English Version
This Site Is Available In English

دیده‌بان هم تاریکی‌ها را تجربه کرده‌

دیده‌بان هم تاریکی‌ها را تجربه کرده‌

جلسه ششم از دوره ششم جلسات لژیون سردار همسفران کنگره۶۰ نمایندگی لویی پاستور به استادی پهلوان همسفر لیلا، نگهبانی دنور همسفر نیلوفر و دبیری همسفر زهرا با دستور‌ جلسه «هفته دیده‌بان» روز سه‌شنبه ۳ شهریورماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۵:۴۵ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد: 

خیلی خوشحالم که امروز در این جایگاه حضور دارم؛ جایگاهی پرانرژی و سرشار از حس که واقعاً مرا منقلب کرده، خوشحالم که اینجا هستم و از ایجنت محترم، گروه مرزبانی و خانم نیلوفر عزیز تشکر می‌کنم که مرا لایق خدمت در این جایگاه دانستند. از شما، سرداران بزرگ عشق و ایمان که اینجا جمع شده‌اید تا در کنار هم جلسه بسیار خوبی را برگزار کنیم، صمیمانه تشکر می‌کنم. این هفته و هفته آینده، هفته دیده‌بان است. این هفته را در رأس به آقای مهندس که ریشه و بنیان این درخت عظیم و بزرگ، یعنی کنگره۶۰ هستند، تبریک می‌گویم. ایشان با درایت و تدبیر بسیار بزرگی که داشتند، توانستند بستری فراهم کنند تا همه عاشقانی که خواستار رهایی هستند، چه کسانی که امروز اینجا حضور دارند و چه کسانی که در آینده می‌خواهند به رهایی برسند، بتوانند به آن دسترسی پیدا کنند. از خانواده محترم ایشان نیز تشکر می‌کنم که در تمام مراحل زندگی همراهشان بودند و مانند کوه پشت ایشان ایستادند. از اعضای کنگره ۶۰، دیده‌بانان عزیز و اعضای گروه C14 که در رسیدن به این آرامش، امنیت و نظمی که امروز در کنگره حاکم است، به ایشان یاری رساندند، صمیمانه تشکر و قدردانی می‌کنم.

در گذشته، دیده‌بان به کسی گفته می‌شد که به بالاترین نقطه می‌رفت و از آنجا قلعه یا محل سکونتشان را، زیر نظر می‌گرفت تا اگر دشمنی قصد ورود داشت، همه را مطلع کند. آن دیده‌بانی برای جنگ و خونریزی بود؛ اما دیده‌بانان ما برای حفظ امنیت، آرامش، عشق و عدالت حضور دارند. آن‌ها حضور دارند تا امثال منِ لیلا، زمانی که با تاریکی بزرگی به نام اعتیاد در خانواده روبه‌رو شدیم، بتوانیم راهی پیدا کنیم. ما واقعاً روزهای سختی را پشت سر گذاشتیم، به هر دری می‌زدیم راهی برایمان باز نمی‌شد؛ تا اینکه اذن ورود ما به کنگره۶۰ صادر شد و پسرم بالاخره به این جایگاه رسید. راهش باز شد، به نور الهی منور شد و ما توانستیم طعم رهایی و آرامش را تجربه کنیم.

من روزهای سختی را پشت سر گذاشتم، روزهای اول اصلاً تمایلی به آمدن نداشتم و خیلی مقاومت می‌کردم. بار اول پدرش همراه او آمد؛ اما به دلیل شرایط کاری دیگر نتوانست همراهی‌اش کند. یک روز پسرم آمد و گفت: «مادر، شما می‌آیی با من به کنگره و مرا به عنوان همسفر همراهی می‌کنی؟ به او گفتم: «بله؛ من با تو به جهنم هم می‌آیم، می‌آیم؛ فقط به شرطی که بتوانی خودت و ما را به آن آرامش برسانی.» با او آمدم، در روزهای اول واقعاً مثل آدمی گیج بودم و نمی‌دانستم کنگره یعنی چه! روزهای اول که می‌گفتند «سردار، لژیون سردار» با خودم می‌گفتم این‌ها یعنی چه؟ همه این مفاهیم برایم مجهول و در عین حال جذاب بود و من مثل یک گمشده، دنبال راهی می‌گشتم تا معنای این واژه‌ها و مفاهیم را بفهمم. بعد از چند جلسه، به راهنمایم گفتم: «من می‌توانم بیایم و در لژیون سردار بنشینم؟» و ایشان گفتند: «نه!» آن روز دلیلش را متوجه نمی‌شدم؛ اما امروز می‌دانم آقای مهندس برای هر کاری که انجام داده‌اند چه تدبیر و اندیشه‌ای داشته‌ و پشت هر تصمیمی چه منطق و فلسفه‌ای وجود داشته است. به من گفتند: «شاید توانایی مالی داشته باشی، اما هنوز توانایی و دانایی لازم را نداری که وارد این لژیون شوی. باید مراحلی را طی کنی و زمانی که به آن مرحله رسیدی، خودمان به تو می‌گوییم که می‌توانی وارد شوی.» امروز تازه می‌فهمم این سخن یعنی چه!

دیده‌بان هم همین مراتب و مراحل را طی کرده است. این‌گونه نیست که دیده‌بان یکباره به جایگاه بالایی برسد، خود دیده‌بانان هم از تاریکی بسیار بزرگی عبور کرده‌اند. می‌دانیم که اعتیاد یکی از بزرگ‌ترین تاریکی‌هاست و آن‌ها از این تاریکی عبور کرده‌اند، آنها دیده‌بان واقعی خودشان بوده‌اند، روی تفکر و رفتار خود دیده‌بانی کرده‌اند و نقاط ضعف خود را پیدا کرده‌اند تا امروز بتوانند مانند یک عقاب تیزبین، با نگاهی نافذ، نقاط ضعف و مشکلات کنگره را مو‌به‌مو ببینند و برای برطرف کردنشان تلاش کنند. از همه دیده‌بانان عزیز تشکر می‌کنیم و ممنون و سپاسگزار زحماتشان هستیم.

پسر من زمانی در تیم ملی بود و همه به او افتخار می‌کردند. من هم به او افتخار می‌کردم و زمانی که در تاریکی اعتیاد فرو رفت، شرایط به جایی رسید که حتی از اینکه در کنارش راه بروم خجالت می‌کشیدم! تا زمانی که وارد کنگره شد و به رهایی رسید. هر وقت از او می‌پرسم: «چه زمانی توانستی راه درست را انتخاب کنی؟» می‌گوید: «وقتی در لژیون سردار بودم.» این جمله تکانه بسیار بزرگی به من وارد کرد! یک روز نشسته بودم و به دیوار تکیه داده بودم. راهنمایم آمد و گفت: «مشکلت چیست؟ گفتم: «نمی‌دانم، اصلاً حالم خوب نیست.» گفت: «همین امروز بیا و در لژیون سردار عضو شو.» من فقط ۵۰ هزار تومان داشتم، همان را آوردم و گفتم: «من می‌خواهم وارد لژیون سردار شوم.» از زمانی که وارد لژیون سردار شدم زندگی من متحول شد. تغییراتی در من به وجود آمد و راهی برایم باز شد که توانستم بیایم و خدمت کنم. امروز هم خدا را شکر می‌کنم که پسرم به رهایی رسیده و جایگاه‌های مختلفی را تجربه کرده است. امیدوارم همان‌طور که دیده‌بانان در تلاشند تا امنیت و نظم کنگره را حفظ کنند و مانند ستون‌هایی بنای عظیم کنگره را استوار نگه دارند، ما هم به عنوان قطعه کوچکی از این ساختار عظیم بتوانیم سهمی در این مسیر داشته باشیم و بتوانیم بگوییم: «ما هم سهمی در این مسیر داشتیم» و به خودمان ببالیم که توانستیم در این حرکت عظیم، در این قطره‌ای که به اقیانوس می‌پیوندد، سهمی هرچند کوچک داشته باشیم.

عکاس: مرزبان خبری همسفر مرجان
تایپیست: همسفر سحر رهجوی راهنما همسفر سعیده (لژیون هشتم)
ارسال: راهنما همسفر ثریا (لژیون هفتم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی لویی پاستور

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .