دیدهبان نوشته میشود؛ اما عشق، امید، خوبی و محبت بلاعوض خوانده میشود. تمام مدت با خود فکر میکردم که دیدهبان یعنی چه؟ دیدهبان به چه کسی گفته میشود؟ مگر آنها چه کاری انجام میدهند؟ در همین فکر و خیالها بودم که یک دفعه دیدم از مقابل آلاچیق آقای مهندس در حال عبور هستم؛ اما پیش از آنکه خودم متوجه بشوم ایشان با تمام توان، محبت و عشق خود همچون عقابی تیزبین از آن بالا در حال تماشای تمام کسانی بودند که در آنجا رفت و آمد داشتند. به زبان نمیآوردند؛ اما با تمام وجودشان فریاد میزدند که حواسم به تکتک شما هست. بهمحض اینکه نزدیک شدم، گفتند: «چه میخواهی؟ متوجه شدم که کاری داری». من آنجا فهمیدم که دیدهبان یعنی چه؟ یعنی تو با فکری پر، با چشمی بسته و حتی بدون حواسجمع میآیی؛ اما من چشم، گوش و پای تو هستم، تو را میبینم هرچند جمعیت زیاد، فاصلهات دور و نگاهت نگران باشد. آن روز جواب سؤالم را گرفتم و با خود مرور میکردم که عشق تنها نیرویی است که دیدهبان را دیدهبان کردهاست.
من فقط فکر میکردم که جواب سؤالم را گرفتهام؛ پشت در اتاق ایستاده بودم با تمام افکار، ترسها و علامت سؤالهایی که مدام در ذهنم به تعدادشان افزوده میشد که در باز شد! بفرمایید داخل. دیدهبان به عشق خلاصه نمیشد؛ بلکه گذشت، جواب سؤالهای بیجواب، نگاه پر از امنیت، کلام بدون قضاوت، امید، پناه و من با تمام خستگیام دیگر خسته نبودم؛ چون یک انسان با تمام انسانیتش خستگی مرا در آغوش گرفت. دیدهبان خواست خودش خسته شود تا من سرپا بایستم. چشمانم پر از اشک بود مگر یک انسان چهقدر میتواند شریف باشد و از خودش بگذرد. در همین افکار بودم و دلم قرص شده بود که دنیا با تمام پستی و بلندیاش انسانهایی را در خود دارد که میتوانند غم مرا کم کنند؛ ناگهان یک آقایی با چشمانی مهربان و ظاهری آرام با تواضعی ستودنی از مقابلم رد شدند و من باز هم برای سؤالم جوابی یافتم.
دیدهبان یعنی چه؟ یعنی تواضع و به دور از منیت، یعنی من تو را نمیشناسم؛ اما تمام وقت و زندگیام را صرف حال خوب تو میکنم. خدای من چه انسانهایی، چه قلبهای بزرگی، چه دستان نجاتدهندهای و چه ویژگیهایی که فقط در انسانهای بزرگ تاریخ دیده شدهاست؛ گذشتن از جان و مال خود برای دیگری، مگر میشود؟ آری اینجا در این نقطه از کرهخاکی و در این برهه از زمان اتفاق افتادهاست؛ کسانی که میبخشند هر آنچه که دارند و هر آنچه که میتوانند و کسانی که وسعت قلبشان به وسعت هفت آسمان است. کسانی در این جهان هستی زندگی میکنند که به من و امثال من زندگی ببخشند و از جان، مال و زمانشان میگذرند. دیگر راجعبه دیدهبانها فکرکردن کافی است؛ اما من کجای این داستان قرار دارم؟ کجا میتوانم ببخشم؟ آیا دل و توانش را دارم؟ بلد هستم از خودم، جانم، مالم و زمانم برای دیگری بگذرم؟
هفته دیدهبان مبارک.
نويسنده: راهنما تازهواردین همسفر زهرا (لژیون سردار)
رابط خبری: همسفر فرحناز (لژیون سردار)
ویرایش و ارسال: همسفر سمیه رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون چهارم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی ستارخان
- تعداد بازدید از این مطلب :
73