میخواهم از سمیهای بنویسم که با هزار امید و آرزو وارد زندگی مشترک شده بود. عاشق مردی شده بودم که در تاریکی اعتیاد قرار داشت. فکر میکردم که من غول چراغ جادو هستم و میتوانم او را نجات دهم؛ اما غافل از اینکه از اعتیاد چیزی نمیدانم. وقتی با دشواریهای اعتیاد مواجه شدم، گویی دنیا برایم تمام شد. ناامیدی، نفرت و کینه در درونم جای عشق را گرفتند؛ حتی چندین بار دست به خودکشی زدم. روی برگشت به خانه پدرم را نداشتم، چون خودم مسافرم را بدون رضایت آنها انتخاب کرده بودم. با این حال خانوادهام بارها به من پیشنهاد طلاق دادند؛ ولی چون مسافرم و زندگیمان را دوست داشتم، نمیخواستم جدا شوم.
بارها و بارها راه نادرست را امتحان کردیم تا مسافرم ترک کند؛ ولی هیچکدام تداوم نداشت و باز شروع به مصرف میکرد. زمانی که با کنگره۶۰ آشنا شدیم تا سه ماه خوب سفر کرد؛ ولی بعد از گذشت سه ماه سفر خود را رها کرد. خیلی دوست داشت که مجدد سفر خود را شروع کند؛ ولی آنقدر زور مواد زیاد بود که نمیتوانست. در همین حوالی مسافرم را گرفتند و به کمپ اجباری بردند. در آن شرایط خودم به تنهایی کار کردم، چون یاد گرفته بودم خودم بایستی از پس مشکلاتم بر بیایم. بعد از بیست روز هزینه کمپ را پرداخت کردم و مسافرم را از آنجا بیرون آوردم، چون به این باور رسیده بودم که نگه داشتن مصرفکننده در کمپ، نه تنها او را درمان نمیکند؛ بلکه باعث میشود بعد از بیرون آمدن، مصرفش چند برابر شود. بعد از گذشت این اتفاقات دوباره به کنگره۶۰ آمد. خداراشکر خوب سفر کرد و به رهایی رسید.
اکنون در انتظار مسافر کوچولومان هستیم و بابت حال خوب و آرامش امروزم خدا را سپاسگزارم. در زندگی همیشه در جستوجوی آدمهایی بودم که عشق و محبت واقعی داشته باشند، دوست داشتم جایی را پیدا کنم که قضاوت نشوم، بعد از دردودل کردن همه با انگشت مرا نشان ندهند و کنگره همانجا بود. مکانی که مملوء از آموزش و حال خوب است. با اولین ورودم به کنگره۶۰ حس و حالم تغییر کرد؛ انگار سالیان سال از حضورم در این مکان مقدس گذشته بود. گرههای درونی و نقصهای خود را پذیرفتم و متمرکز شدم روی خودم تا آرام آرام به آرامش نسبی رسیدم. درونم سرشار از حسهای منفی بود که خودم با دستهای خودم ساخته بودم و فقط خودم میتوانستم آنها را درست کنم.
من بسیار آدم عجولی بودم؛ سیدی نوشتن و خدمت کردن در کنگره۶۰ من را صبور کرد. هر خدمتی که انجام دادم برای من یک آموزش به همراه داشت. خدمت در سایت ترس من را از بین برد. همیشه وقتی از من مطلبی برای سایت میخواستند، چون میترسیدم از انجام این کار فرار میکردم؛ اما این خدمت باعث شد که من به ترس خود غلبه کنم. رفتار با عشق و محبت نگهبان سایت مرا بیشتر جذب این خدمت کرد. آنقدر با حوصله مرا تشویق کردند و ایرادهایی که داشتم به من گوشزد کردند که من هر لحظه دلم میخواهد در کنار این عزیزان باشم و خدمت کنم. زمانی که عکاس سایت شدم، تازه فهمیده بودم که مسافر توراهی دارم. خدا را شکر تا هفته سیوهفت من را همراهی کرد و اصلاً مرا اذیت نکرد تا بتوانم این خدمت را بهدرستی انجام بدهم؛ گویی او نیز میداند که کنگره۶۰ مکان مقدسی است، چون پدر و مادرش در این مکان به آرامش رسیدند.
خیلی خوشحالم زمانی باردار شدم که به آرامش رسیده بودم. من این آرامش را مدیون آقای مهندس و راهنمایم همسفر نسرین هستم. الان که میخواهم برای مدتی از کنگره دور شوم، از اعماق وجودم دلم میگیرد؛ ولی باید بپذیرم که مادر شدن برای من یک یومالفصل جدید است. امیدوارم خداوند به من کمک کند تا بتوانم به خوبی از پس این مسئولیت بزرگ بربیایم. تشکر میکنم از همه کسانی که در این مسیر خالصانه خدمت میکنند. این هفته زیبا را تبریک میگویم به همه خدمتگزاران سایت که پشت پرده خدمت میکنند. در آخر از همسفر سمیرا و همسفر مائده که همیشه با آرامش من را جذب خدمت در سایت کردند تشکر میکنم.
نویسنده: همسفر سمیه رهجوی راهنما همسفر نسرین (لژیون دهم)
عکاس: همسفر معصومه رهجوی راهنما همسفر نرگس (لژیون ششم)
ویرایش و ارسال: همسفر مائده رهجوی راهنما همسفر فرنگیس (لژیون سوم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی ابنسینا
- تعداد بازدید از این مطلب :
115