من یک مادرم، مادری که برای بزرگ شدن بچههایش شوق و ذوق داشت و برای آینده شان نقشههایی داشت، ولی نمیدانست که روزگار چه خوابی براش دیده بود.
تا به خودم آمدم دیدم که هیچ چیز طبق روال پیش نمی رود و زندگی دارد آن روی دیگرش را به من نشان می دهد. هر روز بدتر از روز قبل میشد خدا میداند که چه شبهایی گذشت بر من و جگر گوشه ام. و بسیار سخت بود، میدیدم فرزندم دارد جلوی چشمانم ذره ذره آب میشود و من هم در کنارش می سوختم. چقدر دلم برای خنده های قشنگش برای آن نگاه های زیبایش تنگ شده بود، من حتی آرزو داشتم که توی چشمانش نگاه کنم تا شاید من را یادش بیاید، ولی مواد همه چیز را ازش گرفته بود. دیگه نه نگاهی بود نه لبخندی و نه حسی . هیچ کدامش نبود. من هم حیران و سرگردان، و شب و روزم شده بود گریه کردن ودعا کردن و میگفتم خدایا من هیچ چیزی نمیخواهم فقط جگر گوشهام را به من برگردان. میگفتم خدایا من از درگاهت اون حسین با شور و شوق و پرانرژی قبلی را میخواهم، نه این حسین با حال پریشان و حال خراب.
روزها و ماه ها می گذشت و من در حال پرس و جو کردن که شاید بتوانم راهی پیدا کنم تا پسرم را به زندگی برگردانم ولی راهی نبود و پیدا نمیکردم، تا این که خداوند راه را بهم نشان داد، نمیدانم نتیجه کدام کارم با کدام دعایم بود که راه کنگره پیدا کردم.کنگره ای که برای اولین بار اسمش را شنیده بودم و نمیدانستم چگونه جایی است و چه شرایطی دارد.
وقتی برای اولین بار وارد کنگره شعبه تخت جمشید شیراز شدم خیلی برایم عجیب بود مات و مبهوت بودم. میگفتم اینجا کجاست و این همه آقا و خانم اینجا چه کار میکنند؟ به محض این که وارد شعبه شدم، دوتا خانم با لباس سفید و شال زرد با لبخند پیش آمدند و من را بغل کردند. من هیچ وقت آن چهره قشنگ آن لبخندی که همون لحظهی ورودم بهم امید داد و نوری در قلبم زنده کرد را فراموش نمی کنم. جا دارد در اینجا از خانم سپیده عزیز و خانم آمنه عزیز مرزبانان آن دوره، تقدیر و تشکر کنم و بابت همه زحماتشان و همهی خدمتهایی که در کنگره انجام داده اند، قدر دانی کنم و برایشان آرزوی سلامتی و خرسندی دارم. به منگفتند باید بیایی اینجا اسمت را بنویسید و گفتند که باید خودت هم همراه پسرت بیایید شعبه.! آنجا بود که من هر چند برایم خیلی سخت بود ولی خودم را برای یک مسیر سخت و دشوار آماده کردم همان اوایل سفر اولم یک روزنهای از نور در دلم پیدا شد و همان نور باعث شد جذب کنگره شوم، میگفتم اگر جایی باشد که پسرم را به من برگرداند، قطعاً همین جاست. شروع کردم به سفر و به کنگره 60 شعبه تخت جمشید شیراز می رفتم. راه طولانی بود مسیر زیادی باید میرفتیم و برمی گشتیم. البته سختی های خودش را هم داشت با اینکه حال مسافرم چندان خوب نبود ولی ادامه دادیم. مسافرم هم خیلی اشتیاق داشت؛ وقتی میدیدم که خودش هم خیلی خواهان است من هم دلگرم میشدم و شرایط برایم راحت تر میشد .
با همه سختی ها ومشکلات گذشت و خدا را هزاران هزار بار شکر میکنم که به ما این توان و انرژی لازم را داد که بتوانیم به سفرمان ادامه بدهیم و نتیجه اش شد شیرین ترین و گواراترین و به یاد ماندنی ترین روز زندگی من؛ روزی که گل رهایی را از دستان پر مهر و محبت آقای مهندس گرفتیم. آن روز یکی از پر خاطره ترین روزهای عمرم بود که انگار خداوند یک هدیه خیلی خیلی بزرگ به من داد. یکی دیدن آقای مهندس ویکی رهایی مان از تاریکی ها بود. من از اولش هدفم نجات و درمان پسرم بود و همیشه راهنمای عزیزم خانم راضیه میگفتند بخوان برای آزمون، که جا دارد از همین جا ازشون تقدیر و تشکر و قدردانی کنم بابت همه زحمت هایشان. ایشان باعث شدند که من الان این حال خوب و خوش را تجربه کنم و از ایشان خیلی خیلی ممنونم. آموزش های زیادی را از ایشان گرفتم. اما من هرگز به سفر دوم و خدمت کردن در کنگره فکر نمیکردم ولی وقتی میدیدم همه دارند خدمت میکنند خیلی دوست داشتم من هم خدمتی داشته باشم اما می ترسیدم که خدمت ها را درست انجام ندهم و از پس آن بر نیایم و یا کاری را اشتباه یا خلاف قانون کنگره انجام بدهم.
اما مسافرم همه خدمت ها را انجام میدادند و خیلی هم شور و شوق برای خدمت کردن داشتند و خدمتگزار کنگره بودند. با خودم میگفتم من که نمیتوانم همیشه این مسیر طولانی را بیایم شیراز که بخواهم خدمتگزار باشم و هیچ وقت فکر نمیکردم که یک روزی برسد و ما در شهر لامرد شعبه داشته باشیم. خدا را شکر حدود دو سال قبل ۱۶مهر شعبه لامرد قسمت همسفران هم راه اندازی شد، و از اینکه شعبه لامرد برقرار است و من و امثال من می توانند بیایند شعبه و از آموزش های کنگره بهرمند شوند.خدارا شکر میکنم و تشکر و قدردانی میکنم از خانم فاطمه شریفی ایجنت محترم همسفران در شعبه لامرد که خیلی زحمت میکشند، بی نهایت از ایشان سپاسگزارم و از آقاپوریا ایجنت مسافران ، مرزبان ها ، راهنماها و همه عزیزانیکه در این شعبه خدمت میکنند و زحمت میکشند تقدیر و تشکر میکنم، وسپاسگزار خداوند هستم که من را لایق دانست تا خدمتگزار کنگره ۶۰ شعبه لامرد باشم و مسافرم هم درحال حاضر راهنمای DST هستند و خیلی خیلی خوشحالم؛ بابت این نعمت عظیم و بزرگ...شکر...شکر..شکر ...
منبع: دلنوشته
نویسنده همسفر هاجر. راهنما همسفر فاطمه (لژیون یکم)
ارسال همسفر سوده نگهبان سایت
- تعداد بازدید از این مطلب :
58