بارها با خودم فکر کردم «دیدهبان» یعنی چه؟
یعنی کسی که نگاه میکند؟
کسی که فقط میبیند؟
یا شاید کسی که نظارهگرِ اتفاقاتی است که در کنگره ۶۰ میگذرد؟
اما هیچکدام برای من کافی نبود.
دنبال معنای عمیقتری میگشتم؛ تعریفی که بتواند جواب سؤالهای درونم را بدهد.
برای همین برگشتم به ابتدا؛
به روزهای آغازین کنگره ۶۰.
به اینکه چه شد آقای مهندس وارد این مسیر شدند؟
چه چیزی در دلشان شکل گرفت که تصمیم گرفتند چنین جایی را بنا کنند؟
چه شد که شهری را پایهگذاری کردند که در آن آرامش، صلح، عشق و نظم جریان دارد؟
شهری که منِ مسافر، هر بار با شوق واردش میشوم و گاهی برای آمدن به آن لحظهشماری میکنم.
اما باز هم ذهنم برگشت به «دیدهبان».
چه شد که این آدمها انتخاب شدند؟
چه چیزی در وجودشان بود؟
چه حالی در دلشان داشتند که توانستند در چنین جایگاهی قرار بگیرند؟
هرچه بیشتر فکر کردم، بیشتر به این نتیجه رسیدم که دیدهبان فقط ناظر نیست.
فقط کسی نیست که ببیند چه اتفاقی میافتد و مراقب باشد که چیزی از چشمش دور نماند.
دیدهبان، قبل از اینکه چشم بینایی داشته باشد، باید دل بیداری داشته باشد.
چون مگر میشود کسی اینهمه عشق و محبت در وجودش نباشد و اینگونه بیمنت خدمت کند؟
مگر میشود کسی برای انسانهایی که شاید حتی روزی آنها را نمیشناخته، وقت و توان و آرامش خودش را بگذارد و در مقابل هیچ چیزی نخواهد؟
نه تشویق،
نه تشکر،
نه جایگاه،
نه حتی دیدهشدن.
فقط بخواهد حال یک انسان خوب شود.
فقط بخواهد یک مسافر راهش را پیدا کند.
فقط بخواهد کسی که روزی در تاریکی گرفتار بوده، کمکم طعم روشنایی را بچشد.
شاید این همان معنای واقعی دیدهبان باشد.
کسی که فقط «میبیند» نیست؛
کسی است که میبیند و دلش فقط به دیدن دیگری آرام نمیگیرد.
کسی که اگر رنجی را ببیند، نمیتواند بیتفاوت از کنارش عبور کند.
کسی که خودش را بخشی از مسیر دیگران میداند.
منِ مسافر، وقتی به خودم نگاه میکنم، میبینم شاید هنوز خیلی چیزها را نفهمیده باشم.
هنوز در ابتدای راه باشم.
هنوز گاهی درگیر خودم، ترسهایم و گذشتهام شوم.
اما یک چیز را کمکم دارم میفهمم؛
اینکه حال خوب من، فقط حاصل تلاش خودم نیست.
آدمهایی در این مسیر ایستادهاند که شاید خیلی وقتها حتی متوجه حضورشان نباشم.
آدمهایی که بیصدا مراقباند.
بیصدا خدمت میکنند.
بیصدا عشق میورزند.
و شاید به همین دلیل نامشان «دیدهبان» است؛
چون آنها فقط ما را نمیبینند،
بلکه گاهی چیزهایی را در ما میبینند که خودمان هنوز قادر به دیدنش نیستیم.
امروز اگر از من بپرسند دیدهبان کیست، شاید بگویم:
دیدهبان، کسی است که چشمش به راه است،
اما دلش با مسافر.
کسی که خودش را جلوتر از دیگران نمیبیند،
بلکه چراغی در مسیر میشود تا دیگری هم بتواند راهش را پیدا کند.
و حالا وقتی به این شهر عشق نگاه میکنم،
به نظم و آرامشی که در آن جریان دارد،
به آدمهایی که بیمنت خدمت میکنند،
به کسانی که شاید خستگیهای خودشان را پشت لبخندشان پنهان میکنند تا حال یک مسافر بهتر شود،
بیشتر میفهمم که کنگره ۶۰ فقط یک مکان نیست.
این شهر، حاصل دلهایی است که یاد گرفتهاند برای خودشان زندگی نکنند.
و شاید من هنوز مسافرم،
هنوز در حال یادگرفتنم،
هنوز راه زیادی تا فهمیدن دارم؛
اما از ته دل آرزو میکنم روزی آنقدر از خودم عبور کرده باشم که بتوانم من هم، حتی اگر شده ذرهای، برای حال خوب انسانی دیگر کاری انجام بدهم.
شاید آن روز،
من هم معنای واقعی «دیدهبان» را کمی فهمیده باشم.
تا آن روز،
فقط میتوانم بگویم:
سپاسگزارم از تمام کسانی که ایستادند،
دیدند،
عشق ورزیدند،
و نگذاشتند مسافر در تاریکی، تنها بماند.

نویسنده: مسافر میلاد لژیون پنجم
ارسال: مرزبان خبری مسافر محمد
- تعداد بازدید از این مطلب :
265