انشعابات از زمین به آسمان و بالعکس جاری میشود. دیداری از جنس شهامت در سال ۱۴۰۳ وارد کنگره شدم با کوله باری از ترس، اضطراب، غم و اندوه آن روز را کاملاً به یاد دارم، پنجشنبه بود همسفران همراه مسافران در جلسه حضور داشتند. بعد از دعای آخر کنگره با خانم لیلا آشنا شدم راهنمای سراسر مهر تازه واردین که برای من خیلی خوب همه چیز را توضیح دادند. زمانی که تازه وارد کنگره شده بودم با هر رهایی اشکهایم جاری میشد، به خصوص اگر همسفران رنج کشیده و شبیه من صحبت میکردند.
بسیار استرس داشتم که اگر روزی رهایی ما فرا برسد و بخواهیم به تهران برویم و آقای مهندس بزرگ مرد مهربان را از نزدیک بنگرم، چگونه این دریای خروشان اشک را کنترل کنم بالاخره روز موعود فرا رسید، من و مسافرم به همراه معلمان زندگی خود راهی سفر عشق شدیم. استرس لحظهای رهایم نمیکرد و از طرفی بابت این رهایی بسیار خوشحال بودم. حال و هوای آنجا برایم جالب بود و از شوق رهایی همه مسافران سرحالی و سرزندگی در آنمکان موج میزد، همه به نوبت و مرتب وارد اتاق آقای مهندس میشدند، ضربان قلبم به وضوح شنیده میشد.
در نهایت نوبت به ما رسید وارد اتاق جناب مهندس شدیم برای اولین بار ایشان را دیدم پشت میز نشسته بودند و دفترها و مدارکها را بررسی و مهر میکردند. چه صلابتی انگار به من هم سرایت کرد، یک مقاومت و شهامتی در درون خود احساس کردم ترس و اضطراب در درون من محو شد گریه نکردم و گل رهایی را از دستان جناب مهندس گرفتم و در خیالم به پرواز در آمدم؛ سپس چند کلامی در مورد مسافرم با مهندس دژاکام صحبت کردم و دنیایی از عشق را مجدداً دریافت کردم. نمیدانم چرا آن روز و در آن لحظه ناب آن حس مستحکم بودن از کجا به درونم روانه شد؟
شاید به خاطر حس آقای مهندس نسبت به انسانهای غرق در تاریکی بود که با درایت و از خود گذشتگی ایشان به زندگی باز میگشتند و همه چیز را از نو آغاز مینمودند. میتوانستند بعد از رهایی خودشان به این مسئله بیتفاوت باشند؛ ولی به خاطر شهامت و استقامتی که داشتند این گونه رفتار نکردند و با تلاش، امید و توکل به خدا در این مسیر قدم نهادند، اگر خانم آنی پابهپای آقای مهندس و همسفر ایشان نبودند ما همسفران هم همچنان در تاریکی و سختی میماندیم. با ضد ارزشها که در آنها غرق بودیم دست و پنجه نرم میکرديم.
ما هر راهی که برای درمان بود را طی کرده بودیم از جمله کلینیک، روان پزشک، کمپ و هیچ نتیجهای نداشت. ناامیدی و ترس از آینده تمام وجودم را فرا گرفته بود دیگر کاسه صبرم لب ریز شده بود و تحمل این همه درد و سختی برایم ناممکن بود و از همه فامیلها و اطرافیان دوری میکردم؛ ولی الان که فکرش به سراغ من میآید خدا را هزاران بار شکر میکنم که مهندس دژاکام بودند و این بستر را فراهم کردند که بیاییم، آموزش ببینیم و نقطه تحمل خود را در برابر سختیها بالا ببریم. من در این مسیر یاد گرفتم خالصانه محبت کنم و بیمنت ببخشم و به داشتههای خود قانع باشم و از کسی توقع نداشته باشم و همه اینها دری بود که مهندس دژاکام برای من همسفر باز کرد.
بعد از رهایی مسافرم حال و هوای زندگی ما رنگ جدید گرفته است، شور و شوق فرزندانم حال و هوای آنها من را سرزنده کرده است، امیدوارم هر چه زودتر برای رهایی خودم از بند اضافه وزن به تهران بروم و مهندس دژاکام را دوباره از نزدیک ببینم. بهترینها را از خداوند متعال برای جناب مهندس خواستارم.
نویسنده: همسفر رقیه رهجو راهنما همسفر منیژه (لژیون بیست و سوم)
رابط خبری: همسفر ام البنین رهجو راهنما همسفر منیژه (لژیون بیست و سوم)
ویراستاری: همسفر زهرا رهجو راهنما همسفر سمیرا (لژیون بیست و چهارم) دبیر اول سایت
ارسال: همسفر فاطمه رهجو راهنما همسفر مریم (لژیون پنجم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی میرداماد اصفهان
- تعداد بازدید از این مطلب :
21