English Version
This Site Is Available In English

رها شدن مسافرم آرزوی من است

رها شدن مسافرم آرزوی من است

اولین باری که به کنگره آمدم، سه سال پیش بود با مسافرم ده ماه بود که قهر کرده بودم و به خانه پدرم رفته بودم. مسافرم اصرار کرد که هفته همسفر است و راهنمایشان به آن‌ها گفته بودند برای جشن همسفر، همسفرتان را بیاورید. با خواهش و تمنا با ایشان آمدم؛ ولی آن روز اتفاقاً جشن کنسل شده بود و من پیش راهنمای تازه‌واردین رفتم. ایشان با من صحبت کردند؛ اما من مدام دنبال بهانه‌ تراشی بودم که کنگره نیایم و دیگر هم نرفتم. تا سال پیش که مسافرم دوباره گفتند برویم کنگره و به اجبار ایشان و خانواده‌شان وارد کنگره شدم.

روزهای اول به زور و اجبار می‌آمدم و مدام در ذهن خودم می‌گفتم کسی که می‌خواهد درمان شود می‌رود یک‌شبه درمان می‌شود، می‌رود کمپ یا در خانه یک‌ هفته‌ای ترک می‌کند، این چه کاری است که انجام می‌دهد؟ او من و زندگی‌اش را دوست ندارد. اوایل مدام غر می‌زدم و دنبال بهانه بودم که به کنگره نیایم. وقت‌هایی که مسافرم گریز می‌زد یا اذیتم می‌کرد به او می‌گفتم اشتباه از من است که با تو می‌آیم کنگره. تو باید تنهایی بروی و به رهایی برسی. وقتی به رهایی رسیدی من می‌آیم. الان نزدیک به ده ماه است که من به کنگره می‌آیم و می‌بینم که بیشتر از هر کسی به این کلاس‌ها نیاز دارم.

زمانی که شروع کردم به نوشتن سی‌دی، انگار همان لحظه آقای مهندس روبه‌روی من نشسته‌اند و فقط و فقط با من صحبت می‌کنند. یک روز با مسافرم بحثم شد، به قدری فشار زیادی به من آمده بود که رفتم داخل حمام تا خودکشی کنم، به قدری داغون شده بودم که فقط این فکر وارد ذهنم شد برو سی‌دی‌  را که باید بنویسی، شروع کن به نوشتن ببین آقای مهندس چه می‌گویند. هنوز اشک‌هایی که روی برگه‌ها ریخته شده بود و من می‌نوشتم روی آن برگه‌ها مانده است.

شروع کردم به نوشتن سی‌دی که در آن آقای مهندس فرمودند: «اگر کسی می‌خواهد مصرف کند، بگویید برو مصرف کن. اگر کسی می‌خواهد خودکشی کند خب برود خودکشی کند. اگر تو آن‌قدر ضعیف هستی که با کوچک‌ترین مشکل می‌خواهی خودکشی کنی، خب خودکشی کن.» هر بار که من به خاطر اذیت‌های مسافرم و به خاطر مشکلاتی که نیروهای منفی سر راه من قرار می‌دادند، به این فکر می‌کردم که بگویم من دیگر کنگره نمی‌روم، جدا می‌شوم از مسافرم تنها کسی که با حرف‌هایشان و راهنمایی‌هایشان من را آرام می‌کرد و راهنمایی می‌کرد، راهنمایم خانم فرزانه بودند.

ایشان با صحبت‌هایشان من را در کنگره ماندگار کردند و همیشه دو صحبتشان ملکه ذهن من شده است، هرکه شد محرم دل، در حرم یار بماند، اگر من با آموزش‌های کنگره رشد کنم نیروهای مافوق یا گوش مسافر من را می‌پیچاند، می‌آورد کنگره و هم‌ سطح من می‌کند یا از زندگی من حذفش می‌کند. واقعاً اگر سی‌دی‌های آقای مهندس، آموزش‌های کنگره و راهنمایم خانم فرزانه، نبودند من هنوز همان ژیلایی بودم که مدام غر می‌زدم و می‌گفتم چرا خدا من را نجات نمی‌دهد و در نهایت با خودکشی از دنیا می‌رفتم و دو آرزوی قلبی دارم اول دیدن آقای مهندس و صحبت کردن با ایشان است و دومین آرزوی من رها شدن مسافرم است کسی که من با تمام وجود دوستش دارم.

نویسنده: همسفر ژیلا رهجو راهنما همسفر فرزانه (لژیون دوم)
عکاس: همسفر منیره رهجو راهنما همسفر مریم (لژیون نهم)
ویراستاری و ارسال: همسفر فاطمه رهجو راهنما همسفر مریم (لژیون پنجم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی میرداماد اصفهان

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .