English Version
This Site Is Available In English

گروه خانواده- سفری از آگاهی تا روشنایی

گروه خانواده- سفری از آگاهی تا روشنایی

از آگاهی به سوی روشنایی
زمانی‌که اوقات فراغتی پیش می‌آید، مشغله‌های زندگی کمرنگ می‌شوند و در فضای درونم خلوتی جا خوش می‌کند، سؤالی همیشگی ذهن مرا به چالش دعوت می‌کند. ۴سال همسفر بودن چه معنایی دارد؟ و ذهنم به دنبال جوابی می‌گردد که ناگاه صدایی از درونم فریاد می‌زند:
این مدت زمان فقط گذشتن روزها و نشستن در جلسات نبود؛ بلکه هزاران‌ لحظه، هزاران‌ آموزش، هزاران‌ بار زمین‌خوردن و دوباره برخاستن را برایم تداعی می‌کند. روزهایی که با ذهنی مملو از سؤال و کوله‌باری از ناامیدی می‌آمدم و با جرعه‌ای از امید به خانه برمی‌گشتم.

۴سال است که به‌عنوان یک همسفر بدون مسافر در این مسیر حضور دارم. می‌آموزم، خدمت می‌کنم، گوش می‌دهم و آرام‌آرام می‌فهمم که شاید بزرگ‌ترین سفر انسان، سفر از من دیروز به خود امروز باشد.

در‌ابتدا تصور می‌کردم دانایی یعنی دانستن بیشتر، جمع‌آوری اطلاعات و به‌ کار بردن کلمات زیباتر؛ اما آموزش‌های کنگره به من نشان داد دانایی چیزی فراتر از محفوظات ذهن است. دانایی، شناخت است و دانایی مؤثر، شناختی است که به عمل تبدیل شود.

ممکن است انسان سال‌ها درباره عشق، بخشش، صبر و آرامش سخن بگوید اما اگر در لحظه‌ بخشش، نتواند ببخشد و هنگام صبوری بی‌قرار شود و جایی که باید سکوت کند، زبانش را رها سازد؛ یعنی هنوز دانسته‌هایش به مرحله اثرگذاری نرسیده است. اینجاست که معنای عمیق دانایی را می‌فهمم؛ دانایی زمانی ارزشمند است که در زندگی جاری شود.

آموزش‌های کنگره به من یاد داد که انسان باید مثل رودخانه باشد. آموزش‌ها را دریافت کرده، حرکت کند، پالایش شود و در مسیر یادگیری به دیگران نیز زندگی ببخشد.

چه زیباست! بدانم هر آموزشی که دریافت می‌کنم امانتی است که باید روزی در رفتار و خدمت من خودش را نشان دهد.

سواد نیز فقط خواندن، نوشتن و داشتن مدرک نیست. سواد، توانایی درست‌دیدن، عمیق‌فهمیدن و زیبا زندگی‌کردن است. چه‌ بسیار انسان‌هایی که ممکن است از نظر تحصیلات بسیار باسواد باشند اما هنوز زبان دل خود را نمی‌شناسند، خشم خود را باور ندارند و نمی‌دانند چگونه با رنج‌هایشان روبه‌رو شوند.

آموزش به انسان کمک می‌کند تا هم جهان بیرون را بهتر شناخته و هم به درون خود سفر کند. شاید عمیق‌ترین سواد، سواد زندگی‌کردن باشد؛ اینکه بدانم هر چیزی در جای خودش معنا دارد، هر موجودی در این پهنه هستی دارای سفری است و انسان هم از این سفر مستثنی نیست؛ به‌عنوان مثال هرگونه رنجی اگر درست با آن برخورد شود می‌تواند به آموزش تبدیل شود.

در این ۴سال فهمیدم که گاهی خداوند پاسخ بعضی از دعاهای ما را در قالب اتفاقی می‌دهد که درابتدا حکمت آن را نمی‌فهمیم. شاید نرسیدن‌ها به‌تنهایی یک آموزش باشند و انتظار، بخشی از مسیر است.
گاهی بعضی آدم‌ها آمده‌اند تا آینه‌ای برای دیدن بخشی از درون خودمان باشند و برخی از دردها آمده‌اند تا افقی را به‌سوی درونمان باز کنند که اگر لمس آن درد نبود، هرگز به آنجا سفر نمی‌کردیم.

یاد گرفته‌ام که در هستی هیچ چیز بی‌حکمت نیست؛ اما فهم این حکمت و تبدیل آن به آرامش نیازمند دانایی و دانایی مؤثر است.

مدتی است که بدون مسافر می‌آیم؛ اما امروز احساس می‌کنم در این مسیر، چیزی عمیق‌تر از انتظار برای دیگری نصیبم شده است. من آمده‌ام که خودم را پیدا کنم و به این درک و دانایی برسم چرا بعضی چیزها مرا می‌رنجاند و به‌هم می‌ریزد؟ یا چرا گاهی دچار ترس می‌ترسم و نمی‌توانم آرام باشم.

آمده‌ام تا به جای تغییر دادن دنیا تغییر را از خودم شروع کنم. شاید همین‌جاست که مفهوم واقعی خدمت را می‌فهمم. خدمت فقط کاری نیست که برای کنگره انجام می‌دهم؛ خدمت، فرصتی برای آموزش است.

وقتی با انسان‌ها روبه‌رو می‌شوم باید یاد بگیرم هر‌کس را با سفر خودش ببینم نه با قضاوت خودم.

اینجاست که خدمت به یک مدرسه تبدیل می‌شود؛ مدرسه‌ای که معلم آن زندگی است و امتحان‌هایش هر روز در برابر من قرار می‌گیرند.

گاهی فکر می‌کنم شاید خدمت واقعی این باشد که انسان آن‌قدر روی خودش کار کند تا حضورش برای دیگران امن و آرامش‌بخش شود.

من هنوز یک رهجو هستم در آغاز راه. گاهی می‌لغزم و دلم می‌گیرد، در برابر بعضی اتفاقات، کودک درونم خسته می‌شود؛ اما از کامل بودن ناامید نمی‌شوم.

آموخته‌ام که انسان برای حرکت و تکامل آمده است و تکامل شاید همین باشد که امروز کمی بهتر از دیروز باشم.

امروز آرزوی من فقط دانایی بیشتر نیست؛ بلکه امیدوارم دانایی‌ام اثرگذار شود. اگر از محبت می‌گویم، محبت کنم. بخشش را در وجودم حبس نکنم و راهی برای حضورش باز کنم. صبور باشم و لحظه‌هایی سخت در زندگی را با پذیرش، دانایی و دانایی مؤثر تبدیل به بستری نمایم که میوه شیرینش در وجودم به بار نشیند. اگر از آرامش می‌گویم، اجازه ندهم طوفان‌های بیرون آرامش درونم را با خود ببرند.

دلم می‌خواهد روزی برسد که وقتی زندگی مرا در برابر یک انتخاب سخت قرار می‌دهد به جای ترس، خشم و منیت، دانایی راه را نشانم دهد. شاید این همان لحظه‌ای باشد که دانایی از ذهن عبور کرده و به قلب رسیده است. آن روز، دیگر دانایی فقط یک مفهوم نیست؛ بلکه به زیستن تبدیل شده است.

خدایا!
من از تو چیزهای زیادی خواسته‌ام اما امروز بیش از هر چیز دیگری، آرامش می‌خواهم؛ آرامشی که از جنس بی‌خبری نباشد؛ بلکه از نوع تابشی باشد که به فهمیدن و درک عمیق منتهی می‌شود و به‌علت فرار از مشکلات حضور پیدا نکند؛ بلکه از توانایی روبه‌رو شدن با آنها بیاید حتی زمانی‌که زندگی مطابق خواسته من پیش نمی‌رود باز هم درونم را روشن نگه دارد.
خدایا!
کمکم کن آن‌قدر دانا شوم که در لحظه‌های سخت، درست عمل کنم اگر جایی اشتباه کردم، غرورم را کنار بگذارم و عذرخواهی کنم. اگر چیزی را نمی‌دانم، شجاعت گفتن نمی‌دانم را داشته باشم و اگر چیزی را آموختم آن را فقط برای خودم نگه ندارم. دانایی من چراغی باشد که راه دیگری را هم روشن کند.

چه زیباست! اگر روزی کسی مرا به یاد آورد نگوید چه‌‌اندازه حرف‌هایش زیبا بود؛ بلکه بگوید: کنار او امید و آرامش را احساس کردم. رفتارش به من یاد داد که می‌شود یک انسان در عین‌ قدرتمند بودن، مهربان هم باشد.

شاید این بزرگ‌ترین معنای دانایی مؤثر باشد؛ اینکه دانایی من، فقط زندگی خودم را تغییر ندهد؛ بلکه قطره‌ای از آرامش و امید را به زندگی انسان دیگری هم منتقل کند.
هنوز وقتی به مسیر نگاه می‌کنم، می‌بینم راه زیادی مانده است؛ اما دیگر از طولانی بودن راه نمی‌ترسم؛ زیرا فهمیده‌ام راه، خودش مقصد است. هر قدمی که با آگاهی برداشته شود، یک پیروزی است.

هربار که به جای خشم، محبت را انتخاب می‌کنم، یک قدم به نور نزدیک‌تر می‌شوم. هر‌زمان که به جای قضاوت، درک می‌کنم چیزی در درونم زنده‌تر می‌شود. هربار که از منیت عبور کرده و خدمت می‌کنم، احساس زیبایی در من جرقه می‌زند که به حقیقت وجود خودم نزدیک‌تر شده‌ام.

امروز اگر بخواهم تمام این ۴سال را در یک جمله خلاصه کنم، شاید بگویم: آمده بودم تا دیگری را پیدا کنم؛ اما در این مسیر، خودم را پیدا کردم. اکنون آرزو دارم این پیدا کردن، پایانی نداشته باشد. هرروز دانایی‌ام بیشتر شود؛ اما نه فقط در ذهنم؛ بلکه در قلب، زبان، رفتار و در تمام انتخاب‌های زندگی‌ام. آرزو می‌کنم سواد من ، سواد زندگی باشد و دانایی‌ام، دانایی مؤثر و خدمتم از جنس عشق باشد. قلبم، آن‌قدر آرام شود که بتواند به دیگران آرامش ببخشد.

درپایان فقط می‌خواهم با تمام وجودم بگویم:
خدایا!
اگر قرار است چیزی در من تغییر کند آن را از درونم آغاز کن. کمک کن آن‌قدر آگاه شوم که راه را ببینم آن‌‌گونه دانا شوم که راه درست را انتخاب کنم، به‌اندازه‌ای مؤثر باشم که انتخاب شایسته را به عمل تبدیل کنم و آرامشی را تجربه کنم که در میان طوفان، چراغی برای خود و دیگران باشم.

باشد زمانی‌که به پشت‌سر نگاه می‌کنم با چشمانی پر از اشک و قلبی سرشار از شکر بگویم:

چه خوب شد که ماندم ...
چه خوب شد که آموختم ...
چه خوب شد که خدمت کردم ...
چه خوب شد که از دانستن عبور کردم و به فهمیدن رسیدم از فهمیدن به عمل وارد شدم و در‌نهایت از عمل به آرامش ...

این شاید زیباترین سفر انسان باشد؛
سفر از تاریکی ناآگاهی به روشنایی دانایی
از دانایی به دانایی مؤثر و از دانایی مؤثر به آرامشی که در آن، انسان دیگر فقط برای خودش زندگی نمی‌کند؛ بلکه چراغی می‌شود برای راه دیگران.

نویسنده: همسفر لیلا رهجوی راهنما همسفر فهیمه (لژیون دوم)
رابط خبری: همسفر رقیه رهجوی راهنما همسفر فهیمه (لژیون دوم)
ارسال: همسفر لیلا رهجوی راهنما همسفر فهیمه (لژیون دوم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی یزد

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .