هنوز هم وقتی چشمانم را میبندم، عطر آن لحظه را در اعماق جانم حس میکنم ورود به «ساختمان سیمرغ» برای من، ورود به یک مکان معمولی نبود، گذشتن از دروازهای بود که دنیای سرد و خاکستری گذشته را پشت سر میگذاشت و به اقلیم نور میرسید. آن گامهای من نه تنها قدم زدن بر موزاییکهای یک ساختمان نبود که گویی طواف کعبه بود. طواف کعبهای که در آن، خدا نه تنها در آسمان بلکه در آگاهی و رهایی جلوهگر شده بود.
آن روز، همه چیز رنگ و بوی رویا داشت. انگار جاذبه زمین دست از سرم برداشته بود، من روی ابرها بودم. بغضی که در گلو داشتم نه از سر درد بلکه از شدت فوران عشقی بود که سالها در پس دیوارهای ناامیدی حبس شده بود. هر قدمی که به سمت آن جایگاه برمیداشتم، انگار بندهای نامرئی کهنه از دست و پای روحم باز میشد.
وقتی مقابل جایگاه دکتر امین ایستادم و گل رهایی را از دستان پرمهرشان گرفتم، جهان برای چند لحظه ایستاد. آن گل، فقط یک شاخه نبود سند حقانیت تمام آن شبهایی بود که با اشک، نور را جست و جو میکردم. آن لحظه بودن برای من معنای تازهای یافت معنایی که در کلمات نمیگنجد، فقط حس میشود. انگار تمام آن سالهای رنج، تنها مقدمهای بود برای چشیدن شیرینی این حال مقدس و در این مسیر پر فراز و نشیب نمیتوانم از شما نگویم ای راهنمای صبور من.
شما که شانه به شانه من در تاریکترین شبهای این سفر ایستادید. وقتی طوفانهای سهمگین تردید و ناامیدی، باورم را نشانه میگرفت، شما مثل کوهی پر از امید و استواری، تکیهگاه روح خستهام بودید. اگر امروز من این گل را به دست دارم، سهم بزرگی از آن متعلق به شماست شما که با صبوری بیپایانت، به من یاد دادید که چگونه باید ایستاد و چگونه باید دوباره جوانه زد. شما تنها راهنما نبودید، شما آینهای بودید که در روزهای غبارآلود، امید را به من نشان میدادید و در پایان سخنی میماند با بزرگ این مسیر آقای مهندس دژاکام شما نه تنها یک راه بلکه یک جهانبینی را در رگهای زندگی ما جاری کردید.
سپاسگزارم برای آن همه صبوری که در تار و پود این روش DST بافتهاید. شما به ما آموختید که رهایی، تنها پایان یک مصرف نیست؛ بلکه آغاز پرواز ذهن است. اگر امروز من، طعم آرامش را در سایه کنگره چشیدهام، مدیون آن نگاه عمیق و قلب بزرگی هستم که به جای شکستن، ساختن را به ما یاد داد. شما برای ما آن ناخدایی هستید که کشتی طوفان زده زندگیمان را به ساحل عقل و عشق رساندید. این گل رهایی، پیشکش قلب من است به دستان شما که بذر امید را در زمینی کاشتید که دیگران، حتی خاک آن را هم مرده میپنداشتند. سپاس که بودن و آزاد زیستن را برایمان دوباره معنا کردید.
نویسنده: همسفر سهام رهجوی راهنما همسفر الهام (لژیون شانزدهم)
ویرایش و ارسال: همسفر مهشید نگهبان سایت
همسفران دانیال اهواز
- تعداد بازدید از این مطلب :
166