با دلی شکسته و حالی پریشان قدم به کنگره۶۰ گذاشتم؛ گویی سربازی مجروح و شکستخورده از میدان نبرد بازگشته باشم. تمام توانم را از دست داده بودم، زخمهای عمیقی بر تن و روحم نشسته بود و تنها کورسوی امیدی در دل داشتم. دستانم را به سوی آسمان بلند کرده بودم، به امید یافتن راهی، روزنهای و یا دستی که مرا از این تاریکی نجات دهد. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم؛ تنها خواسته درونم، یافتن مسیری به سوی روشنایی بود؛ راهی برای زندگی دوباره، نفس کشیدن از سر نو و بازیافتن خویشتن گمشدهام.
با اتکا به حس درونی و راهنمایی راهنمای تازهواردین لژیون خود را انتخاب کردم. روزهای نخست سردرگم بودم؛ نمیدانستم به کجا آمدهام و چه در انتظارم است؛ اما قلبی درونم زمزمه میکرد: «بمان!» گویی اینجا همان جایی بود که مدتها در جستجویش بودم. با همین حس درونی قدم برداشتم و کوشیدم ادامه دهم؛ به این امید که شاید اینجا بتوانم دوباره طعم خوشبختی را بچشم. نیروهای تاریکی چنان در وجودم ریشه دوانده بودند که حتی نور چشمانم را میآزرد. سالها به تاریکی خو گرفته بودم و روشنایی برایم غریبه و ترسناک بود. با وجود تمام ترسها، خستگیها و زخمهایی که بر دوش داشتم، دست از حرکت نکشیدم. هرچند آهسته، هرچند با گامهایی لرزان؛ اما رو به سوی نور حرکت کردم. مدتی در لژیون جونز سفر کردم؛ اما هرچه تلاش میکردم به سلامتی نمیرسیدم. گویی مانعی درونم اجازه رسیدن به مقصد را نمیداد؛ بخشی از وجودم همچنان در تاریکی جا مانده بود.
سرانجام ریشه تاریکی را در مصرف قلیان یافتم. از همانجا بود که نیروهای تاریکی قدرتمندتر و آشکارتر خود را نشان دادند؛ تلاش میکردند مرا از مسیرم بازگردانند، سفرم را تباه سازند و دوباره به همان تاریکیهای آشنا بکشانند؛ اما این بار دیگر نمیخواستم به عقب برگردم. در تمام آن روزها، با تمام وجود به سخنان راهنمایانم گوش فرا میدادم. هر کجا نشانهای از نور در درونم یافت میشد، تلاش میکردم فرمانبردار خوبی باشم و مسیری را که نشانم میدادند طی کنم. مسیر هموار نبود؛ پر از فراز و نشیب بود. بارها خسته شدم، بارها با خود جنگیدم، بارها خواستم بایستم و ادامه ندهم؛ اما هر بار چیزی مرا دوباره سرپا میکرد که همان انرژی اعضای کنگره۶۰، محبت و حمایت راهنمایانم و امیدی که آرامآرام در دلم جوانه میزد. تلاش میکردم از این بحران عبور کنم؛ اما هر بار چالشی تازه در مقابلم قرار میگرفت. رفتهرفته جسمم بهبود مییافت؛ اما روح و روانم همچنان درگیر تاریکیها بود؛ کابوسها، افکار پریشان و شبهای بیخوابی، همچنان در وجودم ریشه داشتند. شبهایی بود که جسمم خسته بود؛ اما ذهنم آرام نمیگرفت؛ گویی نبردی دیگر درونم در جریان بود.
آموزشهای جهانبینی آقای مهندس دژاکام و استاد امین بزرگوار، آرامآرام چراغی در درونم روشن کرد. آموختم برای رسیدن به تعادل، باید مسیر را طی کنم؛ باید صبر داشته باشم، آموزش ببینم و از دل تاریکی عبور کنم تا معنای واقعی روشنایی را دریابم. امروز هرچند هنوز با برخی از این چالشها درگیر هستم؛ اما دیگر آن آدم روزهای نخست نیستم. نیروهایی که زمانی مرا به تاریکی میکشاندند، بخش زیادی از قدرت خود را از دست دادهاند؛ یکی از مهمترین آنها مصرف نیکوتین بود. هنوز هم تلاش میکنند مرا به عقب برگردانند، هنوز هم گاهی صدایشان را میشنوم؛ اما من دیگر نمیخواهم به عقب نگاه کنم. من هنوز در این مسیر هستم؛ هنوز در حال جنگیدن با تاریکیهای درونم هستم؛ اما این بار میدانم برای چه میجنگم. میدانم روشنایی ارزش تمام این سختیها را دارد و هر قدمی که به سوی نور برمیدارم، مرا از گذشته دورتر میکند. دیگر نمیخواهم حتی یک قدم به عقب بردارم.
امروز اگرچه هنوز راه درازی در پیش دارم به خودم افتخار میکنم؛ نه به خاطر اینکه تمام راه را رفتهام، بلکه به خاطر اینکه با وجود تمام زخمها، ترسها، خستگیها و روزهای سخت، تسلیم نشدم. ماندم، حرکت کردم و دوباره شروع کردم؛ اگر امروز نوری در مسیر زندگیام روشن شده است بیشک مرهون تلاش کسانی است که این چراغ را فروزان نگه داشتهاند؛ کسانی که شاید خودشان نیز ندانند حضورشان، کلامشان و انرژیشان در روزهایی که من در تاریکی مطلق بودم چقدر ارزشمند و حیاتی بوده است. از مسافرم، راهنمایان و مادرم از صمیم قلب تشکر و قدردانی میکنم. سپاسگزار تمام لحظههایی هستم که در کنارم بودند، برای صبوریهایشان، برای محبت بیدریغشان و برای روزهایی که در سختترین شرایط، دستم را رها نکردند. از خداوند میخواهم سایهشان همواره بر سرم مستدام باشد و به همه آنان سلامتی، آرامش و توفیق روزافزون عطا فرماید.
و من هنوز در این مسیر گام برمیدارم، گاهی خسته میشوم؛ اما دیگر از تاریکی نمیترسم؛ زیرا اکنون میدانم راهی که به سوی نور میرود، گرچه شاید سخت و طولانی باشد؛ اما ارزش هر قدمش را دارد. من آرامآرام به سوی نور پیش میروم؛
خسته؛ اما امیدوار…
زخمی؛ اما استوار…
و شاید این بار برای اولینبار در زندگیام واقعا باور دارم که میتوانم به صبح برسم؛ چون اکنون میدانم حتی طولانیترین شبها نیز سرانجام به سپیدهدم ختم میشود. از خداوند متعال برای جناب مهندس حسین دژاکام و خانواده محترمشان، دیدبانان گرامی و تمام خدمتگزاران کنگره۶۰، سلامتی، آرامش و طول عمری با عزت خواستارم.
نویسنده: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون هفدهم)
رابط خبری: همسفر نجمه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون هفدهم)
ارسال: همسفر منیره رهجوی راهنما همسفر زهره (لژیون هشتم) دبیر دوم سایت
همسفران نمایندگی سهروردی اصفهان
- تعداد بازدید از این مطلب :
14