سلام دوستان علی هستم یک مسافر. در قدمهای پایانی سفر اول در تاریکی مطلقی که زمانی تمام وجودم را گرفته بود، قدم گذاشتم بیآنکه راهی ببینم. ترس، آشفتگی، افکار سنگین و لحظههایی که احساس میکردم تا لبهی پرتگاه پیش رفتهام. ۲۹ اردیبهشت در سیاهچاله کمپ برای من فقط یک تاریخ نیست. نشانی از روزی است که زندگیام مسیر دیگری پیدا کرد و تصور میکردم همهچیز از من گرفتهشده است. بعدازآن روزها را تجربه کردم که دیوارهای بیمارستان اعصاب و روان شاهد بیقراریها و اشکهای خاموشم بود. شبهایی که زبانم را میبستم، چشمانم را میبستم، اما حریف افکار آشفته خودم نمیشدم. افکاری که بارها و بارها مرا تا لبهی پرتگاه میبرد و تمام نیروهای منفی تلاش میکردند تا امید را از قلبم بگیرند؛ اما امروز میدانم خداوند حتی در تاریکترین شبهای زندگی بندههایش را تنها نمیگذارد. او دستم را گرفت و به خانوادهای رساند به نام کنگره ۶۰؛ خانوادهای که به من آموخت درمان فقط رهایی از مصرف نیست، بلکه دوباره انسان شدن است. وادیها برایم تنها نوشته روی کاغذ نبودند. هر وادی نوری شد برای روشن کردن گوشهای از تاریکیهای وجودم. آموختم که تفکر آغاز راه است، دانایی زمانی ارزشمند است که به دانایی مؤثر تبدیل شود، عشق تنها با خدمت معنا پیدا میکند و انسان آن زمان به آرامش میرسد که فرمان عقل را در زندگیاش جاری کند. در این مسیر راهنمای عزیزم آقا داوود، برایم فقط یک راهنما نبود بلکه پدری دلسوز و چراغی روشن در تاریکیها بود. هر بار ناامیدی میخواست مرا از ادامه راه بازدارد، آموزشهایشان دستم را گرفت و دوباره به حرکت دعوتم کرد. از صمیم قلب از ایشان سپاسگزارم و از خداوند میخواهم همواره سلامتی، عزت و توفیق خدمت نصیبشان کند؛ و اما همسرم، همسفر زندگی و سفرم، میدانم در این مسیر چه رنجهایی را تحمل کردی. سختیهای سفر گاهی خستهات کرد و روزی رسید که از کنگره فاصله گرفتی. آن روزها برای من از تلخترین روزهای این سفر بود. هر بار که در جلسات مشترک نگاه نیازمندم به راهنمای همسفرم میافتاد، بیآنکه سخنی بگویم، با تمام وجود از او میخواستم برای بازگرداندنت تلاش کند. امروز از صمیم قلب از راهنمای همسفرم سپاسگزارم که با صبر و عشق امید را زنده نگه داشت و خدا دعای بیصدای مرا شنید. بازگشت همسرم به کنگره یکی از زیباترین نعمتهایی بود که در روزهای پایانی سفرم نصیبم شد و دوباره فهمیدم هیچ دعایی که از دل برخیزد بیپاسخ نمیماند. درست در روزهایی که به پایان سفرم نزدیک میشدم، حادثهای تلخ دل تمام خانواده کنگره ۶۰ را داغدار کرد. دو بانوی بزرگوار، مرزبانان همسفر که برای خدمت به خانواده کنگره در رفتوآمد بودند، در حادثهای جان خود را از دست دادند. یادشان همیشه در دل این خانواده خواهد ماند؛ و مهدی عزیز... دوستی که همیشه لبخند و آرامشش دلها را گرم میکرد، در همان حادثه آسیب دید و امروز در بستر بیمارستان آرام گرفته است. این روزها همه ما چشم به رحمت بیپایان خداوند دوختهایم و امیدواریم بار دیگر لطفی کند و مهدی عزیز را با سلامتی به آغوش خانواده و کنگره بازگرداند. اینها همه آزمونهای پایان سفر است، فشارهای مثبت و منفی وسوسهها، رنجها و امیدها. امروز با توکل به خداوند، در کنار آقا داوود، همسرم، راهنمای همسفرم و همه دوستان و خانواده کنگره ۶۰ قدم برمیدارم و عهد میبندم که رهایی فقط پایان مصرف نیست. آغاز مسئولیت، حرکت و خدمت است. سفر هنوز تمام نشده و باید با تواضع و سپاس ادامه راه را بروم. شکر خدا را شکر خانواده کنگره را، شکر آقا داوود، شکر همسرم، شکر راهنمای همسفرم و دعا برای بازگشت سلامت مهدی و آرامش دل همه دوستان. این راه با عشق ادامه دارد و من با تمام وجود قدردان این مسیرم.
عکاس: مسافر بهروز لژیون نهم
ارسال مطلب: مسافر محمد لژیون پانزدهم
مرزبان خبری: مسافر میلاد
- تعداد بازدید از این مطلب :
1644