من کنگره۶۰، آقای مهندس و خانم آنی بزرگ را به واسطه اعتیاد برادرم شناختم. واقعا از همان ابتدا و همزمان با درمان برادرم، عشق و محبت عجیبی به آقای مهندس در دلم شکل گرفت.
باگذشت زمان و مطالعه سایت کنگره۶۰ بیشتر با عشق و محبت خانم آنی بزرگ، فداکاریهای آقای مهندس، ازخودگذشتگی دکتر امین، خانم شانی و خانم آنی کماندار آشنا شدم. ذرهذره و روزبهروز عشق و محبت من نسبت به آقای مهندس، خانواده بزرگوارشان و کنگره 60 بیشتر و بیشتر شد؛ تا جایی که عمیقاً از خداوند میخواستم کاش من هم یکی از اعضای کنگره۶۰ بودم.
کتابهای آقای مهندس را خریداری کردم. اولین کتابی که مطالعه کردم کتاب «ادموند و هلیا» بود. در ادامه با تهیه کتاب «عشق» و مطالعه آن، تحول عظیمی در من رخ داد. بدون اینکه در کنگره حضور داشته باشم، پخش زنده سخنرانیهای آقای مهندس را تماشا میکردم. حتی برنامه اینستاگرام را فقط برای تماشای سخنرانیهای آقای مهندس در گوشی خود نصب کردم. فقط همینقدر بلد بودم که سخنرانیها را بشنوم.
همیشه امید داشتم یک روز از اعضای کنگره۶۰ باشم. اصلاً در باورم نمیگنجید که به عنوان همسفر پسرم، این برگ برنده به من داده شود. کار به جایی رسید که نزدیک به یک سال، شاید هم بیشتر، در قنوت تمام نمازهایم سه بار دعای کنگره را میخواندم و از خداوند با تمام وجودم میخواستم اجازه ورود به کنگره را به من بدهد. از خداوند میخواستم در یکی از شعب تهران باشم؛ چرا که دوست داشتم به آقای مهندس نزدیک باشم و بتوانم در پارک طالقانی حضور داشته باشم.
با آغاز جنگ ۱۲ روزه به تهران آمدیم و شبی که آتشبس اعلام شد، همسرم سفر جدیدی را آغاز کردند و طی این سفر به شهادت رسیدند و از کنار من و دو فرزندم رفتند. با رفتن همسرم حال و روزم به کلی دگرگون شد. قبل از اینکه اجازه ورود به کنگره از طرف قدرت مطلق به من داده شود، به محضر آقای مهندس رفتم و از ایشان خواستم فقط یک جمله به من بگویند؛ جملهای که بعد از رفتن همسرم بتواند قلبم را آرام کند. آقای مهندس در جواب فرمودند: «نگران نباش، همه ما چند صباحی هستیم، میرویم.» این جمله برای من تبدیل به یک کلیدواژه شد؛ هر زمان حالم بد میشد آن را به یاد میآوردم و خودم را آرام میکردم.
تقریباً بعد از گذشت سه ماه، اذن ورود ما به کنگره توسط قدرت مطلق امضا شد و در تاریخ ۱۵ مهر سال ۱۴۰۴ به شعبه لویی پاستور آمدیم و سفر من و مسافرم آغاز گردید.
به غیر از مشکلاتی که به واسطه عدم حضور همسرم بوجود میآمد، مشکلاتی که اهریمن به واسطه سفرمان بر سر راه ما میگذاشت نیز وجود داشت. واقعاً در بعضی موارد نفس من و مسافرم قطع میشد و دوباره شروع به نفس کشیدن میکردیم.
با نزدیک شدن به تعطیلات کنگره، دلتنگی من برای همسرم بیشتر شد و مشکلات هم بیشتر خودشان را مانند یک هیولا بیشاخودم به من نشان میدادند؛ به صورتی که من مریم که به معنای واقعی کلمه عاشق کنگره۶۰ بودم، میخواستم پا پس بکشم.
با اتمام تعطیلات و آغاز به کار شعبه و به فرمان راهنمای بزرگوارم، تصمیم گرفتم برای آقای مهندس نامهای بنویسم و روز جمعه آن را تقدیم حضور ایشان کنم. نامه را نوشتم، اما هر بار که میخواستم آن را پاکنویس کنم، دلم راضی نمیشد. انگار از در و دیوار نشانههایی دریافت میکردم. با خواندن کتاب «۶۰ درجه زیر صفر» حضور در جلسه سردار و پارک طالقانی و در نهایت زمانی که با خودم خلوت کردم و از خود سوالهایی پرسیدم، کمکم پاسخ سوالهایم را یافتم. با توجه به آموزشهایی که در این مدت ۱۰ ماه سفرمان از آقای مهندس، دکتر امین و اساتید آقای مهندس و خانم آنی بزرگ گرفته بودم، از قدرت مطلق شرم داشتم نامهای را که مشکلاتم را در آن نوشته بودم به آقای مهندس تقدیم کنم.
با خود گفتم: «مریم، روز الست همه این مشکلات را با دل و جان قبول کردی و از خداوند زیاد خواستی؛ پس باید ظرفت را خیلی بزرگ کنی تا لیاقت رسیدن به خواستههایت را داشته باشی.»
واقعاً پشیمان شدم و به خودم گفتم: «مریم، خجالت بکش، شرم کن! مشکلات تو در قبال مشکلات دیگران خیلی کوچک و حقیر هستند؛ پس ناسپاس نباش» و در نهایت تسلیم امر و رضای خدا شدم. یکی دو ساعت پس از بازگشتمان با شنیدن یک خبر کوچک، قدری دلمان آرام گرفت و حتی بخشی از مشکلاتمان حل شد. من دوباره شرمنده قدرت مطلق، اساتید آقای مهندس، جناب آقای مهندس و خانم آنی بزرگ شدم.
با خود گفتم: «مریم، تو حتی به اندازه یک نقطه از مشکلات خانم آنی بزرگ را نمیتوانی تحمل کنی؛ پس چطور ادعا میکنی که دوستدار خانم آنی بزرگ هستی» درصورتیکه اعتقاد دارم اگر کسی را دوست دارم، باید همانند آن شخص باشم. همانجا متوجه شدم که هنوز خیلی راه مانده تا معنای واقعی دوستداشتن را درک کنم.
از قدرت مطلق و اساتید آقای مهندس میخواهم بند عشق کنگره۶۰ را آنچنان به قلب من، مسافرم و دخترم گره بزنند که برای همیشه به کنگره وصل بمانیم و این بند هرگز از قلبمان باز نشود. آرزو دارم یکی از خدمتگزاران واقعی کنگره باشیم؛ در مسیر صراط مستقیم و در جهت خواست قدرت مطلق حرکت کنیم و عاشقانه و خالصانه خدمت کنیم.
نویسنده: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر ندا (لژیون چهاردهم)
رابط خبری: همسفر پروانه رهجوی راهنما همسفر بهار (لژیون اول)
عکاس: راهنما همسفر سعیده (لژیون هشتم)
ارسال: همسفر نسیم رهجوی راهنما همسفر سعیده (لژیون هشتم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی لویی پاستور
- تعداد بازدید از این مطلب :
58