سلام دوستان مهدی هستم یک مسافر، آخرین آنتیایکسهای مصرفی حشیش، گل، الکل و تریاک، مدت سفر ۸ ماه و ۵ روز، ورزش در کنگره شنا و والیبال، راهنما مسافر رضا
از فرمانبرداری تا فرماندهی
شاید در نگاه اول، این جمله بسیار روان و با مفهومی آسان برایم معنا شود؛ اما در وجود این چند کلمه، «فرمان»، «فرمانبردار» و «فرمانده»، عالمی را میبینم؛ یا بهتر است بگویم گنجی نهفته را میبینم که نقشه آن اکنون در این بنای مقدس در اختیار من، یک جوان، قرار دارد تا به حال خوش، آگاهی و زندگی سالم و همواره شاد برسم.
در گذشته، فرماندهی زشت و تاریکی به نام ضد ارزشها و مواد مخدر بر من حاکم بود؛ فرماندهی که مدتی بسیار، بخش زیادی از طلوع جوانی و شادابی مرا به روزهایی سخت، طاقتفرسا و پر از سردرگمی تبدیل کرده بود.
فرماندهی خشمگین، خودخواه، زیادهطلب و مغرور؛ که چه عرض کنم، او عین غرور و منیت بود و مرا روزبهروز بیشتر و بیشتر در تاریکیها هدایت و غرق میکرد.
من که همیشه پرادعا میگفتم: «من کجا و اعتیاد کجا؟ دود اصلاً به من نمیخورد، من ورزشکارم، من سالم هستم، من هیچوقت معتاد نمیشوم و...» روزی به خودم آمدم و دیدم که برای اینکه به آدمی نسبتاً معمولی، با رفتارهایی تقریباً عادی تبدیل شوم و به اصطلاح ذهنم درست کار کند، باید روزانه چند نوع آنتیایکس را در مقیاسی بالا و دور از تصورم مصرف کنم.
در آن زمان هم هیچوقت تصمیم به ترک یا خوب شدن نداشتم. اصلاً سالم زندگی کردن و خوب زیستن، برای آن فرمانده بیلیاقتی که مرا رهبری میکرد، ننگ بود. مدام در گوشم میخواند: «حیف نیست این بدن سالم به زیر خاک برود؟ برو مصرف کن، بخور، بکش...»
بله، فرماندهی که لذتی کاذب و دروغین را به من یاد میداد و من نیز روزبهروز به بهترین شاگرد او تبدیل میشدم.
تا اینکه پس از تلنگرهای متعدد از جانب اطرافیانم و خستگی خودم از آن زندگی سرد و سخت، این بار نوری و صدایی از فرمانروایی عادل شنیدم که میگفت:
«آیا خدا را شاکر نعمتها، سلامتی جسم و روان و خانوادهات هستی؟
آیا میدانی علاوه بر خودت، به تمامی نزدیکانت رنج میرسانی و همچنان استوار بر زندگی غلط قدم میگذاری؟»
تمام این نداها مرا به سوی کنگره ۶۰، به نوعی خاص و با همراهی پدرم، که سالها پیش در این مکان مقدس به درمان رسیده بودند، آورد.
اکنون پس از ۸ ماه، رفتهرفته میفهمم که در زندگی تاریک قبلی چه دستورات منفیای را به کار گرفته بودم و کماکان با ناآگاهی، ترس و منیت خود به سمت سیاهی میرفتم و فرماندهی را آنگونه یاد میگرفتم که علاوه بر خودم، بتوانم بدی و زشتی را نیز برای دیگران خوب جلوه دهم.
دقیقاً درست است؛ من فرمانبردار خوبی برای ضد ارزشها بودم و روزبهروز درجاتم نیز در جهل و ناآگاهی بالاتر میرفت.
حال که میفهمم مکتب اصلی و فرمانده اصلی، ذات پروردگار است، بیشتر به این موضوع پی میبرم که خداوند در کلامالله به خورشید، ماه، آسمانها و زمین، شب و روز و نگهدارنده همه آنها قسم میخورد و میفرماید که نفس را پرورش دادیم و پلیدیها و درستیها را برای آن آشکار و الهام کردیم.
به خاطر فهم این رمز و رازها، خود را مدیون فرماندهان کنگره میدانم و همچنان و تا زمانی که عمر دارم، قدردان این آموزشهای بسیار ارزشمند هستم که به لطف و بزرگواری مهندس حسین دژاکام، کاشف حقیقی این مسیر برای درمان و شناخت انسان، در اختیار ما قرار گرفته است.
اما اکنون از خودم میپرسم:
آیا مهدی، با مصرف انواع مواد و قرصهای اعصاب، میتواند روزی فرمانده باشد.
آیا میتواند تاریکیها را به روشنایی تبدیل کند؟
آیا میتواند به بهترین شکل، از مسیرهای سخت و سرد زندگی، عبوری مصممتر از قبل داشته باشد؟
آیا میتواند فرمانی صادر کند و افرادی بر اساس آن فرمان، به راه راست هدایت و راهنمایی شوند؟
بله، میتواند؛ اما باید بداند که در ابتدای این مسیر، در همین لحظات، لازم است طبق دستورات، فرمانها و امرهای زیبا و بهشدت حقیقی که کنگره و راهنمای دلسوزش، مسافر رضا، فرمان میدهد، عمل کند؛ بهگونهای که این آموزشها و فرمانها ملکه ذهن او شوند و فراگیری، آموزش و حرکت در مسیر ارزشها، به بخش ثابت و روتین زندگی مهدی تبدیل شود.
تا بتواند روزی به حال خوش و جایگاه فرماندهی توانمند در این مکان مقدس برسد.
اما در این مسیر، زمان، تلاش، صبر، آموزش، عمل به اصول و رعایت تمامی حرمتها نیز لازم است.
در پایان، از تمامی اعضا و عوامل کنگره ۶۰ که در این مسیر به من آموزش میدهند و یاریام میکنند، تشکر و قدردانی فراوان دارم.
ممنونم که دلنوشته مرا خواندید.
سایت نمایندگی شفا
- تعداد بازدید از این مطلب :
33