پنجمین جلسه از دوره چهاردهم کارگاههای آموزشی خصوصی خانمهای «مسافر و همسفر» نمایندگی میخک مشهد، با استادی راهنما مسافر مهری، نگهبانی مسافر فهیمه و دبیری مسافر مرضیه، با دستور جلسه «از فرمانبرداری تا فرماندهی» در روز چهارشنبه ۱۸ شهریورماه ۱۴۰۵، رأس ساعت ۱۱:۳۰ آغاز به کار نمود.
سخنان استاد:
سلام دوستان، مهری هستم یک مسافر
در ابتدا خداوند را شاکرم که بار دیگر توفیق حضور در این جایگاه را به من داد تا خدمت کنم. در ادامه از آقای مهندس و راهنمای خودم که همیشه در هر تولدی هستند و ایشان هم با من سهیم میشوند، و همچنین از ایجنت و مرزبانها بسیار تشکر میکنم. دستور جلسه امروز «از فرمانبرداری تا فرماندهی» است و در ادامه، تولد یک سال رهایی خانم زهره را داریم
دستور جلسه امروز، همانطور که از اسمش پیداست، درباره فرمانبرداری و فرماندهی است. حالا اگر بخواهم درباره آن صحبت کنم، خود کلمه «فرمان» خیلی چیزها را به ما میگوید. قبل از اینکه این فرامین در زندگی من کاربرد پیدا کنند، این فرامین و فرمانهای الهی صادر شدهاند تا انسان به آسایش و آرامش برسد.
وقتی من از فرامین خداوند که همه میدانیم چه هستند، پیروی کنم و آنها را انجام بدهم، به آرامش و صلح درونی میرسم. وقتی آرامش و صلح درونی در من به وجود بیاید، در زندگیام قطعاً خیلی تأثیرگذار است و حال من هم به آن بستگی دارد.زمانی که خداوند انسان را که اشرف مخلوقاتش بود، خلق کرد، به انسان حق انتخاب داد تا خودش مسیر و راهش را پیدا کند و در این مسیر، روزبهروز به فرامین و قوانین الهی نزدیکتر شود.
همیشه گفتهام صراط مستقیم اسم خیلی سادهای دارد؛ میگوییم «صراط مستقیم»، ولی پر از پیچوخم است. اگر من بهحکم عقل و به آن فرامین برسم، درونم آرامش خواهم داشت.قوانین الهی به من چه میگویند؟ میگویند دروغ نگو، دزدی نکن، ناسزا نگو، در کار دیگران تجسس نکن. اگر من واقعاً اینها را انجام بدهم و از این قوانین عبور نکنم، آرامش درونی خواهم داشت؛ ولی اگر انجامشان ندهم و از صراط مستقیم خارج شوم، ذرهذره حالم بد میشود، چون وارد سیاهی، تاریکی و ظلمات میشوم.
زمانی که من از این قوانین عبور میکنم و از آنها فرمانبرداری نمیکنم، دچار ناخالصی میشوم و ذرهذره سیاهی در وجودم شکل میگیرد و برای من تبدیل به یک تاریکی و ظلمات بسیار زیاد میشود. آنجاست که میفهمم واقعاً وارد تاریکی شدهام.
این قوانین به من میگویند؛ مواد مصرف نکن اما من بهواسطهٔ ناآگاهی و جهلی که داشتم و به دلیل آن نفس امارهای که دارم، از آن اطاعت کردم و ذرهذره وارد آن سیاهی شدم. ذرهذره به سمت مواد رفتم و زمانی به خودم آمدم که کار از کار گذشته بود و من تبدیل به یک انسان مصرفکننده شده بودم. از آن قوانین عبور کردم، به فرامین گوش نکردم و وارد تاریکی و راه شیطان شدم.
من این موضوع را به طور کامل میبینم و لمس میکنم. از زمانی که آمدم کنگره، تا زمانی که خداوند نخواسته باشد و اذن ورود به من ندهد، نمیتوانم پایم را از در کنگره داخل بگذارم. زمانی که خداوند اذن داد، راه را نشان داد و در کنگره برای من باز شد، یعنی اینکه مرا دوست دارد، مرا فراموش نکرده و دوست دارد من هم به آن حال خوب برسم.
حالا من باید چهکار کنم؟ باید بیایم کنگره، از همان روز اول حقیقت را بگویم. من خیلی دیدهام، بارها و بارها، که تازهواردین زمانی که وارد کنگره میشوند، حقیقت را نمیگویند؛ میترسند یا به هر دلیل دیگری این کار را انجام میدهند. باید از همان ابتدا با راهنمای تازهواردین روراست باشیم و طبق قوانینی که به من گفته میشود و قوانین کنگره، جلو برویم.قوانین به من میگویند فرمانبردار باش چرا؟ زیرا باید یک فرمانبردار خوب باشی تا در آینده یک فرمانده خوب بشوی.
حالا مواد آمده و جایگزین مواد شبه افیونی بدن شده و خودم این کار را کردم و هیچکس باعثش نیست. حالا فرمان دست چه کسی است؟ دست مواد است، دست شیطان است و او به من میگوید این کار را انجام بده و آن کار را انجام نده.امروز میخواهی بروی شعبه؟ میگوید یک ساعت دیگر بخواب. میخواهی سیدی بنویسی؟ میگوید حالا ننویس، فردا؛ یا از هفته آینده شروع کن به سیدی نوشتن.
اگر من به این قوانین احترام بگذارم و گوشبهفرمان باشم، خیلی قشنگ به رهایی و آن حال خوش میرسم. اگر اطاعت نکنم و انجامش ندهم و نافرمانی کنم، هیچوقت نمیتوانم فرمان جسمم را به دست بگیرم؛ فرمانی که از دست من خارج شده و به دست مواد افتاده است. انشاءالله روزی همه ما به این آگاهی برسیم.
سخنان استاد در مورد یک سال رهایی مسافر زهره:
زهره جزو افرادی بود که زمانی که وارد لژیون شد، حال آشفتهای داشت.این را برای تازهواردین میگویم: از همان ابتدا اجازه ندهید کس دیگری بهجای شما صحبت کند. خودتان صحبت کنید. اینجا فقط روی درمان تمرکز داشته باشید.زهره هم اوایل نمیتوانست صحبت کند. در لژیون متاسفانه یکی از هم لژیونی هایش خیلی تاثیر بدی در او گذاشته بود و تحت شرایطی همه چیز را به او سپرده بود. اصلاً در لژیون صحبت نمیکرد و او شده بود زبان زهره و به همین دلیل، زهره خیلی از لژیون فاصله گرفته بود، تا جایی که میخواست لژیونش را تغییر بدهد، چون از سمت آن فرد مورد آزار قرار میگرفت.
به او گفتم؛ مهم این است که حالت خوب باشد؛ فرقی نمیکند لژیون من باشد یا لژیون یک نفر دیگر. خدا را شکر صحبت کرد و من هم به صحبتهایش گوش کردم و کمکش کردم.خیلی خیلی برایش خوشحالم. در کنگره، بعضی افراد مثل همان سیب گندیده هستند که اطراف خودشان را هم خراب میکنند. اینطور افراد که دنبال حواشی هستند، ماندگاری ندارند و ذرهذره از کنگره پرت میشوند بیرون.
برای خانم زهره خیلی خوشحالم که خیلی زود متوجه شد و از این افراد کناره گرفت ،فرمانبرداری را یاد گرفت والان هم در قسمت اوتی خدمتگزار کنگره است. از صمیم قلب برایش خوشحالم.
اعلام سفر:
نام راهنما :مسافر مهری _ آخرین آنتی ایکس مصرفی :شیره_مدت سفر:١٢ ماه _ روش درمان: DST_ داروی درمان: شربت OT_مدت رهایی :یک سال وپنج ماه _ورزش در کنگره :ایروبیک
خواستهها:
خواسته اول: در دلشان بیان کردند خواسته دوم:امیدوارم همه خانمهای مسافر به رهایی وحال خوش برسند.
صحبتهای مسافر زهره:
سلام دوستان، زهره هستم، یک مسافر
اولازهمه خدا را شکر میکنم که من را در این مسیر قرار داد. من وقتی وارد کنگره شدم، خیلی حالم بد بود. اصلاً هیچ چیزی بلد نبودم و هیچ اطلاعاتی نداشتم. وقتی وارد لژیون شدم، یکی از بچهها خیلی حالش خیلی بد بود. من هم که هیچ آموزشی ندیده بودم و چیزی بلد نبودم، میگفت: «مسیرهایمان یکی است، با هم برویم و بیاییم.من که نمیدانستم قوانین اینجا چیست، با او در بیرون از کنگره ارتباط داشتم. مدام میگفت: راهنمایمان اصلاً به ما زنگ نمیزند، باید حال ما را بپرسد. به بقیه خیلی توجه میکند، ولی به ما توجه نمیکند.
من فکر میکردم اینجا داریم برای راهنمایمان میآییم و باید کسی باشد که حالمان را بپرسد و به ما توجه کند. من صندلیام را از بچههای لژیون کاملاً جدا میگذاشتم، به راهنمایم نگاه نمیکردم و همیشه با او دعوا داشتم.او من را هم داشت به سمت مسیر خودش میبرد. یک روز گفت: بیا با هم راهنمایمان را عوض کنیم. من هم قبول کردم.
داخل لژیون که بودیم، او همیشه به جای من صحبت میکرد. یک روز خانم مهری گفتند: شما میشود جواب ندهید؟ زهره خودش صحبت کند.من اصلاً نتوانستم حرف بزنم. بعد با خودم گفتم: چرا خانم مهری من را مجبور میکند صحبت کنم؟
آن موقع خانم فاطمه ایجنت بودند. رفتم و گفتم: خانم فاطمه، میخواهم لژیونم را عوض کنم. چون میگویند راهنمایم خوب نیست.گفتند: باشد ولی کسان دیگری میگویند راهنمایتان خوب نیست؟ و باز گفتم: حسم نمیگیرد البته آن فرد این حرفها را به من گفته بود و من اصلاً نمیدانستم «حس» چیست.
خانم فاطمه متوجه شدند و گفتند: کسی با تو رفتوآمد میکند؟ گفتم: بله یکی از بچهها و خدا را شکر، به لطف خدا، به لطف خانم فاطمه و خانم مهری عزیزم و همچنین دوستان هم لژیونیام، مخصوصاً آنهایی که سفر دوم بودند، من راهنمایی شدم و کمکم کردند.
خدا را شکر که خدا کمکم کرد، چون اگر دنبال آن فرد میرفتم، شاید الان من هم مثل او اینجا نبودم و شاید حالم خیلی بدتر بود. خدا را هزار بار شکر میکنم. حالم خیلی، خیلی خوب است. هیچوقت فکر نمیکردم یک روز اینجا باشم.ممنونم از آقای مهندس، مرزبانان، نشریات، OT، فالوآپ و از همه کسانی که اینجا خدمت میکنند. انشاءالله همه شما به رهایی برسید و خدمتگزار خوبی باشید.
تایپ :مسافر سمیه لژیون چهارم نمایندگی میخک مشهد
ویرایش:راهنما مسافر زهرا نمایندگی میخک مشهد
عکس: همسفر پریسا - لژیون یازدهم نمایندگی میخک مشهد
بازبینی و ارسال:همسفر فاطمه
- تعداد بازدید از این مطلب :
57