گاهی اعتیاد فقط گرفتار شدنِ یک انسان نیست؛ داستان دو قلب است که هر دو خستهاند، یکی از جنگیدن با خودش و دیگری از جنگیدن برای او...
مسافر، پشت آن سکوتها و نگاههای خسته، شاید هزار بار با خودش گفته باشد: «این آخرین بار است...» اما دوباره زمین خورده باشد. شاید از خودش خجالت کشیده باشد، از دید خانواده خودش را قایم کند و شبهایی را گذرانده باشد که حتی از خودش هم دلش گرفته و ناامید شده.
مسافر همیشه آن آدمی نیست که دیگران میبینند. گاهی پشت چهرهای که همه او را با «اعتیاد» میشناسند، انسانی ایستاده که خودش هم از این اسارت خسته است کسی که دلش میخواهد دوباره خودش باشد، لبخند بزند، اعتماد کند و یک روز صبح از خواب بیدار شود و فقط آرامش را بخواهد برای خودش و مسافر.
و آن طرف، همسفر ایستاده، همسفری که شاید بارها گریه کرده، ولی جلوی مسافر لبخند زده است. بارها ترسیده؛ اما گفته: «درست میشود.» بارها شکسته؛ اما تکههای دلش را جمع کرده و دوباره ادامه داده است.
همسفر هم درد دارد... درد دیدن تغییر کسی که روزی تمام دنیایش بوده، درد بیاعتمادی، درد شبهایی که با نگرانی صبح شده، درد اینکه نمیداند فردای این زندگی چه شکلی خواهد بود.
گاهی همسفر از خودش میپرسد: «تا کجا باید صبر کنم؟ چقدر باید قوی باشم؟ چه کسی قرار است حال من را بفهمد؟» اما در عمق دلش هنوز یک امید کوچک زنده است؛ امیدِ دیدن روزی که مسافرش دیگر با مواد زندگی نکند، نگاهش دوباره آرام شود، اعتماد از دسترفته کمکم برگردد و خانه دوباره بوی امنیت بدهد، نه ترس و انتظار.
مسافر و همسفر، هر دو زخمیاند؛ فقط شکل زخمهایشان فرق میکند. یکی خسته از بیراهه و یکی خسته از تمام دویدنها برای دوباره سالم شدن مسافرش، کلی امید و آرزو در قدمهایش جلوه میکند؛ ولی نور امید کمکم در او محو میشود چون مسافر به راه رهایی و حال خوش دست نیافته.
مسافر باید یاد بگیرد مسئولیت زندگیاش را بپذیرد، با ترسهایش روبهرو شود و برای رهایی قدم بردارد. همسفر باید یاد بگیرد عشق، به معنای سوختنِ خودش برای نجات دیگری نیست؛ گاهی عشق یعنی کنار کسی ایستادن، اما مرزهای خودت را هم حفظ کردن؛ یعنی امید داشتن، بدون اینکه خودت را فراموش کنی.
شاید روزی برسد که هر دو، به گذشته نگاه کنند و با چشمانی پر از اشک بگویند: «چه روزهای سختی بود؛ اما ما از آن روزها عبور کردیم.» و آن روز، رهایی فقط رهایی مسافر از اعتیاد نیست؛ رهایی همسفر از ترس، خستگی و سالها انتظار هم هست.
گاهی یک خانواده برای رسیدن به آرامش، باید از تاریکترین شبها عبور کند؛ اما هیچ شبی تا ابد نمیماند، اگر مسافر واقعاً قدم بردارد و همسفر در کنار عشق، آگاهی را هم انتخاب کند، صبح نو میتواند دوباره از راه برسد.
صبحی که نویدبخش همان راه شیرینی است که سالها، با دوندگیهای بسیار و طی کردن مسیرهای اشتباه، آرزوی رسیدن به آن را در دل داشت؛ اما سرانجام با کنگره۶۰ آشنا شد و فهمید که برای رسیدن، تنها خواستن کافی نیست؛ باید آموزش دید، فرمانبرداری کرد و قدمبهقدم مسیر را پیمود.
فرمانبرداری را در زندگی جاری کرد و آرامآرام از پلههای مسیر بالا رفت تا به جایگاه فرماندهی رسید؛ فرماندهی بر خویشتن و زندگی خویش.
از بیتعادلی به تعادل رسید، ناامیدی را ذرهذره از دل بیرون راند و جای خالی آن را با امید پر کرد، شروع به تزکیه و پالایش درون خود کرد. آموخت که تغییر واقعی، از درون انسان آغاز میشود. کمکم زندگی برایش معنای تازهای پیدا کرد؛ نگاهش تغییر کرد، احساسش تغییر کرد و خودش نیز دیگر آن انسانِ روزهای گذشته نبود.
و تو، همسفر...
صبور باش و بدان که این مسیر، شاید کوتاهترین راه نباشد؛ اما راهی است که میتواند به مقصدی امن و روشن ختم شود. همسفر، تو بر مرکبی نشستهای که شاید دیرتر به مقصد برسی؛ اما اگر در این مسیر با عشق، آگاهی و صبوری حرکت کنی، سالم و کامیاب به مقصد خواهید رسید.
مقصدی که در آن، دیگر خبری از تاریکی و ناامیدی نیست؛ جایی که مسافر، خودش را دوباره پیدا کرده و همسفر، پس از سالها انتظار، طعم آرامش را خواهد چشید. شاید تمام این سالهای سخت، مقدمهای بودهاند برای رسیدن به همین صبح.
نویسنده: مرزبان همسفر سمیرا
عکاس و ارسال: راهنمای تازهواردین همسفر زهرا نگهبان سایت
همسفران نمایندگی رزن
- تعداد بازدید از این مطلب :
148