English Version
This Site Is Available In English

رمز و راز کشف حقیقت، در یافتن راه درست است

رمز و راز کشف حقیقت، در یافتن راه درست است

هشتمین جلسه از شصت و ششمین دوره کارگاه‌های عمومی کنگره ۶۰، نمایندگی پرستار با استادی راهنمای محترم مسافرمحمد، نگهبانی مسافر سعید و با دبیری مسافر عادل با دستور جلسه «وادی هفتم و تاثیر آن روی من» شنبه 21 شهریور ۱۴۰۵ ساعت 16/30 آغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد:

سلام دوستان محمد هستم یک مسافر

 

 

خدا را شکر می‌کنم یک بار دیگر لیاقت پیدا کرده‌ام  این جایگاه را تجربه کنم و سپس خدمت کنم. انشاءالله در ادامه، از مشارکت شما  آموزش بگیرم.

دستور جلسه امروز دو قسمت دارد: قسمت اول وادی هفتم و قسمت دوم، تولد یک‌سال رهایی مسافر جلال است که در موردش صحبت می‌کنیم.

اما وادی هفتم می‌گوید: رمز و راز کشف حقیقت در یافتن راه است و دیگری آنچه دریافت می کنیم ، این یعنی چه؟ یعنی برای رسیدن به حقیقت هر موضوعی، برای رسیدن به اصل و هر هدفی، من دنبال دو اتفاق باید باشم. اگر هر کدام از این‌ها انجام نشود، به حقیقت آن موضوع نمی‌رسم.

اولین اتفاقی که باید بیفتد، یافتن راه است. باید راه رسیدن به آن موضوع، راه رسیدن به آن هدف، رسیدن به آن حقیقت پیدا شود. آن هم نه هر راهی؛ راه واقعی، راهی که در وادی و در کتاب عشق راجع به آن صحبت می‌کند. می‌گوید صراط مستقیم، راهی که ما را به مقصد می‌رساند.  وقتی به مقصد می‌رسی، حالت خوب است.

مثلاً در همین قضیه درمان اعتیاد، خیلی راه‌ها هست که یک آدم مصرف‌کننده را، کسی را که هروئین مصرف می‌کند، شیره مصرف می‌کند، شیشه مصرف می‌کند، می‌رساند به جایی که دیگر مواد مصرف نکند. راه‌های زیادی هست، ولی در خیلی از این راه‌ها آیا واقعاً وقتی می‌رسد به آنجایی که دیگر مواد مصرف نمی‌کند، حالش خوب است؟ آیا از عهده انجام کارهای روزمره‌اش برمی‌آید؟ آیا زندگی‌اش درست است؟

در خیلی از راه‌ها من دیده‌ام آدم مسیر رفتن را... طرف ده سال، پانزده سال دیگر نه مخدری مصرف می‌کند، نه هیچ محرکی، ولی هنوز خمار است. هنوز خیلی از کارهای روزمره‌اش را نمی‌تواند انجام دهد. هنوز از شنیدن بعضی کلمات عاجز است. اگر جلوش کلمه شیره را بیاورند حالش خراب میشود.

همکاری داشتیم ده سال قبل از اینکه من بیایم کنگره، این راه را رفته بود در گروه دیگری و به قول خودش حالا درمان شده بود.  تاکسی داشت، من را تا یک مسیری می‌رساند. در ماشین به محض اینکه می‌گفتم شیره، می‌گفت بحث را عوض کن.

 

 

رسیده ظاهراً به مقصدی که مد نظرش بوده که دیگر مصرف نکند، ولی حال خوش ندارد. اینجا منظور از راه، وقتی می‌گوید یافتن راه، یعنی راهی که وقتی به آن برسی، حالت خوب باشد. دیگر مشکلی نباشد. راه پیدا شد، یعنی دیگر من به هر چیزی که می‌خواهم می‌رسم. هر چیزی مد نظرم بود، دیگر دارمش.

نه، قسمت دومش می‌گوید حالا وقتی راه درست را من پیدا کردم، مهم این است که در این راه چطور قدم برمی‌دارم. چطور از ابزاری که در این راه در اختیار من گذاشته شده، استفاده می‌کنم یا نه.

من به عنوان یک تازه‌وارد، به عنوان یک مسافر سفر اول، می‌آیم وارد کنگره می‌شوم. خوب، راه را پیدا کردم، بهترین راه. ولی از ابزارش استفاده می‌کنم؟ یک وقت‌هایی تصور می‌کنم تنها ابزاری که در این مسیر قرار است کمک کند، داروی OT است. آن هم هست، آن هم یک ابزار است، ولی فقط یکی از ابزارهاست. ابزارهای دیگری در مسیر برای من تعبیه شده: یکیش جهان‌بینی، استفاده از خوندن کتاب‌ها، نوشتارها. یکیش حضور در پارک روز جمعه است. یکیش تنظیم خواب شبانه با حضور در جلسات صبحگاهی پارک لاله است. یکیش حضور در استخر کنگره است. یکی مشارکت کردن.

اگر از همه این ابزارها من استفاده کردم، آن وقت یعنی برداشت درستی از این راه درست داشته‌ام. وقتی این دو تا اتفاق افتاد، به حقیقت درمان می‌رسم. آن چیزی که به آن می‌رسم واقعاً درمان است، نه قطع مصرف. ترک اعتیاد هزار مشکل همراه دارد.

کدام یک از این‌ها مهم‌تر است؟ راه مهم‌تر است یا پیدا کردن؟ هر دو. اگر راه درست انتخاب نکنی، هر چقدر هم که تلاش بکنی، به هیچ جا نمی‌رسی. چون لحظه به لحظه داری دورتر می‌شوی از هدف. چون در مسیر اشتباه داری تلاش می‌کنی.

شما هر چقدر هم که تخم و دانه باارزش بکاری، اگر در شوره‌زار بکاری، به شما محصولی نمی‌دهد. اول باید زمین را پیدا کنی. راه درست را پیدا کنی، بهترین راه را انتخاب کنی. 

همه ما می‌دانیم کنگره بهترین راه درمان است. همه ما که در این جلسه نشسته‌ایم، حالا آن‌هایی که مصرف‌کننده بودند، ولی تقریباً همه مصرف‌کننده‌ها راه‌های مختلف را امتحان کردیم، همه دورهامان را زدیم. به این نتیجه رسیدیم هیچ راهی بهتر از راه کنگره و روش DST برای درمان اعتیاد نیست.

ولی حالا که این راه را پیدا کردم، اگر درست ازش استفاده نکنم، انگار پیدا نکردم. انگار مسیر اشتباه رفتم. فرقی نمی‌کند. پس این دو تا باید با هم اتفاق بیفتد تا به آن واقعیت برسم.

خوب، راجع به قسمت دوم جلسه:

جلال هم مثل همه ما مسافران یک روزی با حال خراب شد  اگر حالش خوب بود که کاری با اینجا نداشت. آدمی که بیمار نیست که بیمارستان نمی‌رود. حتماً یک گرفتاری دارد، یک مشکلی دارد. می‌گوید به عنوان مسافر حتماً حالش خوب نیست. اگر خوب بود، هنوز احساس می‌کرد که مواد دارد بهش حال می‌دهد 

جلال هم مثل همه یک روزی با همان حال وارد شد. ولی وقتی وارد شد، خیلی طولی نکشید که متوجه شد کجا آمده، چه کار قرار است بکند، چه اتفاقی قرار است برایش بیفتد.

برای همین شاید دستور جلسه هفته قبل بیشتر به جلال می‌خورد تا این دستور جلسه، فرمانبردار واقعی شد. فارغ از اینکه بیرون از کنگره کیست، چه جایگاهی دارد، سن و سالش چقدر است، شرایطش چیست، همه این‌ها را گذاشت کنار و فرمانبردار کنگره شد. و این فرمانبردار بودن کمکش کرد که امروز حداقل در قدم اول، فرماندهی جسم خودش، فرماندهی خانواده خودش را به دست بگیرد. و قطعاً اگر در این مسیر ماندگار باشد، یواش‌یواش به فرماندهی‌های بالاتری هم حتماً می‌رسد.

بعد از رهایش بلافاصله خدمتگزار شد. الان دارد در نشریات خدمت می‌کند. فکر می‌کنم تقریباً همان روز رهاییش بود که از آقای مهندس اجازه پهلوانی را گرفت. آقای مهندس این اجازه را به ایشان دادند، پهلوان شد. فکر می‌کنم همه مبلغ پهلوانی‌اش را هم پرداخت کرده. انشاءالله در همین چند روز شال پهلوانی‌اش را می‌گیرد.

همه این‌ها را گفتم، ولی یک نکته آخر به خود جلال بگویم: این‌ها همه داستان است. این‌ها یعنی تا اینجای مسیر خوب آمدی. ولی هیچ تضمینی نیست که اگر ادامه ندهی، در مابقی داستان هم حالت مثل امروز باشد. 

جلال آنقدر حالش خوب است که شاید حداقل هفته‌ای یک بار این را به من می‌گوید که خیلی دارم لذت میبرم و این معلوم است که درصد لذت از زندگی‌اش آنقدر بالاست که به زبان می‌آورد. ولی اگر قرار است این ادامه داشته باشد، باید تلاش و کوشش هم ادامه‌دار باشد. حتماً باید سعی بکنی در آزمون پیش رو راهنما شوی. شرایطش را داری، لیاقتش را داری. انشاءالله که به آن برسی. تبریک می‌گویم.

 

 

 


سلام دوستان، من جلال هستم، یک مسافر.

 خیلی ممنونم از خداوند که امروز را می‌بینم و این لحظه‌ی خوب را دارم. واقعاً با همه‌ی وجودم اول از آقای مهندس و خانواده محترمشان و سپس از آقای بیگی عزیز ممنونم، به خاطر اشراف کاملشان به علم کنگره و صبر و حوصله‌ای که برای من به خرج دادند. خودم می‌دانم که در بسیاری از مواقع، بسیاری از خطاهایم را نادیده گرفتند و به نوعی بروز ندادند. به هر حال از آن خطاها بگذرم؛ شاید به خاطر رعایت سن و سالم بود، اما در عین حال به گونه‌ای بود که تذکرش را به من داده‌اند. خیلی ممنونم.

از مرزبانان محترم ممنونم. از قسمت سایت، نشریات، اوتی، تک‌تک راهنماهای عزیزی که در این مدت از مشارکت‌هایشان استفاده کردم، سپاسگزارم. وجود همه‌ی شما برای من باعث دلگرمی بود.

خانواده‌ی عزیزم، بچه‌هایم در کنارم بودند. روز رهایی، با وجودی که روز جمعه بود، ساعت چهار صبح بیدار شدند و آمدند. این باعث شد که من به‌تدریج به این نتیجه برسم که بچه‌ها دارند من را باور می‌کنند. امروز خیلی بیشتر این مسئله برایم ثابت شده است؛ حضور بچه‌هایم را که اینجا می‌بینم، با توجه به اینکه به هر حال بچه‌ها راهنمایی نداشتند و به خاطر شرایط کاری‌شان مرتب نمی‌آمدند و اینجا نبودند، اما این نشان می‌دهد که دیروزم با امروزم فرق کرده است. قطعاً من تغییری کرده‌ام که بچه‌ها به این باور رسیده‌اند که بیایند و امروز اینجا در کنار من بنشینند.

بچه‌هایی که خودم می‌دانم — خدای بالاسر شاهد است — چقدر به آن‌ها آسیب رساندم. شاید آسیب مالی نبود؛  ولی من آسیب روحی زیادی به آن‌ها زده‌ام. البته این احساس غلط من بود، که فکر می‌کردم اگر این خطا را کردم، حالا با یک سینما بردن، با یک پارک بردن، با یک خرید، جبران می‌کنم. اما هیچ‌وقت نمی‌دانستم که شاید هنوز آثارش در وجود و افکار بچه‌ها باقی است.

هیچ‌وقت یادم نمی‌رود؛ ممکن است الان حتی بچه‌ام از این مسئله ناراحت شود، اما در عین حال باید بگویم به خاطر اینکه می‌خواهم از همه‌ی شماها و واقعاً از خانواده‌ام حلالیت بخواهم، واقعاً باید من را حلال کنند. اصلاً کاری ندارم اگر بنا به هر شرایط و هر حالتی که بوده، ممکن است توانسته باشم از نظر بضاعت مالی تأمینشان کنم، ولی الان در این سن و سال، در شصت‌وپنج سالگی، فهمیده‌ام که چقدر به بچه‌هایم آسیب زده‌ام. اما فکر می‌کردم که نه، هیچ‌کدام را بچه‌ها متوجه نمی‌شوند، در صورتی که خیلی خوب متوجه می‌شدند و خیلی خوب هم یادشان مانده است.

همین پسرم که الان اینجا نشسته است، شاید خودش اصلاً این موضوع را نمی‌داند، چون لحظه‌ای که دارم می‌گویم شاید نمی‌خواست به رویم بیاورد. این بچه در دوران دبستانی که داشت می‌گذراند، یک بار از کلاس بیرونش کرده بودند. همسرم آمد و به من گفت که علیرضا را از کلاس بیرون کرده‌اند. هیچ‌وقت من آن موقع اصلاً متوجه نشدم. آدم بدی نبودم؛ نمی‌خواهم بیشتر چیزی بگویم که این مسائل در ذهن بچه‌ها تداعی شود، ولی واقعاً راه را نمی‌دانستم. خیلی ممنونم از خدا که آمدم در کنگره تا راه را در کنار آموزش‌های راهنمای محترم و شما یاد بگیرم.

هیچ‌وقت یادم نمی‌رود روز اولی که اینجا آمدم، راهنمای تازه‌وارد محترم، آقای محمد شوقی — که جا دارد خیلی از ایشان تشکر کنم — بعد از سه جلسه که به من آموزش دادند و من دیدم که الان لژیون دارم و راهنما دارم. یادم می‌آید دقیقاً آقای بیگی هم اینجا بغل‌دستم هستند و شاهدند. ده ماه من سفر کردم، فقط یک جلسه غیبت کردم؛ آن یک جلسه با اجازه‌ی آقای بیگی. به من گفتند لباس سفید بپوش. به من گفتند ده دقیقه قبل از جلسه اینجا باش. به من گفتند به کسی که یک روز از خودت زودتر آمده، احترام بگذار. به من گفتند زمانی که می‌آیی اینجا، در این پیاده‌رو، سیگار بکش؛ بوی سیگارت همسایه را اذیت می‌کند. موتور را پنجاه قدم آن‌طرف‌تر بگذار.

این‌ها باعث شد که من در زندگی‌ام و حتی در کارم و در رفتارم با خانواده‌ام نگاه کنم و ببینم من باید روش D.S.D را اجرا کنم. حرف‌گوش‌کنم. یک سال حرف‌گوش‌کن شدم. بارها در این مدت به آقای بیگی گفتم، خدا را شاهد می‌گیرم، آن‌قدر حالم خوب است که ای کاش بیست‌وچهار ساعت در کنگره بمانم، در شعبه بمانم و خدمت کنم. من اگر روزی ده بار کف پای شماها را جارو بکنم، به خدا روزبه‌روز انرژی میگیرم.

اینکه امروز نگاه می‌کنم و می‌بینم دو دسته‌گلم در کنارم نشسته‌اند، باز می‌گویم این باعث شد که فقط ببینم من تغییر کردم و بچه‌هایم دارند این مسئله را کاملاً لمس می‌کنند. خیلی بستر خوبی برای من فراهم کردند، خیلی با شرایط من کنار آمدند، خیلی مراقب من بودند. با توجه به اینکه خیلی کار داشتند و خیلی مشغله داشتند، ولی همیشه — بعضی موقع‌ها خودشان حواسشان به ساعت حضور من در جلسه بود — و به من تذکر می‌دادند. واقعاً از آن‌ها ممنونم.

از تک‌تک شما، از تک‌تک راهنماهای عزیز که همیشه  برای من حرف‌ها را تکرار کردند و من همیشه از مشارکت‌هایتان استفاده کردم. فقط این را می‌دانم که حضور و حرف‌گوش‌کن بودن باعث شد که امروز این جایگاه را بتوانم واقعاً با همه‌ی وجودم لمس کنم. خیلی از خدا ممنونم. امروز جای یک نفر برای من خیلی اینجا خالی بود: شادروان ایرج، خدابیامرز. امیدوارم خداوند جایگاه او را هم در بهشت قرار بدهد. خیلی ممنون که به مشارکتم گوش دادید.

 

 

عکس، تایپ، ویرایش و بارگذاری: مسافر علی لژیون ششم

 

وبلاگ نمایندگی پرستار

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .