English Version
This Site Is Available In English

صبر کن هنوز پایان قصه نرسیده است

صبر کن هنوز پایان قصه نرسیده است

سه ماه از آن روزی که از حال دلم نوشتم گذشته است؛ سه ماهی که شاید در نگاه اول زمان زیادی نباشد؛ اما برای من پر از آموزش، تجربه، زمین خوردن، دوباره بلند شدن و نگاه کردن به زندگی از زاویه‌ای تازه بوده است. وقتی وارد کنگره۶۰ شدم، تصورم از درمان بیشتر به «تمام شدن یک مشکل» نزدیک بود؛ اما کم‌کم فهمیدم درمان، پایان یک تاریکی نیست؛ بلکه آغاز ساختن دوباره‌ی انسان است. آموختم که گاهی برای این‌که زندگی‌مان تغییر کند، لازم نیست دنیا را تغییر دهیم؛ کافی است نگاه خودمان به دنیا تغییر کند.

امروز وقتی به همسرم نگاه می‌کنم، امیدی را می‌بینم که روزهای اول شاید جرأت نمی‌کردم به آن فکر کنم. حرکت او در مسیر درمان، آموزش‌پذیری و قدم‌هایی که برای بازسازی خودش برمی‌دارد، به من یادآوری می‌کند که هیچ انسانی برای تغییر دیر نکرده است. به عنوان همسفر، کم‌کم فهمیدم که همسفر بودن فقط کنار مسافر راه رفتن نیست؛ گاهی یعنی همراه شدن با آموزش و پیدا کردن سهم خودم در درمان. فهمیدم نمی‌توانم با نگرانی، عجله، توقع یا کنترل کردن، مسیر فرد دیگری را کوتاه کنم. هر انسانی باید مسیر خودش را طی کند و من باید یاد بگیرم به جای جنگیدن با آن‌چه اختیارش را ندارم، روی چیزی که در اختیار من است کار کنم؛ یعنی خودم.

در این میان، دخترم همیشه بزرگ‌ترین درس زندگی‌ام بوده است. دختری که هنوز با زبان خودش با من حرف نمی‌زند؛ اما من یاد گرفته‌ام سکوتش را فقط به عنوان ناتوانی نبینم. او شاید نتواند با کلمات بگوید چه می‌خواهد، چه احساسی دارد و درونش چه می‌گذرد؛ اما نگاهش، رفتارهایش و کوچک‌ترین تغییراتش برای من هزاران حرف دارند. مدت‌ها فقط نگران بودم که چرا هنوز حرف نمی‌زند و چرا مسیرش شبیه دیگران نیست؛ اما آموزش‌ها به من کمک کردند آرام‌آرام از «چرا؟» فاصله بگیرم و به «حالا چه کاری از من ساخته است؟» برسم.

همین تغییر نگاه، برای من اتفاق کوچکی نبود. یاد گرفتم به جای غرق شدن در نگرانیِ آینده، امروز کاری را که از دستم برمی‌آید انجام دهم. صبورتر باشم، بیشتر ببینم، کمترع قضاوت کنم و اجازه بدهم پیشرفت، حتی اگر کوچک باشد، ارزش خودش را داشته باشد. امروز خوشحالم که نشانه‌های بهبود را در روند درمان و رشد دخترم می‌بینم. شاید برای دیگران بعضی از این تغییرها ساده به نظر برسد؛ اما برای من که مادرش هستم، هر قدم کوچک او یک اتفاق بزرگ است؛ انگار زندگی آرام‌آرام دارد با زبان خودش به من می‌گوید: «صبر کن، هنوز پایان قصه نرسیده است.»

من امروز بهتر می‌فهمم چرا در کنگره، آموزش و عمل کنار هم معنا پیدا می‌کنند؛ چون دانستنِ خوب بودن کافی نیست، باید خوب بودن را در زندگی به اجرا درآورد. من هنوز همان فهیمه هستم؛ با همان نگرانی‌ها، همان آرزوها و همان خانواده‌ای که تمام دنیای من است؛ اما دیگر همان آدمِ سه ماه قبل نیستم. امروز بیشتر از گذشته می‌دانم که قرار نیست همه چیز یک‌باره درست شود، قرار نیست یک روز از خواب بیدار شویم و ببینیم تمام مشکلاتمان تمام شده است؛ بلکه باید آرام‌آرام حرکت کنیم؛ آموزش بگیریم، تجربه کنیم، اشتباه کنیم، دوباره اصلاح کنیم و ادامه بدهیم.

من به درمان همسرم امیدوارم، به پیشرفت دخترم امیدوارم، به آرام‌تر شدن خودم امیدوارم و به این‌که روزی دوباره حال خانه‌مان، حتی بهتر از قبل، خوب شود. امیدوارم روزی دخترم بتواند با کلمات، آن‌چه را امروز با نگاهش می‌گوید برایم تعریف کند. امیدوارم روزی همسرم با آرامش به پشت سرش نگاه کند و ببیند چه مسیری را طی کرده است و امیدوارم خودم آن‌قدر تغییر کرده باشم که وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، بفهمم تمام آن روزهای سخت، بخشی از آموزش من بوده‌اند.

من به این مسیرِ درست ایمان دارم؛ به کنگره، به آموزش، به درمان، به صبر، به انسان و قدرت تغییر او و از همه مهمتر به خداوندی که در سخت‌ترین روزهای زندگی، راهی را پیش پای ما گذاشت که در آن یاد گرفتیم دوباره امیدوار باشیم. خلاصه این‌که هنوز همه چیز مثل قبل نشده؛ اما من دیگر مثل قبل نیستم و همین برای شروع دوباره کافی است. من امید دارم؛ نه یک امیدِ بی‌پایه و از سرِ دلخوشی؛ امیدی که پشت آن آموزش، حرکت، صبر و عمل ایستاده است.

نویسنده: همسفر فهیمه رهجوی راهنما همسفر فائزه (لژیون دوم)
رابط خبری: همسفر محبوبه (م) رهجوی راهنما همسفر فائزه (لژیون دوم)
ویرایش و ارسال: همسفر راضیه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون پنجم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی ارگ کرمان

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .