English Version
This Site Is Available In English

دلنوشته

دلنوشته

پشت خطِ انتظار
امروزه باور، تجربه و سخن بسیاری از انسان‌ها این است که از هیچ‌کس نباید انتظار و توقعی داشت؛ مخصوصاً این کلام را بیشتر از زبان انسان‌هایی می‌شنویم که مراتب بیشتری از دانایی و آگاهی را طی کرده‌اند.
اصولاً انسان در مسیر آفرینش و طی کردن مراحل دانایی و آگاهی، به نقطه‌ای می‌رسد که متوجه می‌شود نباید از کسی انتظار و توقع داشته باشد.
این، درس و آموزشی بسیار درست است. انتظار و توقع داشتن از دیگران، تعریف دیگری دارد که می‌توان آن را وابستگی نامید. این وابستگی به مرور زمان تبدیل به کمبود و عدم اعتمادبه‌نفس می‌شود و انسان را از روبه‌رو شدن با موانع و سختی‌های زندگی بازمی‌دارد.
به محض اینکه مشکلی سر راه قرار می‌گیرد، به جای اینکه روی چگونگی برطرف کردن آن و پیدا کردن راه‌حل، تفکر و تمرکز کنیم، به‌صورت اتوماتیک به دنبال شخص یا اشخاصی می‌گردیم و انتظار و توقع داریم که دیگران مشکل ما را حل کنند.
در واقع، این نوع رفتار، ساختاری است که در طول مدت زمانی نسبتاً زیاد، در صور پنهان انسان شکل می‌گیرد.
ساختار مغز انسان به‌گونه‌ای است که همیشه به دنبال کوتاه‌ترین و آسان‌ترین راه برای حل مشکلات می‌گردد و در اغلب مواقع، از درگیر کردن خود و انجام کارهای سخت شانه خالی می‌کند.
اینکه هرچه از دیگران انتظار و توقع کمتری داشته باشیم و بیشتر بر توانایی، دانش و علم خود تکیه کنیم، موفق‌تر خواهیم بود و این موضوع باعث ترقی و پیشرفت انسان خواهد شد، کاملاً درست است.
اما...
انتظار.
کلمه‌ی «انتظار» از آن دسته کلماتی است که در ظاهر، واژه‌ای پنج‌حرفی است؛ اما در صور پنهان، به بلندای آفرینش معنا دارد.
از زمان تولد، انسان انتظار رخ دادن اتفاق‌های زیادی را تجربه می‌کند:
انتظار برای خوردن زنگ آخر مدرسه...
انتظار سبز شدن چراغ راهنما...
انتظار برای اعلام نتایج امتحانات...
انتظار راهنما برای دیدن رهجو...
انتظار برای دیدن معشوق...
انتظار برای به پایان رسیدن خدمت سربازی...
تعریف‌های زیادی می‌توان از کلمه‌ی «انتظار» داشت؛ اما شاید سخت‌ترین انتظاری که انسان می‌تواند تجربه کند، انتظار کشیدن پشت درِ اتاق عمل بیمارستان باشد.
انتظاری به بلندای آفرینش...
تحمل و سپری کردن زمانی که عزیزی در مکانی قرار دارد که تو نه او را می‌بینی و نه می‌دانی چه اوضاع و احوالی دارد، شاید یکی از سخت‌ترین و جان‌فرساترین تعریف‌ها از کلمه‌ی انتظار باشد.
انسان میان زمین و آسمان سرگردان می‌شود.
سؤال‌های زیادی ذهنش را به هم می‌ریزد:
آیا بیرون می‌آید؟
آیا خوب می‌شود؟
آیا دوباره زنده می‌بینمش؟
آیا فرصت می‌کنم از او حلالیت بطلبم؟
آیا مرا می‌بخشد؟
آیا... آیا... آیا...
این انتظار، انتظاری جانکاه و بسیار دردآور است.
خوشا به حال انسان‌هایی که انتظارشان با یک خبر خوش به پایان می‌رسد.
این تعاریفی که از انتظار شد، هرچند سخت و طاقت‌فرسا هستند، اما بالاخره پایان و انتهایی دارند.
اما تعریف دیگری هم می‌توان از کلمه‌ی انتظار به رشته‌ی تحریر درآورد؛
انتظاری که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود.
انتظار کشیدن برای دیدن عزیزان ازدست‌رفته...
به‌راستی که انسان موجودی ناسپاس است.
خداوند انسان‌هایی را مأمور می‌کند تا ما را خلق کنند، پرورش دهند، بزرگ کنند، به ما خدمت کنند و به ما آموزش دهند؛ اما انسان در طول زمان آن‌قدر ناسپاس می‌شود که هیچ‌کدام از این انسان‌ها، که خود نعمت‌های خداوند هستند، را نمی‌بیند؛ تا زمانی که آن‌ها را از دست می‌دهد.
در کنارشان زندگی می‌کنیم، اما قدر بودنشان را نمی‌دانیم؛ و پس از مرگشان، ساعت‌ها، روزها، ماه‌ها و حتی سال‌ها در فراقشان بی‌قرار می‌شویم.
در زمان حیات، مادر از بروز دادن اینکه آن پیرزن بیمار و چروکیده، مادر اوست، شرم می‌کند؛ یا آن پیرمرد نحیف، قدخمیده و ازپاافتاده را که ریشه و اصل اوست، پدر خود نمی‌بیند.
اما پس از مرگ، قسم راستش، قسم به روح پدر و مادرش است!
در زمان حیات عزیزانش، بارها به آن‌ها فحاشی کرده؛ اما پس از مرگ، اگر کسی کوچک‌ترین توهینی به مرده‌اش بکند، حسابش را با کرام‌الکاتبین می‌داند.
تا وقتی عزیزانمان در کنارمان زنده هستند، از هر فرصتی برای زخم زبان زدن و کوبیدن اشتباهات و کم‌کاری‌های ناخواسته‌ی گذشته استفاده می‌کنیم و با کمال تأسف، دلشان را می‌شکنیم.
سلام کردن، یک لیوان آب با محبت به دستشان دادن، پرسیدن حالشان، غذایی برایشان آوردن یا دستی از روی محبت بر سر و صورتشان کشیدن، برایمان کاری سخت و پرهزینه است.
اما بعد از مرگشان، بر سنگ مزارشان سلام می‌دهیم، آن‌ها را می‌شوییم و هزاران پرس غذا بین غریبه‌ها پخش می‌کنیم.
با یک تبسم بر لب و یک سلام از روی محبت، می‌توانیم مرهمی بر دل شکسته و تن رنجور عزیزانمان باشیم؛ اما توهین، طعنه و کم‌محلی، هدیه‌ای است که هر روز، کادوپیچ‌شده، تقدیمشان می‌کنیم.
زنده را می‌کشیم و مرده را می‌پرستیم.
سال‌ها از بودن در کنار عزیزانمان، لمس کردنشان، درک کردنشان و فهمیدنشان غافل بودیم.
آن‌ها بودند، اما دیده نمی‌شدند.
بودند، اما درک نمی‌شدند.
اما پس از مرگ، آرزوی ما فقط دیدن دوباره‌ی عزیزانمان می‌شود.
اما افسوس...
نمی‌شود؛ که نمی‌شود؛ که نمی‌شود.
باید سال‌ها منتظر بمانیم، شاید در عالم خواب، آن‌ها را ببینیم.
این انتظاری است به بلندای تمام عمر انسان در این بُعد خاکی.
هیچ راهی برای به پایان رسیدن این انتظار وجود ندارد.
مرده، دیگر زنده نخواهد شد و دوباره دیدن انسان‌هایی که در این بُعد از حیات در کنار ما هستند، شاید هیچ‌گاه تکرار نشود.
زیستن در کنار انسان‌هایی که دوستمان دارند، موهبتی بزرگ و نعمتی الهی است.
زمانی که قدر این نعمت‌ها را ندانیم و شکرانه‌ی آن‌ها را به‌جا نیاوریم، ممکن است روزی از ما بازپس گرفته شوند.
پس مراقب باشیم عزیزانمان، کسانی که دوستمان دارند، برایمان تکراری نشوند.
گاهی...
خیلی زود، دیر می‌شود.
قدر آیینه بدانیم که هست؛
نه در آن وقت که افتاد و شکست.

نویسنده : راهنمای محترم مسافر دانیال

بارگزاری : مسافر احسان لژیون دوم

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...