چهارمین جلسه از دور چهل و سوم کارگاههای آموزشی ویژه مسافران و همسفران کنگره 60 نمایندگی ایمان با استادی راهنما مسافر مصطفی، نگهبانی مسافر حامد و دبیری مسافر روحالله با دستور جلسه «صورت مسئله اعتیاد» در روز شنبه 4 مهرماه 1405 راس ساعت 16:30 آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:
خدا را شاکرم که دوباره به من اجازه داد در این جمع حضور داشته باشم تا آموزش بگیرم و خدمت کنم. دستور جلسه امروز «صورتمسئله اعتیاد» است و به قول آقای مهندس، سال تحصیلی ما از این جلسه آغاز میشود.

صورتمسئله اعتیاد چیست؟ چه شد که کنگره ۶۰ به اینجا رسید و توانست به موفقیت دست پیدا کند؟ به نظر من، فقط و فقط به این دلیل بود که صورتمسئله اعتیاد را پیدا کرد. ما یک صور آشکار و یک صور پنهان داریم. ممکن است در صور آشکار در حال حرکت و انجام کارهایی باشیم، اما اگر در صور پنهان باور نداشته باشم که سیستمی در کالبد و وجود من وجود دارد که بر اثر مصرف مواد مخدر از کار افتاده و با روش صحیح میتواند بازسازی و ترمیم شود، اتفاقی برای من نمیافتد. اگر این موضوع را نپذیرم، خوابم را درست نمیکنم، اگر بیمار شوم به سراغ قرص و داروهای مختلف میروم و کارهای دیگری انجام میدهم که بسیاری از مصرفکنندگان بهخوبی با آن آشنا هستند. اما اگر بپذیرم که چنین سیستمی در وجود من هست و بعد از مدتی تغییرات آن را در بدنم ببینم، دیگر دلم نمیآید این سیستم را با قرصها و مواد دیگر تخریب کنم یا با بینظمی در خواب و بیداری، روند بازسازی آن را مختل کنم.
صورتمسئله اعتیاد یعنی جایگزین شدن مواد مخدر بیرونی به جای مواد مخدر طبیعی و درونی بدن. یعنی بدن من تمام مواد مورد نیاز خود را بهصورت طبیعی تولید میکند، اما من با مصرف مواد از بیرون، این سیستم را از کار انداختهام. حالا که میخواهم آن را درست کنم، ممکن است به انجمنهای مختلف، کمپ یا روشهای دیگر مراجعه کنم و به هر طریقی بخواهم مصرف مواد را کنار بگذارم. من خیلی از پدر و مادرها یا بزرگترها را دیدهام که میگویند: «تو غیرت نداری، اراده نداری وگرنه کنار میگذاشتی» اما مسئله این نیست. امروز حداقل برای ما ثابت شده که اعتیاد ارتباطی با غیرت یا اراده ندارد. یک سیستم در بدن من از کار افتاده است. وقتی مصرف نمیکنم، تمام بدنم تحت فشار قرار میگیرد. حتی نمیتوانم با دیگران ارتباط برقرار کنم و بسیاری از سیستمهای بدنم درست کار نمیکنند. این موضوع شوخی نیست و یک مصرفکننده بهخوبی این شرایط را درک میکند. کسانی که چنین تجربهای نداشتهاند، شاید نتوانند آن را بهطور کامل درک کنند.
حالا اگر بخواهیم با شلاق، چوب و حبس با این مسئله برخورد کنیم و فرد را تحت فشار قرار دهیم که مصرف نکند، مشکل حل نمیشود. لطف خداوند شامل حال ما شد و این مسیر به ما نشان داده شد.مصطفی میتوانست امروز اینجا نباشد. میتوانست همچنان در کمپ باشد یا در رنج و عذاب زندگی کند؛ در شرایطی که بسیاری از سیستمهای بدنش درست کار نمیکنند، با همسر، فرزند، پدر، مادر، خواهر و برادر خود درگیر باشد و فقط به این دلیل که مواد مخدر استفاده نمیکند، نتواند حتی مدت کوتاهی کار کند. ممکن بود از زانو به پایین بدنم دیگر متعلق به خودم نباشد و ذهنم هم در اختیار خودم نباشد.
اما لطف خداوند شامل حال من شد و وارد این سیستم شدم و امروز در این مسیر حضور دارم. البته اگر بخواهم از مسیر منحرف شوم و راه دیگری بروم، باید بدانم که این سیستم با من شوخی ندارد. من این را در مورد خودم اعلام میکنم؛ آن نیرویی که این هستی را به وجود آورده، کار خود را بهخوبی بلد است. ممکن است من تصور کنم خیلی زرنگ هستم، اما اگر از مسیر درست خارج شوم، ممکن است زمانی به خودم بیایم که همهچیزم را از دست داده باشم و دیگر امکان جبران وجود نداشته باشد.
این صحبت را برای کسانی میگویم که در این سیستم هستند؛ چه کسانی که دومین سفر خود را انجام میدهند، چه کسانی که سومین سفرشان است و چه کسانی که تازه سفر اول را آغاز کردهاند. ممکن است فرد در ابتدای سفر، هر شب گریز بزند، ساعت سه یا چهار صبح بخوابد و تا ظهر بخوابد و مشکلات دیگری داشته باشد. اما بهتدریج فرصتی به او داده میشود تا سیستمهای درونی بدنش بازسازی شوند.
همان سیستمهای عصبی و بخشهای مختلف بدن که از کار افتادهاند و درست عمل نمیکنند، بهتدریج بازسازی میشوند. همانطور که آقای مهندس درباره ژنها و عملکرد بدن توضیح دادهاند، ممکن است در اثر اختلال، بهجای تولید یک ماده، ماده دیگری تولید شود؛ اما این سیستم در کنگره ۶۰ طی سفر ده، یازده یا دوازدهماهه، بهتدریج بازسازی و ترمیم میشود و میتواند به نحو احسن به کار خود ادامه دهد. نمونههای آن را در لژیون میبینیم، کسانی که درست حرکت میکنند و حالشان خوب میشود، میتوانند برای دیگران الگو باشند. کنار دستی من، برای من یک الگوست. وقتی میبینم او درست حرکت میکند و مشکلی ندارد، متوجه میشوم که این روش فوقالعاده است.
من مطمئنم که آقای مهندس هر طور شده دستگاههایی را وارد ایران خواهد کرد که بتوانیم با استفاده از آنها بهصورت دقیق مشخص کنیم چه موادی در بدن فرد کم یا زیاد است و مشکل از کدام قسمت است. امروز ممکن است برای خیلیها باورکردنی نباشد و پذیرش آن سخت باشد، اما اگر چنین امکانی فراهم شود، مشخص خواهد شد که مثلاً میزان دوپامین یا سایر مواد در بدن یک فرد چقدر است و چه اختلالی در سیستم او وجود دارد.

بخش دوم دستور جلسه (اولین سال رهایی مسافر داوود):
قسمت دوم دستور جلسه، تولد داوود عزیز است که خودش در مورد این موضوع صحبت خواهد کرد؛ بنابراین من زیاد درباره آن صحبت نمیکنم.داوود یکی از رهجوهایی بود که فکر میکنم برای دومین مرتبه در کنگره ۶۰ سفر میکرد. او با مصرف کوکائین وارد کنگره شده بود و تقریباً چیزی برایش باقی نمانده بود. همهچیزش را فروخته و از دست داده بود. صاحبخانه به او گفته بود که باید خانه را تخلیه کند، صاحب مغازه نیز با او مشکل داشت و حتی پدرش هم دیگر رابطه خوبی با او نداشت.
یک روز آمد و در لژیون نشست، شرایط بهگونهای بود که حتی اگر کسی ماشینش خراب میشد و میخواست برای تعمیر بیاورد، داوود تلاش میکرد به هر طریقی از این موقعیت استفاده کند. تصور میکرد، خودش در حال پول درآوردن است. به او اعلام کردم که اینجا به کسی، چنین روابطی اجازه داده نمیشود و کسی نباید به این شکل پیش برود. یک روز برگشت و از من پرسید: «چه کار کنم که خوب شوم؟ من همه درها را زدهام. واقعاً دوست دارم خوب شوم، اما وقتی آن زمان و آن حس فرا میرسد، نمیتوانم خودم را کنترل کنم.» من آن حس را میشناختم و میدانستم چه چیزی را بیان میکند و به او گفتم: «داوود، مشکل تو فقط مواد نیست. شاید پنج درصد مشکل تو مواد باشد و نود و پنج درصد آن، آسیبهایی است که به دیگران زدهای. ابتدا این بخش را درست کن؛ آنوقت به تو اجازه داده میشود که موادت را کنار بگذاری.»
داوود در اعماق تاریکی بود، به جرئت میگویم شاید اگر من جای داوود بودم، نمیتوانستم از آن شرایط بیرون بیایم چون شرایط بسیار سخت بود. بعد از مدتی که شروع به حرکت کرد، او را بازداشت کردند و یک خانم بخاطر تعمیر ماشیناش از او شکایت کرده بود و مسائل و مشکلات دیگری برایش پیش آمد. به من گفت: "من که دارم درست حرکت میکنم، الان چرا این اتفاقات میافتد؟!". به او گفتم: «طبیعی است؛ تحمل کن و حرکتت را ادامه بده.»خدا را صد هزار مرتبه شکر، بعد از آن داوود آنقدر زیبا سفر کرد که امروز یکی از بهترین افراد لژیون است و این نتیجه حرکت درست او در مسیر درمان است.ممنونم که به صحبتهای من گوش دادید.

مسافر داوود:
از همه شما بابت تبریکهایتان صمیمانه تشکر میکنم. میخواهم کمی از زندگی خودم بگویم؛ از اینکه کجا بودم و امروز به کجا رسیدهام. مثل همه مسافران، هرکدام از ما داستانی داریم که میتوان از آن بسیار گفت. همیشه این شعر را شنیدهایم:
«خرسند شدیم از اینکه امروز رنگی دگر است، نه رنگ دیروز
تا شب نشده رنگ دگر شد، گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز»
روزهایی بود که صبح زود، در حالی که خانوادهام خواب بودند، موتورم را روشن میکردم و برای تهیه مواد بیرون میرفتم. در خیابان که مردم را میدیدم، آرزو میکردم روزی بتوانم مثل آنها سالم زندگی کنم؛ بدون استرس، نگرانی، بدهکاری و دغدغه. به واسطه مصرف مواد، هرچه درآمد داشتم صرف مصرف میشد. از زن و فرزندم میزدم و به پدر و مادرم و حتی مشتریانم خسارت میزدم، فقط برای اینکه بتوانم هزینه مصرف روزانهام را تأمین کنم.
من مکانیک هستم و کار سختی دارم. ساعت هشت صبح سر کار میرفتم و گاهی تا یازده یا دوازده شب کار میکردم؛ فقط برای اینکه پول موادم را فراهم کنم. هنوز روزهایی را به یاد دارم که در سرمای زمستان، گرسنه و بدون لباس مناسب، زیر ماشین کار میکردم و با خودم فکر میکردم هرچه به دست میآورم، باید برای تهیه مواد هزینه کنم. گاهی همانجا زیر ماشین به حال خودم و خانوادهام گریه میکردم. میدانستم مسیرم اشتباه است، اما دیگر کنترلی روی مصرف نداشتم. مواد بیرونی جایگزین مواد درونی شده بود و تلاشهای چندروزه یا حتی یکهفتهای من برای قطع مصرف، نتیجهای نداشت. در یک دور باطل گرفتار شده بودم و نمیدانستم باید چه کار کنم.
خدا را شکر، به واسطه یکی از مشتریانم که از اعضای کنگره بود، وارد کنگره شدم. در جلسات اول باورم نمیشد که بتوانم به این شکل از مواد فاصله بگیرم. حتی در جلسه دوم تصمیم گرفتم دیگر نیایم. وقتی بچهها را میدیدم که حال خوبی دارند، برایم عجیب بود و با خودم میگفتم: «من که محرک مصرف میکنم، جایم اینجا نیست.» اگر تماس آقای حسین طالب، که آن زمان هملژیونی من بود، نبود، شاید دیگر به کنگره برنمیگشتم. او با من تماس گرفت و گفت باید جلسه سوم را بیایی و همین موضوع باعث شد مسیر کنگره برای من ادامه پیدا کند.
به مرور اتفاقاتی افتاد که باعث شد مصممتر شوم، یکی از مهمترین آنها، دیدن شرایطی بود که برای همسر و فرزندم ساخته بودم. اتفاق دیگر، گفتوگویی بود که با پدرم داشتم. به او گفتم که مواد مصرف میکنم، پول زیادی از بین میرود و به کمک نیاز دارم. انتظار داشتم بگوید پشتم است، اما بدون اینکه چیزی بگوید، از جا بلند شد، نگاهی به من و مغازه کرد و رفت. همان لحظه فهمیدم شرایط زندگیام تا چه اندازه خراب شده است.
وارد کنگره شدم و سفر اولم را انجام دادم، اما بعدها فهمیدم که بسیاری از کارهایم فقط در ظاهر درست بود. میخواستم دیگران مرا یک مسافر خوب ببینند، در حالی که خودم میدانستم درونم چه میگذرد. در نهایت، چند روز بعد از رهایی دوباره مصرف کردم. پس از آن، شرایط زندگیام بسیار سخت شد. شبها در ماشین یا مغازه میماندم و مصرف میکردم و دیگر برایم خانه، کار، بدهکاری و حرف مردم اهمیتی نداشت. به جایی رسیدم که با خودم گفتم دیگر خوبشدنی نیستم و هرچه دارم باید از بین برود.
وقتی وارد لژیون آقا مصطفی شدم، صحبتهای یکی از برادران لژیونی به نام مهران، که از زندگی و تغییراتش میگفت، برایم یک جرقه شد. دیدم شرایط او بسیار شبیه زندگی من است و اگر او توانسته تغییر کند، شاید من هم بتوانم. آن زمان همسرم از من جدا شده بود، در مسافرخانه میخوابیدم، صاحبخانه و صاحب مغازه هم دیگر نمیخواستند مرا تحمل کنند و بدهی سنگینی داشتم. به آقا مصطفی گفتم میخواهم سقوط آزاد بروم. ایشان گفتند سقوط آزاد برای کسی است که واقعاً میخواهد درست سفر کند. گفتم این بار واقعاً میخواهم تغییر کنم. پذیرفتند و از همان روز شروع کردم.
در آن سه روز، انگار تمام زندگیام از جلوی چشمم گذشت. با خودم گفتم: «چهل و چند سال اینگونه زندگی کردم؛ میخواهم باقی زندگیام را به شکل دیگری ادامه بدهم.» از آنجا تصمیم گرفتم حرف راهنمایم را نه فقط در ظاهر، بلکه از دل و با عشق انجام دهم. اگر میگفت سیدی بنویس، با دقت مینوشتم و دوباره میخواندم. اگر میگفت دارویت را سر وقت بخور، برایش ساعت میگذاشتم. اگر میگفت به پارک بیا، میآمدم. کمکم متوجه شدم مسئله اصلی فقط مصرف مواد نیست؛ باید ریشههای رفتار و زندگی خودم را پیدا کنم.
آقا مصطفی به من گفتند درست زندگی کن، درست کار کن و از مردم پول اضافه نگیر. برای من بسیار سخت بود، چون سالها زندگیام را بر پایه دیگری بنا کرده بودم. اما تصمیم گرفتم درست حرکت کنم. جاهایی که میتوانستم مبلغ بیشتری بگیرم، مبلغ واقعی و منصفانه را دریافت کردم. با وجود ترس و سختی، ادامه دادم. همسرم تقویمی داشت که تمام بدهکاریها و زمان پرداخت آنها را در آن نوشته بود. باورکردنی نبود که در کمتر از سه ماه، بسیاری از بدهیها یکییکی پرداخت شد. به مرور هوس مصرف از بین رفت، حالم بهتر شد، اعتبارم برگشت و رفتار مردم با من تغییر کرد.
امروز میدانم این تغییر را ابتدا از خداوند، سپس از کنگره، خانوادهام، راهنمایم، راهنمای همسفرم و تمام کسانی دارم که در این مسیر به من کمک کردند. شاید خودتان ندانید، اما من از تکتک شما درسهایی گرفتم و تلاش کردم آنها را در زندگیام به کار بگیرم. اگر بخواهم بگویم چه چیزی باعث شد از آن طرف رودخانه به این طرف برسم، باید بگویم مهمترین چیزی که در این دو سفر فهمیدم، این است که اگر قرار است کاری انجام دهم، باید آن را خالصانه و با عشق انجام بدهم، نه فقط برای انجام یک تکلیف.
به من فرصتی برای زندگی داده شده است؛ فرصتی که باید در آن ایرادات خودم را پیدا کنم و روی آنها کار کنم. امروز احساس میکنم بخشی از رسالت من این است که خودم را اصلاح کنم و اگر توانستم، به کسانی که شرایطی شبیه گذشته من دارند کمک کنم. آرزوی من این است که رهایی سفر اولیها را ببینم و تا جایی که از دستم برمیآید، در این مسیر همراهشان باشم؛ چون من روی دیگر این سکه را دیدهام و میدانم تغییر امکانپذیر است. آرزوی من این است که رهایی سفر اولیها را ببینم و تا جایی که از دستم برمیآید، در این مسیر همراهشان باشم؛ چون من روی دیگر این سکه را دیدهام و میدانم تغییر امکانپذیر است.
از اینکه به صحبتهایم گوش دادید، صمیمانه سپاسگزارم.

پدر مسافر داوود:
نمیدانم چیزهایی که میگویم درست است یا نه، ولی برای کسانی میگویم که تازه شروع کردهاند یا تازه به اینجا آمدهاند. شاید داوود در طی۲۰ سال، میلیاردها تومان به خانواده و خودش ضرر زد. الان از خوشحالی چیزی ندارم بگویم. فقط به هرکسی که این کار را انجام میدهد میگویم سعی کند این کار را نکند، چون همهچیز انسان و در آخر خود انسان هم از بین میرود.
راهنما همسفر بهاره:
تولد یک سال رهایی آقا داوود را به خودشان، راهنمای محترمشان، همسفر عزیزشان، در اصل جناب آقای مهندس و خانواده محترمشان و همه شما عزیزان و همچنین پدر گرامیشان تبریک میگویم. خیلی خوشحالم به خاطر این جشن و به خاطر تولد یک سال رهایی. نتیجه صبوری، استقامت، تلاش، خواست، آموزش و همه این فاکتورهاست که چنین اتفاقی رقم میخورد.
اگر بخواهم از سمیرا صحبت کنم، همانطور که خود مسافر و راهنمایشان گفتند، دو بار سفر کردند. سمیرا سه سال و خردهای است که در لژیون ما حضور دارد. روز اولی که وارد کنگره شد، نسبت به کنگره ایمان نداشت و همینطور به مسیر رهایی و اینجور مسائل، اعتقاد زیادی نداشت. چالشها شروع شد و بیقراری همسفر هم شروع شد. اما از یک جایی به بعد به او گفتم: «دیگر اجازه نداری کاری به کار مسافرت داشته باشی؛ بنشین و سفر کن.»
انصافاً از آنجا به بعد سفرش را شروع کرد. همهچیز انگار کنار هم جفتوجور شد و آمد کنار مسافرش قرار گرفت، حال خودش خوب شد، آموزشها را گرفت و فرمانبردار شد. جز «بله» و «چشم»، دیگر چیزی نگفت تا اینکه یک رهایی خیلی قشنگ داشتند و این مسیر با همه چالشهایش طی شد. در سفر دوم هم سختیهای زیادی داشتند. تا آنجایی که من در جریانم، تا امروز سعی کرده که دانهدانه گرههای درونش را باز کند و کانون گرم خانوادهاش را حفظ کند و کمک مسافرش باشد تا امروز اینجا باشند و این حس قشنگ را جشن بگیرند.
برای سمیرای عزیزم خیلی خوشحالم که توانستیم مسیر را اینقدر قشنگ جلو ببریم، خودش اینقدر قشنگ روی خودش کار کند و امیدوارم در ادامه مسیر، هر دو عزیز بتوانند با قدرت، پرتوان و پرتلاش ادامه بدهند. انشاءالله پیام این تولد برای آن عزیزانی باشد که هنوز در مسیر ماندهاند و سفر نکردهاند، تا بتوانند بهدرستی سفرشان را انجام دهند. انشاءالله این جشن یک نقطه تفکر برایشان باشد و به نتیجه نهایی برسند. ممنون و متشکرم.
همسفر سمیرا:
من هم به نوبه خودم از آقای مهندس دژاکام، بنیان کنگره ۶۰، ایجنت و مرزبانها تشکر میکنم؛ بهخصوص خانم بهاره عزیزم که راهنمای من هستند و راهنمای مسافرم، آقا مصطفی و
همچنین از پدر همسرم که تشریف آوردند و بسیاری از اشتباههای ما را تحمل کردند، تشکر میکنم. همینطور از پسرم که در تمام این سختیها، زمانی که نوجوان بود، کنار ما بود و تنهایمان نگذاشت، خیلی از او ممنونم.
از تلخیها نمیخواهم صحبت کنم، چون صحبت شد. فقط میخواهم بگویم که من توانستم اینجا، با گذراندن قدمبهقدم آموزشها و با صبر، دوباره لبخند، اعتماد، امنیت مالی، مسئولیتپذیری، ثبات، آرامش و آسایش را به زندگیام برگردانم به تمام همسفرانی که ناامید هستند یا در وسط راه احساس پوچی و تنهایی میکنند، کاملاً حق میدهم. جنگیدن خیلی سخت است و واقعاً آدم کم میآورد. ولی مطمئن باشند اگر به این مسیر باور و ایمان داشته باشند، طعم خوش رهایی، آرامش، آسایش، لبخند و خوشحالی را حتماً خواهند چشید.
همانطور که آقای مهندس گفتند: «پایان هر نقطه، سرآغاز خط دیگری است.» از تکتک شما عزیزان بابت تبریکهایتان و از تمام خواهر لژیونیهایم تشکر میکنم که امروز در کنارم بودید و در این جشن همراهیمان کردید. برای همه شما آرزوی نیکبختی و شادی دارم. ممنونم از اینکه به صحبتهایمان گوش دادید.
پسر مسافر داوود:
پدرم همیشه در زندگی برای من مثل یک قهرمان بود. از کودکی سعی میکردم هر کاری انجام میدهد، از او الگوبرداری کنم. خیلی دوستش داشتم و هنوز هم دوستش دارم، چون همیشه برای من مردی قابل احترام و الگو بود. به خودش اهمیت میداد، از نظر ظاهری به خودش میرسید و برای خانواده ارزش زیادی قائل بود. هرچه بزرگتر شدم و بعضی از مسائل زندگی را بیشتر فهمیدم، متوجه داستانها و سختیهایی شدم که در زندگی وجود داشته است.
نمیگویم از پدرم متنفر شدم، اما ته دلم همیشه از بعضی مسائل ناراحت بودم. با این حال، میدانستم بسیاری از این اتفاقات دست خودش نبوده است. هیچوقت هم این حرفها را با کسی مطرح نکردم، چون دوستش داشتم و همیشه سعی میکردم شرایط را درک کنم و تا جایی که میتوانم با او کنار بیایم. یادم میآید گاهی پدرم در اتاق گریه میکرد و به من قولهایی میداد، من هم با تمام وجود سعی میکردم او را درک کنم. درست است که خودم شاید، همیشه پسر خوبی برای خانوادهام نبودم، اما تلاش کردم جبران کنم و قدر زحمتهایی را که برای من کشیدهاند را بدانم و باعث سربلندیشان شوم.
حتی اسم پدرم را در گوشی به زبان انگلیسی «Hero» گذاشتهام؛ یعنی قهرمان. چون واقعاً همیشه قهرمان زندگی من بوده و هست. من همیشه سعی کردهام از او یاد بگیرم؛ از ارادهای که دارد، از فن بیانش و از بسیاری از ویژگیهای خوبش. شاید هیچوقت نتوانم با حرفهایم آنطور که باید به او نشان بدهم که چقدر دوستش دارم، اما یک قول به او میدهم: تلاش میکنم روزی باعث سربلندیاش شوم. بابا، همیشه به تو افتخار میکنم.

کسب مقام سوم تیم نمایندگی ایمان در مسابقات والیبال جام عقاب طلایی

تقدیر از مسافر مهدی نفر برتر آزمون داخلی نمایندگی ایمان (شهریور ماه 1405)
.jpg)
تایپ: مسافر مهدی
عکاس خبری: مسافر امیر
ویرایش و ارسال: مسافران امیر و مهدی
گروه خبری سایت نمایندگی ایمان
- تعداد بازدید از این مطلب :
162