English Version
This Site Is Available In English

کنگره60 بهترین جایی بود که توانستم خودم را بشناسم و حرکت کنم

کنگره60 بهترین جایی بود که توانستم خودم را بشناسم و حرکت کنم

دوازدهمین جلسه از دوره سوم کارگاه‌های آموزشی خصوصی کنگره۶٠، ویژه مسافران نمايندگی میلاجرد با استادی راهنمای محترم مسافر مسعود، نگهباني مسافر محمد و دبیری مسافر محمد با دستورجلسه  «هفته دیده‌بان » چهارشنبه چهارم شهریور ماه  ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:

سلام دوستان مسعود هستم یک مسافر،
ابتدا می‌خواهم از تمام خدمتگزاران این نمایندگی صمیمانه سپاسگزاری کنم.
واقعاً از آنها درس گرفتم، اکنون که اینجا هستم، دلم می‌خواهد به تک‌تک آنها خداقوت بگویم: آقا مهدی، آقا محسن، سجاد، غلامرضا و عباس پهلوان عزیز که واقعاً زحمت می‌کشند. اینها همان نیروهایی هستند که در کنگره ۶۰، در اراک، شعبه پروین و دیگر شعب، دیدیم چقدر تلاش کردند تا کارآمد شوند و این شعبه را راه‌اندازی کنند.
شاید هنوز در توانایی من نباشد که بعد از گذشت چندین سال، این همه مسیر را بروم و بیایم و خدمت کنم؛ اما این شعبه در شهر میلاجرد، شعبه بسیار خوبی است و حس خوبی به من داد که این شهر هم، ان‌شاءالله، نیروهای زبده و خوبی دارد.

اینجا جایی است میان انسان‌های فراموش‌شده‌ای که گرفتار اعتیاد شده‌اند و خانواده‌هایی که آزار می‌بینند.

می‌خواهم یک خاطره بگویم. فکر می‌کنم بیست‌ودو سال پیش، یا بیست‌وسه سال پیش، دیگر نرسیدم بیایم اینجا.
من عضو تیم فوتبال بودم وبازی می‌کردیم. از طریق تیم فوتبال به میلاجرد آمدیم و تیم خوبی هم داشتیم. آن موقع سرباز بودم و یادم هست که یک گل با سر زدم. اما ناگفته نماند که روزگار چقدر چرخید تا وقتی برگشتم، من معتاد شده بودم. تریاک مصرف کردم و یکباره وارد دنیای اعتیاد شدم، از آن زندگی فاصله گرفتم و نمی‌دانستم که جایی دیگر برای من کاری دارند انجام می‌دهند.

یکی از بچه‌ها در هفته دیده‌بان از آقای مهندس گفت؛ وقتی ایشان درمان اعتیاد را شروع کردند، من پنج سالم بود.

اصلاً نمی‌دانستم مواد چیست، اما آن زمان داشتند برای کسانی می‌کاشتند که امروز میان این شعبه و شعبات دیگر، دیده‌بان‌هایی که بیست‌وچهار سال یا حتی عزیزانی که ده، پانزده، سیزده سال سابقه خدمت دارند.

عده‌ای تازه دارند وارد اعتیاد می‌شوند و تازه می‌خواهند بیایند. این صندلی‌ها شاید ظاهراً خالی به نظر برسند، اما در باطن، خیلی‌ها نشسته‌اند و خیلی‌ها منتظرند که باشند.
پنج سال دیگر، ده سال دیگر، این روزها خاطره می‌شود. می‌گویند: «یادش بخیر، سی سال پیش، چهل سال پیش، پانزده سال پیش، این بزرگواران آمدند و خدمت کردند، رفتند و چقدر زحمت کشیدند.»

به نقل از آقای صداقت که اینجا هم تشریف آوردند: «هیچ چیزی در هستی نمی‌ماند.» همه روزی دیده می‌شوند و روزی حساب پس می‌دهند.
بهترین جایی که توانستم خودم را بشناسم و حرکت کنم، همین‌جاست.

یک حرف از آقای ابراهیمی، راهنمای من، برایم خیلی جالب بود، وقتی شروع کردم به درمان، گفت: «همه کارهایت نیمه‌تمام بوده. حالا ببین می‌توانی یک کار را تمام کنی یا نه.» واقعاً فکرم را درگیر کرد.

درسم خوب بود، اما نیمه‌تمام، فوتبالم خوب بود، نیمه‌تمام، قمار، تیله‌بازی و هر چیز دیگر را خوب اجرا می‌کردم، اما هیچ‌کدام را کامل نمی‌کردم، رها می‌کردم و پیوستگی نداشتم.

حتی اعتیادم هم به خاطر این بود که بلد نبودم چیزی را به پایان برسانم، علم زندگی را یادم ندادند که چگونه ادامه بدهم، راهنما از من پرسید: «حالا که مواد مخدر آمده در زندگی‌ات، می‌توانی این یکی را تمام کنی؟ تا آخر خط بروی؟»

وقتی آمدم کنگره، متأهل بودم و از کرایه خانه عقب افتاده بودم، شرایط خیلی سخت شده بود، هر روز به راهنمایم زنگ می‌زدم و می‌گفتم پول پیش خانه تمام شده، صاحبخانه زنگ می‌زند؛ خدا خیرش بدهد، آقای محمودی، هر کجا هستند سلامت باشند، می‌ترسیدم که بیرونمان کنند.

راهنمایم می‌گفت: «هیچی نمی‌شود.» ولی من عصبی می‌شدم که چرا می‌گویی هیچ اتفاقی نمی‌افتد؛ در حالی که واقعاً هیچ اتفاقی نیفتاد، با همان شرایط سخت ماندیم.

کفش‌هایم پاره بود، ورشکسته شده بودم، کارم به هم ریخته بود و واسطه اعتیاد هم اوضاعم را خراب‌تر کرده بود، اما در نظر داشتم که درمان اعتیاد را به پایان برسانم.

دور از جان شما، مادرم فوت کرد، پدرم فوت کرد، ورشکست شدم، پول نداشتم، راه دور بود، سرما و گرما بود، کفشم سوراخ بود... اما اینها دیگر برایم ملاک نبود، من باید این راه را به خط پایان می‌رساندم.

با تمام تلاش حرکت کردم، با تمام خواسته درونی؛ چون می‌دانم اگر طلب درونی نباشد، حتی اگر پیش خود آقای مهندس هم بروی، به نتیجه نمی‌رسی.

ماه‌ها و ماه‌ها سفر می‌کردم، یک روز با خودم گفتم: «اصلاً نمی‌خواهم در کنگره خدمت کنم، بروم!» حتی سیگار را خیلی دوست داشتم و با خودم کلی کلنجار رفتم تا توانستم آن را کنار بگذارم. اما اینجا آن‌قدر عظمت دارد که همه‌کس نمی‌تواند درمان شود.
برای من سخت است که صحبت کنم، اما دوست دارم خاطراتم را بگویم.
دارم اتفاق‌های خودم را رقم می‌زنم؛ از کجا رسیدم به کجا، امروز که به کنگره می‌آیم، می‌بینم آبم را می‌گذارند، میوه‌ام را همسفرم می‌گذارد، سقفی بالای سرم هست و خانواده‌ام از هم نپاشیده است.

اگر من ده سال قبل، اعتیاد را تجربه می‌کردم، امروز قطعاً زندگی‌ام از هم پاشیده بود.

نمی‌دانم چه اتفاقی می‌افتاد؛ بچه‌ام کجا بود، با همسفرم زندگی می‌کرد یا نه؟ یا اگر مواد مخدر زیادی جابه‌جا می‌کردم، شاید به زندان می‌افتادم.

واقعاً هر لحظه امکان داشت اتفاقی بیفتد؛ اوضاع خیلی سخت بود. اما وارد کنگره شدم و خدا را سپاسگزارم که این مسیر را پیدا کردم، یادم نمی‌رود و سعی می‌کنم در این مسیر بمانم، خدمت کنم، حرکت کنم و به یک جهان‌بینی برسم.

یکی از چیزهایی که همیشه در کنگره یاد گرفتم، انتخاب الگوی درست است، یک روز در پارک، آقای بهنام نوری را دیدم که چقدر خوش‌لباس و خوش‌سیما بود.

با خودم فکر کردم چقدر خوب است که آدم‌ها بدانند چگونه باشند، من همیشه یک چیز را فراموش کرده بودم؛ اینکه اگر کسی به من می‌گفت «بچه مثبت»، از این کلمه خوشم نمی‌آمد، در حالی که کلمه بسیار خوبی است.
اگر مثبت زندگی کنی، درست است، کم‌کم یاد گرفتم از آقای مهدی و دیگر بزرگ‌ترها الگو بگیرم؛ همان‌هایی که آمدند، کار کردند و هنوز هم دارم از آنها الگو می‌گیرم.

شاید صحبت‌هایم خسته‌کننده باشد، اما یک شعر، یا بهتر بگویم، یک داستان می‌گویم که برای آقای دیده‌بان هم گفتم.
این هفته که هفته دیده‌بان است، خیلی به این شعر دقت کردم، من آدم عصبی هستم و گاهی با آقای محمد، ایجنت، هم اصطکاک پیدا می‌کنیم، اما در استخر خیلی خوب شده‌ام.
شاید دیگران نفهمند، ولی من از جای دیگری آمدم به جای دیگر، با گذشته خودم، نه با کس دیگری، از زمین تا ثریا تغییر کردم.

آقای مهدی آدم سالمی است و او خیلی از من جلوتر است، اما من در تاریکی بودم، خیلی خراب‌تر بودم و حرکت کردم و آمدم.

حالا می‌خواهم داستانی از شاهنامه بگویم و خلاصه کنم، داستان «ایرج»؛ یکی از پادشاهان بسیار عادل و مهربان که همه دوستش داشتند، وقتی خبر فوتش می‌رسد، می‌بینند که از او یک قدیس می‌سازند.

فردوسی می‌گوید:

«فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش کرد نیکویی
تو داد و دهش کن، فریدون تویی»

یعنی فریدون فرشته نبود، از گوشت و پوست بود، اما با داد و دهش، خوبی کرد. بیست سال حرکت کرد؛ همان کاری که آقای مهندس کرد، ما فکر می‌کنیم اینها انتخاب شده‌اند، از ماورا آمده‌اند، اما نه؛ همه از گوشت و پوست و استخوان‌اند، از اوج تاریکی‌ها آمده‌اند.
فقط یک کار را در کنگره یاد گرفتند: داد و دهش خوب، حرف‌های ضد ارزش نزدن و الفاظ ناشایست استفاده نکردن، همین یک کار، چه‌قدر زندگی را تغییر می‌دهد.

من خودم تا سی و پنج سال پیش، در کوچه و خیابان الفاظ ناشایست زیاد به کار می‌بردم، اما اکنون یاد گرفته‌ام که با حرمت رفتار کنم، همین یک تغییر، چه تفاوتی در خانه و زندگی و رفت‌وآمدها ایجاد کرده است، همه دیده‌بان‌ها همین کار را کردند؛
آمدند، رفتند، با خرج خودشان زندگی کردند و خدمت کردند.
مثلاً دیروز آقای حکیمی از شعبه امیر، از تهران آمدند و رفتند، دوباره بروجرد و شهرهای دیگر؛ حتی گاهی همراه هم ندارند و تنهایی سفر می‌کنند.

این حرکت، این داد و دهش، یعنی خودِ تغییر؛ یعنی از زمین تا ثریا.

تایپ؛ مسافر محمد
عکس؛ مسافر عباس
تنظیم؛ مسافر علی
( مسافران نمایندگی میلاجرد اراک )

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .