English Version
This Site Is Available In English

از تاریکی تا جایگاه عشق و امید

از تاریکی تا جایگاه عشق و امید

روزگاری در دورترین نقطه ناامیدی ایستاده بودم؛ سقف خانه‌ام سرد بود و دلم پر از هراس. آن روزها من زنی خسته بودم، با چشمانی خیس و قلبی شکسته که راه را گم کرده بود. فکر می‌کردم دنیا به آخر رسیده و سهم من از زندگی تنها سوختن و تماشا کردن مسافرم است. روزهایی بود که آینده برایم معنایی نداشت و تصور نمی‌کردم روزی بتوانم دوباره آرامش را به خانه و قلبم برگردانم؛ اما امروز بندبند وجودم سرشار از شکرگزاری است. من از آن جاده عبور کردم، خانه‌ام دوباره گرم شد و یاد گرفتم که حتی از دل تاریکی هم می‌توان راهی به سوی روشنایی پیدا کرد.

داستان من در کنگره‌۶۰ با رهایی مسافرم به پایان نرسید؛ بلکه با فصلی نو آغاز شد. رهایی برای من فقط پایان یک دوران سخت نبود؛ شروع شناختن خودم و پیدا کردن جایگاه و توانایی‌هایی بود که شاید سال‌ها در وجودم دیده نمی‌شد. امروز با شال مقدسی که بر گردن دارم، در جایگاه راهنمای همسفران ایستاده‌ام. راهنما بودن برای من یک شغل یا یک عنوان نیست؛ بلکه یک پیوند عاشقانه و الهی است؛ پیوندی که در آن، هر آن‌چه آموخته‌ام را با عشق در اختیار دیگری قرار می‌دهم و تلاش می‌کنم چراغی باشم برای کسی که هنوز در ابتدای مسیر قرار دارد.

وقتی در کنگره هستم، در چشم‌های تک‌تک همسفرانی که تازه وارد شعبه می‌شوند، گذشته خود را می‌بینم. خودم را در آن نگاه‌های نگران، در اشک‌ها و در سردرگمی‌های آنان می‌بینم. به همین دلیل وقتی همسفری با چشم‌های گریان به لژیون من می‌آید، دستش را می‌گیرم و می‌گویم: نگران نباش، من هم این مسیر تاریک را طی کرده‌ام. من هم روزی فکر می‌کردم راهی برای نجات وجود ندارد؛ اما امروز این‌جا ایستاده‌ام. به تو قول می‌دهم که اگر در مسیر بمانی و آموزش بگیری، از تاریکی‌ها خارج شوی؛ نور منتظر توست.

هر بار که گرهی از کار رهجویی باز می‌شود و نوری از امید در چشمانش می‌درخشد، روح من دوباره جان می‌گیرد. شاید برای کسی که بیرون از این مسیر است، این اتفاق‌ها ساده به نظر برسد؛ اما برای من هر قدمی که یک رهجو به سمت آرامش برمی‌دارد، یادآور روزی است که خودم به امید یک تغییر، قدم در این مسیر گذاشتم. وقتی می‌بینم همسفری آرام‌تر شده، نگاهش تغییر کرده و دوباره امید را در زندگی‌اش پیدا می‌کند، احساس می‌کنم بخشی از آن نوری که روزی به من داده شد، امروز به زندگی انسان دیگری منتقل شده است.

شال راهنمایی برای من نماد پیوند عشق در کنگره است؛ شالی که برای من فقط یک جایگاه و مسئولیت نیست، بلکه یادآور مسیری است که طی کرده‌ام و مسئولیتی است که در برابر آموزش‌هایی که گرفته‌ام بر عهده دارم. من نوری را که روزی راهنمایم به قلبم بخشید، امروز به همسفران دیگر هدیه می‌کنم و خداوند را شاکرم که من را لایق خدمت به همسفرانی دانست که دنبال آرامش گم‌شده‌شان می‌گردند.

من دیروز با چشم‌های گریان و امروز با شال عشق و امید بر گردنم ایستاده‌ام؛ نه برای این‌که گذشته‌ام را فراموش کنم؛ بلکه برای اینکه یادم باشد از کجا آمده‌ام و چه مسیری را طی کرده‌ام. ایستاده‌ام تا یادآور معجزه رهایی باشم؛ معجزه‌ای که به من نشان داد هیچ تاریکی همیشگی نیست و اگر انسان بخواهد، آموزش بگیرد و در مسیر درست حرکت کند، می‌تواند دوباره زندگی را از نو بسازد.

نویسنده: راهنما همسفر میترا (لژیون سوم)
عکاس: همسفر سمیه (رهجوی راهنما همسفر ناهید (لژیون چهارم)
ویرایش و ارسال: همسفر لیلا رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون اول)
همسفران نمایندگی بروجرد

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .