روزها را در سردرگمی و ناامیدی سپری میکردم و مانند تشنه در بیابان، در جستجوی جایی بودم که من را به آرامش برساند؛ اما هرچه بیشتر میگشتم، کمتر میرسیدم، بیهدف روی موجهای زندگی سرگردان بودم ذهنم پر از سؤالهای بیجواب بود. نمیدانستم کجا هستم و میخواهم به کجا بروم میان هزاران راه و تصمیم بیانتها مانده بودم و جریان زندگی من را به هر سمت میکشاند.
مانند قایقی در اقیانوس زندگی شناور بودم که موجهای زندگی هر بار تکه از من را میشکست و من نمیدانستم چگونه با جریان آب هماهنگ شوم. مدام گذشته را در ذهنم شخم میزدم و به فکر آینده نامعلوم بودم. دیگر مانند درختی شده بودم که فقط ظاهراً زنده بود و شاخ و برگ داشت، ولی از درون پوسیده و پوچ بودم.
کنگره ۶۰ همچون معجزه وارد زندگی ما شد و به من و خانواده من جانی دوباره داد. خانواده که روزی مانند خرابه هر روز ویرانتر میشد را به آرامی نجات داد. به یاد میآورم روزی که وارد کنگره ۶۰ شدم و آن حس و حال وصف نشدنی عشق و محبت را در همهجا دیدم چهرههای خندان و شادابی که نوید روزهای خوب را میدادند. بالاخره جایی را پیدا کرده بودیم که همه درد مشترک داشتیم هر کسی به هر نوعی مرهمی بر زخمهایمان گذاشت.
روزی که برای اولین بار به تابلوهای چهارده وادی نگاه کردم، انگار هر یک مانند چراغی مسیر تاریک جهل و نادانی من را روشن کردند. وادی هشتم نظرم را جلب کرد که با حرکت، راه نمایان میشود. یادم آمد روزهایی که هزار خواسته و هدف در ذهنم بود؛ ولی فقط در جا میزدم و حرکت نمیکردم و چقدر زیبا وادی هشتم مانند کلید صندوقچه این قفل را برایم باز کرد که با اولین قدم، مسیر هزار فرسنگی شروع میشود. متوجه شدم در سکون و بیحرکتی هیچ چیز شکل نمیگیرد؛ فقط با حرکت میتوان مانند چشمه روان به سرچشمه رسید.
تمام افکار گذشته، آینده و ترسهای وجودم، هر یک مانند زنجیر بر دست و پاهایم بسته شده بود و اجازه حرکت به من نمیداد. وادی هشتم مانند کلید تمام این قفلها را برایم باز کرد. کمکم توانستم حرکت کنم دیگر میدانستم کجا هستم و به کجا میخواهم بروم. هرچه بیشتر حرکت میکردم، متوجه میشدم باید خودم را تغییر دهم و صفتهای گذشته را کنار بگذارم و به این باور برسم که صفت گذشته در انسان صادق نیست، چون جاری است. یک روزنه امید در وجودم شکل گرفت که هرکس توانایی تغییر خود را دارد. من هم صفتهای بد که بند به دست و پاهایم شده بودند و اجازه حرکت و تغییر به من نمیدادند را تکتک بریدم؛ اما هنوز بندهای زیادی در وجودم هست که باید بریده شوند.
هر کدام از وادیها مانند دری از بهشت بر روی من باز شده بود و راه را به من نشان میداد. دیگر قدمهایم محکم شده بود و امید و سرزندگی در وجودم ریشه کرده بود. بیشتر زمان حال را درک میکردم. سعی میکردم افکار گذشته و آینده دیگر باعث حال بد من نشوند. متوجه شدم دلیل حال بد من نه دیگران هستند و نه شرایط زندگی، بلکه خودم آجر به آجر زندگی را به خاطر بیتفکری و نادانی بد ساختم و این بنا ویرانه نتیجه نداشتن تفکر در گذشته است. به راستی که با تفکر همه ساختارها آغاز میشود.
کمکم به این دانایی رسیدم که هیچکس جز خودم نمیتواند مرا از باتلاق زندگی بیرون بکشد و تنها خودم باید تلاش و حرکت کنم و حکم عقل را در قالب فرمانده اجرا کنم و اجازه ندهم نفسم فرمان زندگی من را به دست بگیرد. من حال خوشم را مدیون از خودگذشتگی و عشق و محبت راهنمایم هستم که برای من مصداق بارز وادی چهاردهم است. امیدوارم همیشه بتوانم از چشمه علم و عشق و محبتش سیراب شوم. خداوند را سپاسگزارم که بزرگمردانی همچون آقای مهندس را برای ما قرار داد. امیدوارم پایههای کنگره ۶۰ هر روز قویتر و مستحکمتر به راه خود ادامه دهد و این زنجیره حیات تا همیشه ادامه پیدا کند.
نویسنده: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون دوازدهم)
عکاسخبری: همسفر محبوبه رهجوی راهنما همسفر صدیقه (لژیون ششم)
ویراستاری و ارسال: همسفر افسانه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون دوم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی هاتف
- تعداد بازدید از این مطلب :
224