نگاه کن در این ظلمت بیکران
ببین کهچشم تو،روشناییجان
چودیدهبان که برراهجاده بماند،پناه
توهم در این سیاهی ،مایهی روشنایی ماه
می دانید،دیدهبانبودن،یعنیآن قدر هوشیاربودن است که قبل ازرسیدن طوفان،باد راحسکنی و شما همان کسی هستیدکه بانگاه تیزبینوقلبیبیدار،تفاوت بین«دیدن»و«گوش»دادن به «سکوتها»را به من همسفر آموختید.
ازشماسپاسگزارمکه درروزهایی که خودرادرغبار تردیدهاگم کرده بودم،بانگاهدقیقوآگاهانه تان،مسیرحقیقت را برایمترسیم کردیدشماتنها یکناظر نیستید،شما آن نگهبانیهستیدکه با
دقت نگاهش،امنیت روح رنج کشیده و زخمی من را
تضمین کردهاید،سپاس که هستیدوسپاسکهمیبینید
گاهی زندگی چنانبیرحممیشودکهآدم،حتی خودشرادرآینه
همنمیبینددرآن لحظات که من از خود بیگانه شده بودم که شما با آن هوشیاری دردناک وآن دیدهبانیبیوقفهلایههایپنهان
رنجهای منهمسفررادیدیدهمانطور کهیک دیدهبان وفادار حتی تاریکترینشبها،چشمبرنمیداردکه چیزیآسیب ببیندکه اجازه دادید در سایهینگاه آگاهانهی شما دوباره بهزندگیمن و مسافرم آرامش بخشیدید،این دلنوشته،یک ستایش ساده نیست بلکه یک فریاد عمیق قدردانی است برای مردبزرگی که بانگاهش ،به من یادداد که چگونهدوبارهببینم.
«چشم می بندم که بینم،نه که ببینم!
درمیان این همه تماشاگر شمارا می بینم
شما که دیده بانی دراوج تاریکی من
درمیان این همه تاریکی،راه را می بینم»
نویسنده: همسفرسهام رهجو راهنماهمسفر الهام(لژیونشانزدهم)
ویراستاری و ارسال:همسفر مهشیدنگهبان سايت
همسفران دانیال اهواز
- تعداد بازدید از این مطلب :
23