جلسه نهم ازدوره سی و چهارم کارگاههای آموزشی عمومی کنگره ۶۰ شعبه دانیال اهواز به استادی راهنمای محترم اقا حميدرضا و نگهبانی مسافر سعید و دبیری مسافر صادق با دستور جلسه« از فرمانبرداری تا فرماندهی » مورخ ۱۴۰۵/۶/۱۹ راس ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد.
سلام دوستان، حمیدرضا هستم، مسافر.
تشکر میکنم از ایجنت محترم شعبه و گروه مرزبانی که اجازه دادند در این جایگاه قرار بگیرم و آموزش ببینم.
در ابتدا تبریک میگویم به آقا ایرج و همچنین آقا پوریا، رهاییهای دیروز را که خدمت آقای مهندس و استاد امین بودند. انشاءالله که این رهاییها تداوم داشته باشد و هر روز شاهد این رهاییها باشیم. خودش یک جشن حساب میشود؛ هرچند که کار دیروز هم، همگی در جشن هفته دیدهبان بودیم و یک شور و شوق خیلی خاصی داشتیم.
دیروز واقعاً جشن باشکوهی بود. تشکر میکنم از تمامی عزیزانی که زحمت کشیدند و تدارک دیدند که یک جشن به این خوبی برگزار شود.
خوب، در رابطه با دستور جلسه «از فرمانبرداری تا فرماندهی» میخواهم صحبت کنم. در طول هفته عزیزان به گونههای مختلف در این رابطه صحبت کردند. من یکی، دو بار این را در لژیون صحبت کردم.
گفتم یک زمانی ما در محل کار بودیم. بعد زمان مصرف بود. بعد در یک فصلی گفتیم که سمت باغملک، آنورا، خوب برف زده. همکارها گفتند که برویم برف ببینیم؛ ساعت دو مثلاً از محل کار برویم.
من نرفتم و دلیلش این بود که ماده مصرفیام با من نبود و از ترس اینکه نکند شما، آقا حسن، هم نیامدی، از ترس اینکه نکند اتفاقی بیفتد و ما شب آنجا بمانیم، دقیقاً آن لذتِ توی حالوهوای داخل برف رفتن را از خودمان گرفتیم.
حالا یک اشاره خیلی کوچکی دارد به همین چیز.
خوب، توی کنگره من میآیم و اولین چیزی که به من آموزش داده میشود، میگویند: «حمیدرضا، انسان دو بخشه؛ یکی جسمشه، یکی صور پنهانشه که شامل نفس و افکار و ذهن اینها هستش.»

خوب، معمولاً کسی هم که از فرمانبرداری میافتد، یعنی فرمانبرداری انجام نمیدهد، یا جسمش ایراد دارد، یا صور پنهانش دچار ایراد شده، یا اینکه هر دو تا، ترکیبی از هر دو است.
خوب، کسی که میآید دچار منیت میشود، یا دچار ترس میشود، مثلث جهالت است دیگر، یا دچار ناامیدی میشود، معمولاً فرمانبرداری را میگذارد کنار.
کسی هم که جسمش مشکل دارد، کسی که اعتیاد دارد، کسی که اضافهوزن خیلی زیادی دارد، این هم نمیتواند فرمانبردار باشد.
کسی که اعتیاد دارد، خودش شاید دوست داشته باشد که اول صبح بیدار شود، ولی نمیتواند؛ چون آن ماده مخدری که دارد استفاده میکند، اجازه صبح زود بیدار شدن را به او نمیدهد.
حالا من داشتم خودم میگفتم که: «حمید، تو چطور شد که اول رفتی و مواد مصرف کردی و چه ارتباطی با فرمانبرداری داره؟»
گفتم اولین کاری که مصرف مواد با من انجام داد، این بود که یک ایمانی را برای من به وجود آورد؛ یک ایمان، ولی در راه منفی.
اولین باری که مواد مصرف کردم، خیلی انرژی زیادی به من داد. خودبهخود ایمان پیدا کردم. گفتم: «چه چیز خیلی خوبیه.» گفتم کسی که استفاده نمیکند مشکل دارد.
اما بعد از یک مدتی که گذشت، کمکم متوجه شدم که مقدار مصرف هی باید برود بالاتر. یک سری علائم خوبی برای من نداشت. میخواستم حالا بگذارم کنار، آنوقت دیگر مواد اجازه نمیداد.
با چه حربهای؟ با حربه ترس. ترسی را توی دلم میانداخت؛ ترس خماری، ترس بدندرد. یعنی از آن حربه استفاده میکرد و نمیگذاشت که من مواد را بگذارم کنار، اجازه به من نمیداد. حالا بحث خود سیستم جسمم بماند.
خوب، حالا من میآیم داخل کنگره، وارد کنگره میشوم و با هزار و یک درد و مشکل از اعتیاد وارد اینجا میشوم.
اینجا هم اولش ایمان به وجود نمیآید. معمولاً کسی که تازه وارد کنگره میشود، اولش همیشه یک ترسی دارد؛ یک ترسی دارد که اینجا چه اتفاقی میخواهد برایم بیفتد؟ میخواهند مواد را از من بگیرند؟ خماری نیاید سراغم؟
این شرایط معمولاً برای خود من که به وجود آمده، فکر کنم برای تمام کسانی که وارد کنگره میشوند، به یک نوعی برای درمان به وجود میآید.
اما بعد از یک مدتی که آن ترس کمکم جای خودش را به مهر و محبت میدهد، میبینید اینجا یک فضا و بستری برایش فراهم است که پر از انرژی است، پر از انرژی مثبت است. کمکم آن ترس میرود کنار.

یک سری چیزهایی را میبیند، یک الگوهایی را میبیند، تغییراتی را درون خودش میبیند. به مرور زمان آن ترس میرود کنار و جایش ایمان به وجود میآید؛ ایمان پیدا کردن به راهی که من میتوانم درمان بشوم.
بعد که ایمان به وجود آمد، آن ترسی که در مصرف مواد مخدر بود، اینجا تبدیل میشود به عشق و محبت.
و من یاد میگیرم که چطوری آن قلمی را که حالا یک زمانی به دست گرفتم و شروع کردم به یک نقاشی خیلی زشت در صفحه سفید زندگیام، حالا یکییکی آنها را پاک کنم.
آن نقاشیها را باید یواشیواش و به مرور زمان، با حرکت درست، بتوانم پاک کنم که در نتیجهاش من فرماندهی جسم و روح خودم، در صور پنهان خودم را کاملاً در دست بگیرم.
وقتی که فرماندهی جسم خودم را به دست گرفتم، توانستم فرمانبردار خوبی باشم. بعداً هم میتوانم به فرماندهی برسم.
اولین جایی که در فرماندهی، دوستان صددرصد میدانند و در مشارکتهایشان هم گفتند، اولین چیزی که در فرماندهی برای من اتفاق میافتد، فرماندهی جسم خودم است.
اینکه من آنقدر قدرت داشته باشم که بتوانم یک پله بیایم پایین. وقتی راهنما به من میگوید: «حالا شما یک پله باید بیاید پایین»، من اینقدر فرمانده خوبی باشم که بتوانم یک پله بیایم پایین و آن دو، سه روز اولش را تحمل کنم تا دوباره حالم خیلی اوکی و خوب بشود و بتوانم طبق همان فرمان بیایم و انشاءالله به رهایی برسم.
من بیشتر از این دیگر صحبت نمیکنم و اجازه بدهید که دوستان در مشارکتهایشان بتوانند نکات بهتری را بگویند و من یاد بگیرم.
مرسی از اینکه به صحبتهای بنده گوش دادید.
سایت نمایندگی دانیال اهواز
عکس و تایپ: مسافر مهدی ((لژیون هشتم))
تنظیم و ارسال خبر: مسافر محسن لژیون یکم ((دبیر سایت))
- تعداد بازدید از این مطلب :
70