگرفتم.امروز که به گذشته نگاه میکنم، میبینم یکی از مهمترین اتفاقهای زندگی من این بود که بالاخره قبول کردم چیزی را که نمیدانم، باید یاد بگیرم.
خدا را شکر میکنم که امروز مصرفکننده نیستم و خدا را شکر میکنم که فرصت پیدا کردم آموزش ببینم و تجربهای را که به دست آوردهام، با دیگران در میان بگذارم. اگر امروز میتوانم چند دقیقه در این جمع صحبت کنم، به این دلیل نیست که همه چیز را میدانم؛ به این دلیل است که خودم یک روز در همان نقطه ناامیدی ایستاده بودم و امروز به لطف خدا مسیر دیگری را تجربه میکنم.
در پایان فقط میتوانم بگویم: خدا را شکر برای اینکه راه را به من نشان داد؛ خدا را شکر برای اینکه توانستم قبول کنم که باید یاد بگیرم و خدا را شکر برای امروز
تایپیست : مسافر رسول ل۲، مسافر میلاد ل۳
عکاس: راهنمای تازهواردین مسافر ابراهیم
ویراستار: مسافر منصور ل۲
ارسال: مسافر ابراهیم نگهبان سایت
مسافران نمایندگی اردستان
- تعداد بازدید از این مطلب :
0