English Version
This Site Is Available In English

باید فرمانبردار باشیم تا فرماندهی حاصل شود

باید فرمانبردار باشیم تا فرماندهی حاصل شود

جلسه چهارم از دور نهم کارگاههای آموزشی خصوصی همسفران نمایندگی زاهدان با استادی راهنمای نیکوتین همسفرفریبا و نگهبانی همسفر فرزانه و دبیری موقت همسفر سیما با دستور جلسه:«از فرمان برداری تا فرماندهی » در تاریخ ۱۸ شهریورماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۶:۰۰ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:

خداوند را سپاسگزارم‌، بابت حضورم  در این جایگاه که امروز توفیقم شد شاکرم. از بنیان کنگره ۶۰، آقای مهندس دژاکام  و خانواده ی محترم ایشان تشکر می‌کنم از نگهبان جلسه که به من اجازه دادند در کنارشون باشم واز ایشان آموزش، ببینم.همچنین تشکر می‌کنم از خانم مهدیه عزیزم که واقعاً هر هفته مسیر کرمان، زاهدان را طی می‌کنند. واقعاً خدا قوت به ایشان می‌گویم، چون بودن در مسیر و راه با ایشان و دیدن سختی‌ها، باعث شد بیشتر این زحمات را ببینم و لمس کنم. حالا واقعاً جا دارد به ایشان خدا قوت بگویم.

دستور جلسه در مورد «از فرمانبرداری تا فرماندهی» داشتم با خودم فکر می‌کردم که به نظر خودم، فرمانده کیست و فرمانبردار کیست؟ فرمانده کسی است که فرمان می‌دهد، فرمانبردار کسی است که از عهده فرمان فرمانده برمی‌آید؛ به او می‌گویند فرمانبردار.حالا ما در کارهای ضد ارزشی‌مان هم فرمانده داریم و هم فرمانبردار و برعکس، در کارهای ارزشی‌مان هم فرمانده داریم و هم فرمانبردار.

حالا داشتم می‌گفتم من در کدام یکی از این دسته‌ها هستم و اینکه اینجا باید به درون خودم بروم، چراغ تفکر را روشن کنم و ببینم با خودم چند چند هستم. بعد می‌توانم راحت‌تر به فرمانبرداری برسم.زمانی که خودم به کنگره آمدم، اصلاً نمی‌دانستم فرمانده چیست، فرمانبردار چیست. آمدم به کنگره و راهنما انتخاب کردم و فهمیدم که راهنما در کنگره جایگاهش همان فرمانده است و رهجو همان فرمانبردار است.و اگر منِ همسفر بخواهم به فرماندهی برسم، باید اول «چشم» بگویم. ولی چشم گفتن خیلی سخت می‌باشد.

واقعاً در کنگره من آموزش گرفتم که به چه صورت چشم بگویم و فرمانبرداری کنم. یعنی باید فرمانبرداری باشد تا فرماندهی حاصل بشود؛ چرا که بدون عبور از جاده فرمانبرداری، رسیدن به قله فرماندهی امکان‌پذیر نیست.و خوب، خودم قبلاً هیچ آموزشی ندیده بودم، قبل از کنگره، و اینکه همیشه می‌خواستم حرف، حرف خودم باشد؛ تا اینکه آمدم و با وادی‌ها روبه‌رو شدم.

آموزش گرفتم که وادی ششم خیلی قشنگ می‌باشد و به من آموزش دادند تا زمانی که عقل را فرمانروای شهر وجودی خودت نکنی، نمی‌توانی به آسایش و آرامش برسی.و استاد امین می‌فرمایند: که اولین حرکت ما برای اینکه به عقل، به آن وادی ششم نزدیک بشویم، باید نفس خود را تزکیه و پالایش کنیم.و همین صدای نفس خیلی جاها نمی‌گذاشت واقعاً من عیب‌های خودم را ببینم و همیشه فکر می‌کردم کامل هستم، یک آدم دانایی هستم.

 واقعاً بزرگ‌ترین نقص انسان همان نفس‌های خودش است و این از ناآگاهی من بود. یک نفس که در خودم پیدا کردم، همین سفر ویلیام بود. حالا می‌دانستم قلیان، سیگار، مشروب، این‌ها همه ضد ارزش است و من نباید این‌ها را استفاده کنم، ولی همان صدای نفس هم نمی‌گذاشت و چون آگاهی نداشتم، انجامش می‌دادم.

 حالا شاید در مجالسی قرار می‌گرفتیم، بیرون از شهر می‌رفتیم، همیشه بساط قلیان و مشروب و حالا همه‌چی بود و من همیشه می‌گفتم مصرف‌کننده نیستم؛ می‌گفتم تفریحی می‌شینم با بچه‌ها قلیان می‌کشم.اگر بساط مشروب بود و تعارف می‌کردند، شاید مشروب می‌خوردم و می‌گفتند حالا سیگار بکش، سیگار می‌کشیدم.اینکه چون ناآگاه بودم، هیچ چیزی نمی‌دانستم که با سیستم ایکس خودم چکار می‌کنم. اصلاً سیستم ایکس چی هست؟

تا آمدم به کنگره و آموزش‌های کنگره به من می‌گفتند که داری خودت را تخریب و آسیب می‌رسانی. اینکه من فکر می‌کردم در خواب بودم؛ یعنی خوابی رفته بودم که خودم خبر نداشتم و کارهای ضد ارزشی را خیلی قشنگ انجام می‌دادم و سردسته بودم.واقعاً وقتی که می‌خواستم درست کنم و در مسیر ارزش‌ها باشم، دوستان می‌گفتند: «فریبا باید قلیون آماده کند.»

 

جالب‌تر از این، وقتی که من آمدم، حالا وارد راه صراط مستقیم بشوم، فکر می‌کنم اون دفعه هم گفتم.قلیون‌های خیلی قشنگ آمد، حالا شیشه‌های مشروب خیلی قشنگ آمد و این‌ها همه نیروهای منفی بودند. و اینکه اگر من نیامده بودم و آموزش ندیده بودم، واقعاً نمی‌توانستم این نقص را برای خودم پیدا کنم. اینکه خیلی سخت است بپذیری که مصرف‌کننده هستی. من واقعاً نمی‌پذیرفتم. من می‌گفتم: من مصرف‌کننده تفریحی‌ام؛ شاید سالی یک‌بار، ماهی یک‌بار، یا یک وقت‌هایی دو سه هفته یک‌بار. همین‌جوری قبول نمی‌کردم، تا اینکه راهنما گفت که باید درست بنشینی، تفکر کنی و اول بپذیری که مصرف‌کننده هستی.

وقتی پذیرفتم، توانستم وارد سفر نیکوتین بشوم و به آن حال خوب برسم و خداوند واقعاً آن لطف را شامل حال من کرد که بتوانم بیایم و سفر کنم.می‌توانم بگویم حالا آن چیزی که در کنگره به من کمک کرد، همین خدمت‌ها بود. وقتی وارد خدمت‌ها شدم، دیدم چقدر از گره‌ها دارد باز می‌شود. می‌گویم خدمت کنید، بیایید در خدمت؛ ولی فکر نمی‌کردم که خدمت چقدر باارزش استحالا حتماً نباید خیلی مالی باشد؛ همان که اگر یک جارویی روی زمین کنگره بزنید و آشغالی را بردارید، یا یک لبخندی به دیگری هدیه کنید، خدمت است.

با کلامی که  آقای منصوری، دیده‌بان، گفتند:که باید مالک لحظه‌هایمان باشیم و در لحظه زندگی کنیم. خیلی برایم قشنگ بود که من در لحظه چگونه زندگی کنم. آیا آن لحظه‌ها می‌توانم با حال خوب زندگی کنم یا با حال بد؟

و اینکه وقتی آمدم و آموزش‌ها را گرفتم، فهمیدم واقعاً من کجای کار بودم. آدمی بودم که اصلاً قبول‌دار نبودم. همین فرمانبرداری، حالا در جسم خودم، غلبه کردم و گفتم: تو می‌توانی.

با اینکه خیلی هم سخت است، واقعاً چون خودم بودم، درک می‌کنم. شاید افرادی هم امروز باشند، حالا مصرف‌کننده سیگار یا قلیون باشند؛ شاید خجالت بکشند دستشان را بالا بگیرند و اعلام کنند که ما هستیم، سفر کنیم. و همه این‌ها همان نیروی منفی است.

یعنی،اگر بنشینید و تفکر کنید، همه‌اش منفی است و خیلی خنده‌دار است که نیروی منفی، بسیار قشنگ و خوشگل می‌آید و وارد می‌شود؛ می‌آید تا آدم را فریب بدهد که اصلاً نرو، نکن و مصرفت کن.

ولی یک جاهای دیگری باید پا بگذاری روی ترست و حرکت کنی. همان وادی هشتم: «با حرکت، راه نمایان می‌شود.»وقتی حرکت کنید، در راه صراط مستقیم بیایید، خداوند این انسان‌ها را هم سر راهت قرار می‌دهد و معجزه اتفاق می‌افتد.

امیدوارم واقعاً امروز هر کسی که در این مکان هست و دوست دارد سفر کند، بتواند اعلام کند و پا روی ترس خودش بگذارد.حالا راهنمای ویلیام هم که هستند و پهلوان هم هستند، واقعاً حس قشنگی است. ان‌شاءالله که بیاییم، سفر کنیم و به آن تعادل برسیم.

 

چون من همیشه فکر می‌کردم در تعادلم. حالا تعادل من چه می‌دانستم؟ گفتم من که حالا کار خاصی انجام نمی‌دهم. ولی بعد متوجه شدم چه اتفاق‌هایی در سیستم من افتاده و چقدر من ناآگاه بودم، در جهل خودم بودم، نمی‌دانستم چه‌کاره هستم و با خودم چند چند است.

ان‌شاءالله که تک‌تک شما هم به آن حال خوب برسید؛ صددرصد حال خوب را دارید. اگر حالا مصرف‌کننده هستید، اصلاً نترسید، واقعاً نترسید. فکر نکنید که حالا یک کار خیلی سختی است.دیگر از من می‌گویند مسافرها که دیگر بدتر نیستیم؛ سفر کردیم، به حال خوش و رهایی رسیدیم. ان‌شاءالله که همه شما هم در راه صراط مستقیم باشید.

خداوند کمک کند من هم بتوانم همیشه خدمتگزار کنگره باشم.و خیلی تشکر می‌کنم از مسافرم. اگر مسافر من نبود، واقعاً من هم نبودم. الان کجا بودم؟ من به واسطه مسافرم امروز اینجا نشسته‌ام و می‌توانم این‌قدر با حس و حال خوب صحبت کنم.جا دارد تشکر کنم از مسافرم و از راهنما محترم خیلی تشکر می‌کنم که من را هدایت کردند. من مجازی سفر کردم، ولی خداوند کمک کرد که سفرم را تمام کردم و توانستم شال خوش‌رنگ راهنمایی را بگیرم.

حالا ان‌شاءالله که بتوانم لژیون خودم را به‌زودی زود در پارک کرمان، ان‌شاءالله از جمعه آینده تشکیل بدهم، و بتوانم تمام کسانی که به این جلسات واقعاً نیاز دارند، بیایندو سفر کنند .

مرزبان کشیک :همسفر گلناز و مسافر علیرضا
تایپست :همسفر مینا رهجوی راهنماهمسفر مهدیه (لژیون یکم)
عکاس:همسفر مبینا رهجوی راهنما همسفر مهدیه (لژیون یکم)
ارسال:همسفر زهرا(خ)رهجوی راهنما همسفر زهره (لژیون دوم)نگهبان سایت
نمایندگی همسفران زاهدان 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .