این دلنوشته، حال و هوای کسی است که مسیری را از ناامیدی مطلق تا دنیای روشن کنگره طی کرده است. یادم است قبل از کنگره، دنیای من یک دایره کوچک و تاریک بود، آنقدر کوچک که فقط خودم و دردهایم در آن جا میشدیم. هر روز صبح که چشم باز میکردم؛ اولین چیزی که روی سینهام سنگینی میکرد ترس بود، ترس از فردا، ترس از نگاه آدمها و ترس از خودم که دیگر شبیه آن کسی نبودم که دوستش داشتم. من در یک بنبست همیشگی زندگی میکردم، انگار همیشه در یک اتاق بی در حبس شده بودم که هرچه به دیوار آن میزدم فقط دست خودم زخمی میشد؛ اما حال امروز من، داستان دیگری است؛ وقتی پا به کنگره میگذارم انگار وارد یک دنیای متفاوت میشوم. حسی که در راه رسیدن به کنگره دارم، شبیه کسی است که بعد از سالها گم شدن در بیابان، بوی نزدیک شدن به آبادی را حس میکند.
آن فشار سنگین سینهام جای خودش را به یک نظم آرام داده است قبل از کنگره من فقط زنده بودم، آن هم با کلی درد و حسرت؛ اما اینجا دارم زندگی کردن را یاد میگیرم، اینجا فهمیدم که آن دیوارهای سنگی در واقع افکار خودم بودند که حالا با آموزش و حرکت، یکی پس از دیگری دارند فرو میریزند؛ حالا وقتی در جلسه مینشینم دیگر از خودم فراری نیستم آن آشفتگی درونم جایش را به یک امید عمیق داده است امیدی که نه از روی توهم بلکه از آگاهی است. تفاوت من قدیم با من امروز، تفاوت شب تاریک بدون ستاره است با سحرگاهی که میداند خورشید در راه است دیگر از هیچ چیز نمیترسم؛ چون یاد گرفتهام که برای ساخته شدن اول باید ویران شد و من خوشحالم که در این ساخته شدن تنها نیستم.
نویسنده: همسفر سمیه.(ش) رهجوی راهنما همسفر سیما (لژیون چهارم)
رابط خبری و ویراستاری: همسفر نجمه رهجوی راهنما همسفر سیما (لژیون چهارم)
ارسال: همسفر منصوره رهجوی راهنما همسفر زهره (لژیون پنجم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی کریمان
- تعداد بازدید از این مطلب :
71