جلسه دوم از دوره سوم کارگاههای آموزشی خصوصی همسفران کنگره۶۰ نمایندگی امیرکبیر به استادی راهنما همسفر احسانه ، با دستور جلسه《دانایی، داناییمؤثر وسواد》روز سهشنبه ۱۰ شهریور ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کارکرد.

خلاصه سخنان استاد:
خیلی ممنونم که امروز به من فرصت دادید که در شعبهی شما آموزش بگیرم. برای من تجربهی جدیدی است و قطعاً این دستور جلسه روی من مینشیند. شعبهی شما خیلی قشنگ و خیلی باکلاس است؛ آینهکاری، آجرکاری، درست مثل خود شما که اینقدر خوشگل هستید. دستور جلسه در مورد دانایی، دانایی مؤثر و سواد است.
برای خیلی از ما در زندگی ممکن است مسائل و مشکلاتی به وجود بیاید که وقتی به ریشهی آنها نگاه میکنیم، میبینیم اکثرشان تکراری هستند. یا یکسری خواستههایی داریم که هیچوقت نتوانستهایم به آنها برسیم؛ در حالی که برایشان تلاش کردیم، به سمتشان قدم برداشتیم، یا حتی نتوانستیم یک قدم در جهت آن خواسته برداریم. ریشهی این مشکلات کجاست؟ چرا این اتفاقات در زندگی همهی ما میافتد؟ استاد امین در جزوهی جهانبینی میفرمایند خیلی از مشکلاتی که ما در زندگی داریم و خیلی از مسائلی که همیشه ذهن ما را درگیر میکند، مربوط به جهانبینی ماست. برای اینکه جهانبینی را متوجه شویم، باید ببینیم در زندگی به چه چیزهایی رسیدیم، چه چیزهایی داریم و کجاها با خودمان «ای کاش» میگوییم.
یکی از قسمتهای مهم جهانبینی این است که بتوانیم ماهیت خواستههایی که داریم را درست تشخیص بدهیم. آیا خواستههایی که داریم درست هستند؟ آیا به سمت درستی گام برمیداریم یا نه؟ مثلاً مسافر من وقتی مصرف مواد داشت، خواستهاش این بود که دیگر مواد نکشد. در راستای خواستهاش خیلی هم تلاش میکرد؛ راههای مختلف را میرفت، سقوط آزاد انجام میداد و خیلی کارها انجام میداد، ولی بعد از مدتی میدید که نمیشود و دوباره به سمت مواد برمیگشت. خب قطعاً خواستهاش مشکل داشت، چون خواستهی او فقط قطع مواد بود، نه درمانش. این یک مثال ساده بود برای اینکه بفهمیم ماهیت یکسری از خواستههای ما ممکن است اشتباه باشد.
یکی از دوستان من خیلی دوست داشت وزن کم کند. همیشه میگفت: «من دوست دارم لاغر بشوم.» رژیمهای مختلف میگرفت و امتحان میکرد؛ تا وقتی رژیم بود، خوب بود، ولی به محض اینکه رژیم را قطع میکرد، میدید که دوباره وزنش برمیگردد. مشکل کجا بود؟ دقیقاً ماهیت خواستهاش. به خاطر اینکه او به تناسب اندام و سلامتی جسمش فکر نمیکرد؛ فقط به این فکر میکرد که لاغر شود.
خب، چکار کنیم که بتوانیم ماهیت خواستههایمان را درست کنیم و متوجه شویم؟ چطور قدرت تشخیص پیدا کنیم؟ قدرتی که بتوانیم بفهمیم آیا درست است یا غلط، انجام بدهم یا ندهم، بروم یا نروم، بکنم یا نکنم. میگویند میتوانید از دانایی استفاده کنید؛ قدرت شما دانایی شماست. دانایی را که همهی ما میدانیم، از سه ضلع تشکیل شده است: تفکر، تجربه و آموزش. چقدر راحت است! آموزش که کاری ندارد، ما داریم میآییم یاد میگیریم. تفکر، همهی ما هم که آدمهای متفکری هستیم؛ بارها و بارها مینشینیم و ساعتها فکر میکنیم. تجربه هم که خب همهی ما داریم انجام میدهیم، خیلی راحت است!
نه! اگر قرار باشد به دانایی برسیم، باید از قید یکسری چیزها بگذریم. یعنی چی؟ میگوید اگر قرار است آموزش بگیری، ضلع مقابل آموزش چیست؟ باید منیت را بگذاری کنار. باید اینجا فرمانبردار باشی. راهنما هرچی گفت، بگویی چشم؛ گفت سیدی بنویس، چشم؛ گفت خدمت کن، چشم؛ گفت این ساعت بیا، چشم؛ گفت این ساعت برو، چشم؛ گفت با مسافرت قهر نکن، چشم؛ گفت بیخیال شو، چشم. میتوانی از قید منیتت بگذری؟
تفکر، اگر قرار است خوب تفکر کنی، باید از قید یکسری چیزها بگذری. از چی؟ بیشتر فکر میکنم و میگویم اگر دوباره اشتباه کنم چی؟ اگر بخواهم وزنم را کم کنم و نتوانم چی؟ الان مسخرهام میکنند. اگر این کار را انجام بدهم و به موفقیت نرسم چی؟ مدام ذهنم درگیر این است که میشود یا نمیشود. اینجا میگوید از قید ناامیدی بزن؛ به این فکر نکن که میشود یا نمیشود. حرکتت را بکن، تجربه کن، برو در میدان عمل. به این فکر نکن که آیا میتوانم برسم یا نمیتوانم. این چرخه باید مدام تکرار شود تا آنقدر ادامه پیدا کند که من به آن قدرت تشخیص برسم.
خب، پس نیروهای منفی کجا هستند؟ نیروهای تاریکی کجا هستند؟ ولم کردند؟ نه! دقیقاً اینجا برگ برندهشان را رو میکنند. چکار میکنند؟ میگویند: «ببین، من همهی این کارها را کردم، ولی باز هم نشد.» مشکل این است که باید همهی اضلاع با هم مساوی باشند. همانقدر که آموزش میگیری، همانقدر باید فکر کنی؛ همانقدر که فکر میکنی، همان مقدار باید تجربه کنی و انجام بدهی. نیروهای منفی میآیند همین کار را میکنند؛ میآیند عیبت را میپوشانند و نمیگذارند مشکل کارت را بفهمی.
خودت میگویی: «من که آدم تحصیلکردهای هستم، خیلی کارها را بلدم.» قدرتت را میگذارد روی چیزهایی که داری و آن چیزی را که نداری برایت کوچک میکند. میگویی اشکال ندارد، حالا آنقدر هم انجام ندادم، بلدم چکار کنم. یا مینشینم ساعتها فکر میکنم، من اینقدر فکر میکنم، ولی سیدیام را نمینویسم. میگویم اشکال ندارد، عوضش اینقدر فکر کردم، از این پرسیدم، از آن پرسیدم، این راه را رفتم، آن کار را کردم، ولی سیدی ننوشتم و کتاب نخواندم. یک ضلع آنقدر بزرگ شده که میگویی: «بهبه، ایول به خودم که این کارها را کردم.» یا مدام خدمت میگیرم؛ این را میگیرم، آن را میگیرم، میگویم به من بدهید این کار را کنم، به من بگویید آن کار را کنم، ولی در لژیون نمینشینم. میگویم من آدم خدمتگزاری هستم؛ پس چرا مشکلم حل نمیشود؟
نیروهای تاریکی میآیند و میگویند ما ضعفت را از چشمهایت پنهان کردیم. اصلاً ذهن آدم این شکلی است، دقت کردید؟ مشکلات خودمان را اصلاً نمیبینیم، ولی مشکل دیگران را خیلی بزرگ میبینیم و همهاش هم سعی میکنیم آن را بپوشانیم. یک ناخنمان یک ذره لاکش پریده باشد، هی مشت میکنیم کسی نبیند؛ یک ذره جورابمان سوراخ شود، هی پاهایمان را اینجوری جمع میکنیم که کسی نبیند. کلاً آدم عیبهای خودش را هی میخواهد بپوشاند و شگرد نیروهای منفی هم همینجاست.
میگوید با خودت صادق باش، با خودت روراست باش. بیا نگاه کن قدرتت کجاست؛ درست است، ولی این قدرتت از چه چیزی در تو کم کرده و یک ضلع دیگرت را بزرگ کرده؟ یک ضلعت را بزرگ و یک ضلعت را کوچک کرده است. کدام ضلع کوچک است؟ همان را بزرگ کن. نه اینکه بیایی ضلع بزرگتر را کوچک کنی؛ نه اینکه از خدمتت کم کنی، نه اینکه از سیدی نوشتنت بزنی. بیا آن ضلع کوچکتر را بزرگ کن. اگر این کار را کردی، میتوانی به دانایی مؤثر برسی.
دانایی مؤثر یک نقطه نیست، یک مکان نیست که به آن برسم و تمام شود. مدام باید در این چالش قرار بگیرم و مدام تلاش کنم. ممکن است در یکسری از چیزها امروز به دانایی مؤثر برسم، در یکسری چیزها یک سال دیگر و در یکسری چیزها شاید ده سال دیگر. موضوعات زندگی متفاوت هستند و باید یکییکی روی آنها کار کنم. حالا از کجا بفهمم که به دانایی مؤثر رسیدهام؟ وقتی فهمیدی که الان باید چکار کنی، چکار نکنی، کجا بروی، کجا نروی، کی بگویی و کی نگویی؛ اینکه فهمیدی چکار کنی، یعنی تشخیص دادی و آن قدرتی را که اول صحبت گفتیم، به دست آوردی. آرامش داری، حست خوب است، دیگر از اینکه یکسری کارها را انجام بدهی نمیترسی؛ این یعنی قوت قلب.
در سیدی اخیر دربارهی احساس خوشبختی صحبت شده است. اینجاست که من میفهمم یواشیواش دارم به دانایی مؤثر نزدیک میشوم. حالا برگردیم به خودمان؛ آیا آن حسها را داریم؟ آیا آن تشخیص را داریم؟ اگر داریم که ایول به خودمان، داریم راه را درست میرویم. خیلیهایمان داریم.
همهی شماهایی که اینجا نشستید، نشانهاش این است که ما داریم میآییم کنگره، بهترین جا، آموزشها را میگیریم و تجربههای دیگران را میشنویم؛ چون میدانیم که تجربه را تجربه کردن خطاست. حس آن آدم را میگیریم و یاد میگیریم که چطور ببریم در خانهمان و در زندگیمان پیاده کنیم.

مرزبانان کشیک: همسفرمهناز و مسافر سجاد
عکاس: همسفر مرجان رهجوی راهنما همسفر بهاره (لژیون چهارم)
تایپیست: همسفر ندا رهجوی راهنما همسفر بهاره (لژیون چهارم)
ویرایش و ارسال: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر بهاره (لژیون چهارم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی امیرکبیر تهران
- تعداد بازدید از این مطلب :
100