English Version
This Site Is Available In English

آموزش‌های کنگره را کاربردی کردم

آموزش‌های کنگره را کاربردی کردم

جلسه هشتم از دوره دوم جلسات لژیون سردار همسفران کنگره۶۰ نمایندگی کمال‌الملک تهران به استادی پهلوان همسفر نسیم، نگهبانی راهنمای تازه‌واردین همسفر طیبه، دبیری راهنما همسفر فریبا با دستور جلسه «از فرمانبرداری تا فرماندهی» روز سه‌شنبه ۱۷ شهریورماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۵:۵۰ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:

خیلی خوشحالم که یک بار دیگر این توفیق حاصل شد تا در یکی از شعب پرمهر کنگره۶۰ وارد شوم و خدمت کنم. شاید برای شما هم پیش آمده باشد که بخواهید برای اولین بار وارد جایی شوید یا کسی را برای نخستین بار ببینید؛ کمی سخت است؛ حتی برای من نسیم که خیلی برون‌گرا هستم، گاهی این‌طور است. تنها جایی که این اتفاق برایم نمی‌افتد، کنگره۶۰ است. احساس می‌کنم به خانه خواهر یا برادر خودم دعوت شده‌ام. امروز هم که وارد این شعبه شدم، با دیدن خیلی از همسفرانی که برایم دوست‌داشتنی و عزیز هستند، دقیقاً احساس کردم به خانه خودم آمده‌ام. این حس برایم بسیار لذت‌بخش بود. از هر چه بگذریم، سخن دوست خوش‌تر است.

دستور جلسه در مورد «از فرمانبرداری تا فرماندهی» است. ما در کنگره۶۰ یاد گرفته‌ایم که هر چیزی یک صورآشکار و یک صورپنهان دارد؛ یک قسمت خوب و یک قسمت بد؛ فرمانبرداری هم همین‌طور است. ما فرمانبرداری ارزشی داریم و فرمانبرداری ضد ارزشی. فرمانبرداری از دو بخش (فرمان) و (بردن) تشکیل شده است؛ یعنی انجام دادن و به سرانجام رساندن فرمانی که به ما داده می‌شود. اگر بتوانیم در این بخش از دستور جلسه یعنی فرمانبرداری، درست عمل کنیم، ان‌شاءالله اگر روزی به جایگاه فرماندهی رسیدیم، فرماندهی خوبی هم داشته باشیم. فرماندهی هم از فرمان دادن می‌آید. ان‌شاءالله اگر خودم روزی به جایگاهی رسیدم که بتوانم فرماندهی کنم، بتوانم فرمانده خوبی باشم.

در ابتدای صحبت‌هایم می‌خواهم این را بگویم که همه کسانی که عضو لژیون سردار هستند، اعم از 6 میلیون، 60 میلیون و 600 میلیون، به یک اندازه ارزشمند هستند؛ چون همه آن‌ها در فرمانبرداری، فرمانبرداری ارزشی را انتخاب کرده‌اند. فرمانبرداری می‌تواند از یک شخص، یک گروه یا از آموزش باشد. کسی که عضو لژیون سردار می‌شود؛ یعنی آموزش‌های کنگره را به‌درستی فرمانبرداری کرده است.

اگر بخواهم از روند خودم در کنگره و ورودم به لژیون سردار بگویم؛ باید عرض کنم که حدود ۹ ماه از حضورم در شعبه گذشته بود که اولین گل‌ریزان برگزار شد. آن زمان من در کنگره حضور نداشتم و گل‌ریزان را نمی‌شناختم؛ اما مسافرم قبل از آن برایم توضیح داده بود که این جشن به چه صورت است و چگونه برگزار می‌شود. خودش هم جایگاه‌های لژیون سردار را تجربه کرده بود. من نمی‌دانستم که آیا می‌توانم عضوی از این لژیون باشم یا نه؟ به ایشان پیشنهاد دادم و گفتم: شما دوباره در لژیون سردار حضور دارید؟ ایشان گفتند: اگر دوست داری، خودت پیش‌قدم شو.

از آنجایی که خودم درآمدی نداشتم، این موضوع برایم کمی سخت بود. روزی که ایشان از من اجازه گرفتند؛ البته پول، پول خودشان بود و تصمیم‌گیری برای خرج کردن آن هم با خودشان بود، به من احترام گذاشتند و پرسیدند که آیا من راضی هستم ایشان در این جایگاه شرکت کنند یا نه. من هم بدون چون‌وچرا گفتم: (بله، در عمل خیر هیچ استخاره‌ای نیست؛ هر جور که صلاح می‌دانید عمل کنید.) از همان‌جا این جرقه در ذهنم زده شد. ایشان این فرصت را به من دادند که با درآمد خودشان، چنین جایگاهی را تجربه کنم. روز اول برای سرداری و دنوری، این موضوع برایم عجیب و غریب و سخت بود. فکر نمی‌کردم بتوانم؛ حتی با مبالغ کمتر، در این مسیر ادامه بدهم؛ اما بعد از گذشت این دو دوره، دیگر به پهلوانی هم فکر می‌کردم.

وقتی خداوند بخواهد کم‌کم همه‌چیز ممکن می‌شود. در خانه خیلی درباره‌اش صحبت می‌شد؛ اما من با ترس و لرز، حتی به خودم اجازه نمی‌دادم به مسافرم بگویم که آیا می‌شود من را هم پهلوان کنید؟ کمی سخت بود تا این‌که روزی که رفتیم تا مسافرم نشان پهلوانی خودشان را دریافت کنند، ایشان لطف بزرگی در حق من کردند و اجازه پهلوانی من را هم از آقای مهندس گرفتند. آن روز یکی از شیرین‌ترین روزهای زندگی‌ام بود. می‌توانم بگویم شاید مثل روزی که مادر شده بودم، این‌قدر برایم عجیب، دوست‌داشتنی و شیرین بود. عزیزانی که فیلم آن روز ما را دیده باشند می‌دانند که آن‌قدر گریه کرده بودم که حتی نمی‌توانستم صحبت کنم.

می‌خواهم این را بگویم که یک روز من نسیم، فرمانبرداری کردم از مسافرم، از این‌که می‌خواست این پول را در این راه خرج کند. فرمانبرداری کردم و گفتم: هر چه شما می‌گویید و خداوند این جایگاه را روزی من قرار داد. نمی‌گویم به جایگاه فرماندهی رسیده‌ام؛ خیر هنوز خیلی راه دارم تا به آن جایگاه برسم؛ اما در این مسیر، چیزهایی به دست آورده‌ام و تجربیاتی کسب کرده‌ام که اگر روزی به فرماندهی رسیدم، حرفی برای گفتن داشته باشم و بتوانم راهنمایی کنم و اگر لایق باشم، فرمانی بدهم. امیدوارم تک‌تک ما از جمله خود نسیم، لایق این باشیم که هر جایگاهی را به دست بیاوریم.

من در هر شعبه‌ای که حضور پیدا کرده‌ام، این را گفته‌ام و در اینجا هم می‌خواهم بگویم: برای به دست آوردن این جایگاه تلاش کردم و خداوند آن را نصیبم کرد. همیشه می‌گویم مثل عروسکی هستم که وظیفه‌ام این است که این شال را بچرخانم تا افراد بیشتری آن را ببینند. در حال حاضر خدا را شکر، شما در نمایندگی خودتان پهلوان دارید و این شال خوشرنگ پهلوانی را از نزدیک دیده‌اید.

بذرش را در دلتان بکارید. گل‌ریزان نزدیک است. ان‌شاءالله اگر از سال‌ها قبل بذرش را کاشته باشید، امسال نصیبتان شود؛ اما اگر هم تا امروز این کار را نکرده‌اید دیر نیست. امسال بذرش را بکارید؛ ان‌شاءالله سال‌های آینده، من که نباشم، شماها همه هستید و این شال‌ها بیشتر و بیشتر دور گردن تک‌تکتان باشد و از آن لذت ببرید.

تایپیست: راهنمای تازه‌واردین همسفر زهرا
عکاس: همسفر صدیقه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون اول)
ویرایش و ارسال: راهنمای تازه‌واردین همسفر طیبه نگهبان سایت
همسفران نمایندگی کمال‌الملک تهران

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .