به نام قدرت مطلق الله
سلام دوستان، علی هستم یک مسافر.
بیش از پانزده سال، راه و روش درست زندگی کردن را گم کرده بودم. به واسطهی غرور، منیت و البته جهل و ناآگاهیام، گرفتار بلایی خانمانسوز شدم. منی که صبح زود بیدار میشدم و سر کار میرفتم، رفتهرفته کارم به جایی رسید که بهزور و با حالی خراب، ساعت ۱۰ یا ۱۱ صبح از خواب برمیخاستم. شغلم را هم بهخاطر بدقولی و بدعهدی از دست دادم. رفتارم با همسر و فرزندانم تغییر کرده بود و حرف حساب در کتم نمیرفت. خلاصه اینکه از زمین و زمان گلهمند بودم. چند بار تصمیم به ترک گرفتم؛ حتی بهصورت سقوط آزاد و با تحمل تمام دردهای خماری و شببیداریها، اما بعد از مدتی دوباره مصرف را شروع میکردم.
تا اینکه یک روز، دمِ غروب با حالی خراب به یکی از دوستانم زنگ زدم؛ میدانستم او موفق به ترک شده است، اما کجا و چگونهاش را نمیدانستم. وقتی با هم صحبت کردیم و از حالِ خرابِ فکری من باخبر شد، گفت: «علی جان، فردا پنجشنبه است. ازت میخواهم قبل از ساعت ۵ عصر به آدرسی که برایت میفرستم بیایی. ضرر که ندارد، فوقش دوست نداشتی دیگر نمیآیی.»
فردا به همان آدرس رفتم. بالای درب ورودی نوشته بود: «بیایید این آتش ویرانگر را مهار کنیم؛ کنگره ۶۰». هنگام ورود با استقبال گرم نگهبان نظم مواجه شدم. داخل حیاط و سالن، همه لباس سفید و تمیز پوشیده بودند. روی گردن بعضیها شال زرد، عدهای سبز و برخی نارنجی بود. من که دلیل این رنگبندیها را نمیدانستم، فقط حس قشنگی پیدا کردم. وارد سالن که شدم، دوستم را دیدم؛ همدیگر را در آغوش گرفتیم. مرا پیش یکی از خدمتگزاران برد که بعداً متوجه شدم مرزبان کشیک است. سپس مرا به مسافری با شال سبز معرفی کردند که راهنمای تازهواردین بود. او با روی باز از من استقبال کرد و مرا راهنمایی نمود.
حرف بسیار است، اما خلاصه اینکه حدود ۱۱ ماه پیش به خواست پروردگار با این مجموعهی زیبا آشنا شدم و هر روز خدا را بابت این اتفاق قشنگ سپاس میگویم. امروز، ۲۲ شهریور ۱۴۰۵، حدود ۱۱ ماه است که در حال سفرم و اگر خدا بخواهد، به پایان سفر اول یعنی رهایی از بند مواد نزدیک شدهام. این حال و احساس خوب را در درجهی اول مدیون لطف خدا، سپس جناب آقای مهندس دژاکام و خانوادهی محترمشان، و صدالبته تلاش راهنمای عزیزم، علی آقا، و زحمات تمام خدمتگزاران شعبه هستم.
از خداوند متعال میخواهم مرا در این راه ثابتقدم بدارد تا دستم همیشه در دست خانوادهی کنگره ۶۰ باشد و بتوانم شاگرد خوبی باشم؛ تا در آینده، من هم با خدمت کردن بتوانم برای عزیز تازهواردی که مثل خودم با حالِ خراب از درِ این مکان مقدس وارد میشود، کاری انجام دهم.
و در آخر:
دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما بکاریم و دیگران بخورند.
نگارش: مسافر علی خویشوند (لژیون یکم)
تهیه، ویرایش و ارسال: مسافر سینا (لژیون یکم)
گروه خبری نمایندگی محمدیپور قم
- تعداد بازدید از این مطلب :
55