یازدهمین جلسه از دوره چهاردهم از سری کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ ویژه مسافران نمایندگی دلیجان، با استادی راهنمای تازه واردین مسافر جعفر، نگهبانی مسافر منصور و دبیری مسافر منصور ، با دستور جلسه" از فرمانبرداری تا فرماندهی" در روز چهارشنبه ۱8 شهریور ماه ۱۴۰۵، ساعت۱۷ آغاز به کار نمود..jpg)
سخنان استاد:
از نگهبان جلسه، تشکر میکنم که اجازه دادند من در این جایگاه بنشینم، آموزش بگیرم و خدمت کنم. همچنین از راهنمای لژیون سوم، آقا دانیال، تشکر میکنم که به من اجازه دادند در این جایگاه بنشینم. به تمام خدمتگزاران نمایندگی، خداقوت میگویم. درود میفرستم بر راهنمای عزیز خودم، آقا فراهانی، که با راهنماییهای ایشان من توانستم پلههای ترقی را روزبهروز طی کنم و رشد کنم.من امروز داشتم یک چیزی میخواندم از استاد امین؛ یک جا نوشته بود که… یک تیکه از آن را برایتان میخوانم در مورد همین موضوع «از فرمانبرداری تا فرماندهی»؛ سیدی استاد امین این را گفتند ولی من گوش نکردم، صحبتهای نوشتهشده را خواندم. یک تیکه برایتان میخوانم: «فرماندهی، خاصِ درون هر انسانی است. انسان؛ یعنی هر انسانی در هر جایگاهی که قرار دارد، فرمانده بودن یکی از هدفهای اصلی زندگیاش است؛ در نتیجه برای رسیدن به خواستهها و اهدافش باید یک فرمانبردار خوبی باشد.» این خیلی برای من جالب بود، به خاطر همین نوشتم که این را برایتان بخوانم.
اینجا باز هم استاد امین صحبتهایی کردند؛ کسی که ِ کنگره وارد میشود، باید یکسری قوانین و حرمتها را رعایت کند و گوشبهفرمانِ راهنمایش باشد. این خیلی مهم است که من اگر قرار باشد در این جایگاهی که آمدم، رشد بکنم و بتوانم از تاریکیهایی که بودم بیرون بیایم، آموزش باید بگیرم. این را باید بفهمم؛ تمام این حرفها یک معنی دارد: آموزش. خب شاید من خودم، یا با همدیگه همهی ماها، یک زمانی در زمان مصرفمان نه فرمانبردار بودیم و نه فرمانروا؛ فکر میکردیم هر کاری میکنیم درست است.ولی خب خدا را شکر که کنگرهای بود و من خودم شخصاً وقتی وارد کنگره شدم،همین حرفهایی که استاد امین عزیز گفتند برای من تدریس شد؛ یعنی به من گفتند اگر بتوانی اینجا یک راهنما انتخاب بکنی و گوش به فرمانِ راهنمایت باشی، میتوانی به رهایی برسی و سعی و تلاشم همیشه همین بوده و توانستم سفر اولم را به خوبی طی کنم. ولی واقعاً یک فرمانبردار بودن؛ اینکه میگویم واقعاً، همیشه احترام میگذاشتم
به کسانی که پیشکسوت بودند و زحمت میکشیدند برای ما. به خاطر همین، من اگر بخواهم از خودم بگویم، شاید بیست روز رهایی بودم که به من پیشنهاد خدمت شد. من الان پنج سال و سه ماه است که رهایی دارم. برای دبیر شدن، برای اینکه بیایم هفت جلسه دبیر بشوم و برگردم در آن جایگاهی که خودم بودم، شاید قسمت و روزی بود.شاید قرار بر این بود که من بیایم و بنویسم. شایدم میتوانستم یه کارهایی انجام بدهم؛ خب بازم فرمانبردار بودم، در عین اینکه آمدم، هنوز در سفر بودم. من خیلی کم لژیون نشستم، فقط سفر اول بعضیوقتها هر دو سه ماه یکبار قسمت میشد بروم؛ به اصطلاح میآمدم و میرفتم، چون برنامهریزی کاریام یکجوری بود، نمیتوانستم چون مرزبان بودم. ولی بر اثر آموزشها و بهموقع نوشتن؛ ببینید من با آقای احمد فهیمی آمدم اینجا، بعد شاگرد آقا محمد کاوریان شدم؛ همهشان حی و حاضرند. من همیشه سعی کردم اگر گرهی باز نمیکنم، گرهی نیندازم؛ حداقلش این است و موفق بودم در کارم. کاری نداشتم که همکاران یا مرزبانها یا بچههای دیگر چه کار میکنند؛ کارِ خودم را همیشه انجام میدادم.
به خاطر همین من رشد کردم. خودم میفهمم رشد کردم؛ همهی ما خودمان میدانیم آن کسی که میآید سفر اولی، وقتی حالش بهتر میشود، خودش پیش از همه میفهمد. اصلاً کلاً همهچیز برمیگردد به اینکه انسان خودش برای خودش انجام میدهد؛ چه کار درست انجام بدهد، سودش را اول خودش میبرد. من همیشه گفتم اگر اشتباه کند، ضررش را اول خودش و بعد اطرافیانش میبیند. پس ما اگر هر کاری میکنیم، چه در زندگیمان چه در کارمان، ما یک مثلثی داریم: «کنگره، کار، خانواده».من اگر الان فرمانروا هستم در کارم و در زندگیام، به خاطر این است که آموزشهای اینجا درست است؛ این خیلی مهم است. یک کاری را انجام ندادم؛ کسانی از دوستان من هستند که از قم میآیند، شاید از نظر سابقه از من کمتر باشند ولی سؤالاتشان رنگینتر است. من احترام به خودشان میدانم؛ همیشه احترام گذاشتم، همیشه اگر کاری بوده از دست من میآمده، هیچوقت به اینکه من جلوترم، فلان؛ اصلاً به این چیزها فکر نکردم. ولی در زندگی موفق بودم؛ تعامل بوده در زندگیام، در کارم تعامل بوده، موفقیت بوده، پیشرفت کردم؛ خودم متوجه میشوم.
اینها باعث رشد ما میشود. اگر قرار باشد من بیایم ببینم بغلدستیام که یک لژیون دیگر است رفته یککاری کرده، بیایم هی به این و آن بگویم خب من هم زدم، او هم زده؛ اصلاً ما کاری به کارِ کسی نداریم، ما هیچ چیزی نداریم با دیگری. ما آمدیم برای خودمان؛ خودمان و خودمان. من اینجا یک نفر هم باشد برایش صحبت میکنم، یک نفر هم باشد، میآیم؛ چون الگوها یی بودهاند که از تهران با اتوبوس سالیانسال تا اصفهان، کرمان، از آن طرف مشهد رفتند به خاطر یک نفر. الگوهای ما هستند دیگر؛ خب من اینها را میبینم دیگر، سختی ندارد که بخواهم از قم بلند شوم بیایم تا دلیجان، و هی در بوق و کرنا کنم که من دارم میروم دلیجان. بعضیوقتها خیلیها به من میگویند خداقوت، چقدر توانت زیاد است! ولی من فکر میکنم که این چیزی نیست. فکر میکنم که از خانهام میروم به محل کارم و از محل کارم میآیم دلیجان؛ راه برایم سبک شده.
چرا؟ به خاطر اینکه این کسی که نظارهگر کارهای من ، سیستمِ هستی و خداوند است؛ هرچی که هست هوای من را دارد. من این را میفهمم، من این را متوجه میشوم؛ خیلی مهم است، کمک میکند که بیایم این مسیر را و برگردم. نه، اینجا هیچ منتی هم ندارم؛ خوشحالم از اینکه به من میگویند بیا. یک موقع نمیگویم دیگر بس است جعفر؛ آن موقع خیلی سخت میشود برایم. اینها را گفتم برای اینکه بچههای سفر اول، کمی بهتر مشارکت کنید. امروز مثلاً مشارکت حسی است؛ اصلاً از دستور جلسه نمیخواهید، هیچ، میخواهید اصلاً از جعفر بگیرید، بگویید: «جعفر من خیلی ازت ممنونم»؛ میکروفون را بگیر و بگو، اشکال ندارد. از پدر و مادرت میخواهی تشکر کنی؟ این میکروفون را بگیر، حال خودت و خانوادهات و بقیه را خوب کن. این یادمان باشد.
در رشد ما تأثیر دارد، پیشرفت میکند. ما اینجا آموزش میگیریم ولی جاهای دیگر هم پیاده میکنیم. من این آخرین کلامم است، ببخشید آقای نگهبان؛ میگویم من یک روزی مادرم اصلاً نمیخواست من روبیینه، چند بار گفتم، هفتهای یکبار جمعهها میرفتم چون همه میرفتند، ۵ دقیقه بعدش به دیگران میگفت جعفر رو بگید بره. ولی امروز وقتی که من یک روز نروم سر بزنم، زنگ میزند به من میگوید نیامدی؟مادرم یک کارگری داره؛ کارگرش میگفت: «جعفر وقتی شما نیستید، مادرت میگوید: جعفر هر موقع میآید، خنده به لبش است.» اینجا انرژی مثبت میبرم. چرا؟ اینجا میخواهم این را بگویم: هر کاری که بکنم برای کنگره کم است. هر کاری که بکنم، برای کنگره کم است؛ چون ما واقعاً خیلی در اعماق تاریکیها بودیم.خیلی صحبت کردم، از اینکه به صحبتهای من توجه کردید خیلی ممنونم.
عکس: مسافر حسین- لژیون چهارم
ارسال و بارگزاری خبر:مسافر محمد- لژیون یکم
نمایندگی دلیجان
- تعداد بازدید از این مطلب :
25