اولین جلسه از دوره اول کارگاه های آموزشی عمومی جشن های کنگره۶۰ ویژه جشن هفته دیدهبان با استادی دیده بان محترم آقای محمد صادق صداقت و نگهبانی ایجنت محترم مسافر مهدی و دبیری مسافر غلامرضا با دستورجلسه هفته دیده بان در روز شنبه 1405/05/31 رأس ساعت ۱۶ آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان محمد صادق هستم یک مسافر،
خدا را سپاسگزار و خیلی خرسند و خوشحال هستم که امروز در خدمت شما عزیزان هستم، در نمایندگی میلاجرد.
باعث افتخار من است که امروز اینجا هستم و در خدمتتان هستم.
در مورد هفته دیدهبان، قبل از اینکه بخواهم صحبت کنم، یک خوشآمد بگویم به شهردار محترم میلاجرد، آقای دکتر غریبی.
خیلی انسانها هستند که به کنگره ۶۰ کمک میکنند و شاید از دید ما هم بچههای کنگره نباشند، ولی این را تشخیص میدهند که کنگره ۶۰ دارد چه کاری انجام میدهد. این خوب است.
الان داشتم به آقای دکتر میگفتم: اینکه شما از ما تبلیغ میکنید و اینکه ما از شما تبلیغ میکنیم، قشنگ است؛ یک تبادل فرهنگی، فرهنگ کنگره ۶۰ با فرهنگ شهرداری.
ما کم نداریم از این آدمهایی که متوجه میشوند کنگره ۶۰ دارد چه کار میکند و ما قدردان هستیم از عزیزانی که چه در شورای هماهنگی و چه در شهرستانها، در ستاد مبارزه با مواد مخدر و در تهران به کنگره ۶۰ کمک میکنند. آنها هم تشکر میکنند از ما بابت اینکه ما آمدیم در شهرشان، در منطقهشان و داریم کار میکنیم و کمک میدهیم به مصرفکنندگان که بتوانند به رهایی برسند.
این قشنگ است، این زیباست. ما میفهمیم که دیده میشویم و آنها هم میفهمند که ما میبینیمشان. ما قدر زحماتشان را میدانیم و آنها هم قدر زحمات ما را میدانند. این کلاً یک فرهنگی است که خیلی دلنشین است.
همین هفته دیدهبان دقیقاً همین است. بچهها میآیند؛ حالا نه جشن هفته دیدهبان، نه تقدیر؛ دیدهشدن. اینکه بچهها اعلام میکنند در شعب، دیدهبان میرود در آن شعبه. حالا شعبهای که من، مثل اینجا، تا حالا مثلاً نیامده بودم و شاید تا چند سال دیگر هم نتوانم بیایم، ولی بچهها میآیند اینجا حضور پیدا میکنند. از یک سری از شعبههای دیگر میآیند. بچهها زحمت میکشند و به ما میگویند که ما شما را میبینیم؛ تلاشهایی که شما میکنید، ما میبینیم. ما هم میگوییم ما شعبه شما را میبینیم.
این یک تبادل محبت است، تبادل انرژی است که گردش پیدا میکند؛ مخصوصاً در این هفته دیدهبان، در کل کشور. آقای مهندس فرمودند گردش پیدا میکند.
جا دارد تشکر بکنم اینجا از جناب آقای مهندس دژاکام، بنیان کنگره، و خانواده محترمشان؛ سرکار خانم آنی بزرگ، سرکار خانم کماندار، آقای دکتر امین و سرکار خانم شانی. واقعاً زحمت کشیدهاند در این چند سال و همچنان زحمت میکشند. از خیلی از خواستههایشان گذشتهاند و میگذرند.
من فکر میکنم یکی از فداکارترین خانوادههایی که من میشناسم، خانواده آقای مهندس دژاکام هستند که پذیرفتهاند آقای مهندس را به عنوان یک پدر نداشته باشند؛ در صورتی که آقای مهندس تمام سعیشان را میکنند که همهچیز روی تعادل باشد؛ جایگاه پدر باشند، جایگاه استاد باشند و همه جایگاهها را سعی میکنند در نظر بگیرند.
ولی به هر حال، یک شخصی که اینقدر وقت برای کنگره میگذارد، زحمت میکشد و تمام وقت در اختیار کنگره است، خب طبعاً از یک چیزهایی در آن ضلع خانواده، یک مقدار ناخودآگاه کمتر میشود و این فداکاری آن خانواده است.
تشکر میکنم و سپاسگزاری میکنم از خانواده آقای مهندس و شخص خود آقای مهندس که باعث شدند ما امروز لذت ببریم از زندگی و واقعاً طعم زنده بودن را بچشیم. با تمام شرایط سختی که موجود است و شاید همهمان درگیرش باشیم، ولی باز دلمان خوش است و خدا را شکر میکنیم که دیگر با آن حال و در آن وضعیت الان نیستیم. الان حالمان خیلی بهتر است، اوضاع و احوالمان خیلی بهتر است.
در مورد هفته دیدهبان، آقای مهندس فرمودند که از قدیمترها بگویید.
شرایط سخت بود، و مثل الان نبود شرایطمان که بتوانیم خیلی راحت هر جا دلمان خواست برویم، یک نمایندگی، به قول معروف، تأسیس بشود و بلافاصله شروع به کار بکنیم.
راهنما کم بود، مرزبانی وجود نداشت اصلاً و شاید یکی دو نفر دیدهبان وجود داشت. آن هم به این شکل نبود. شرایط مالیمان به این شکل نبود.
یک زمانی کنگره را پلمب کردند، در کنگره را بستند؛ حالا به هر دلایلی که بود. بعداً متوجه شدند که اشتباه بوده؛ دلایلشان، یعنی همچین چیزی اصلاً وجود نداشته. پنجاهودو روز کنگره بسته بود و ما جا نداشتیم، هیچ جایی نداشتیم برویم داخلش.
در پیادهرو مشاوره میدادیم. با یک گاز پیکنیکی چای درست میکردیم. قبلاً هم باهاش کار دیگری میکردیم، بعداً با آن چای درست میکردیم. من یک ماشین داشتم، پیکان بود؛ صندلی عقب پیکان شده بود اتاق مشاوره، مشاوره میدادیم. میرفتیم پارک طالقانی، جا نداشتیم، ما میرفتیم لژیون تشکیل میدادیم. آقای مهندس هم میآمدند آنجا. یک چند روزی هم آقای مهندس را بازداشت کردند و واقعاً ما اصلاً نمیدانستیم باید چه کار بکنیم، چه اتفاقی قرار است بیفتد، چون هیچ آیندهای مدنظرمان نبود.
امروز یک اتفاق خیلی بزرگی که دارد میافتد در کنگره۶۰، آینده کنگره مشخص است. امروز من اینجا باشم یا نباشم، مهدی اینجا باشد یا نباشد، فرقی نمیکند. هر کدام از ما اینجا باشیم یا نباشیم، آینده کنگره ۶۰ مشخص است؛ معلوم است، خیلی روشن است. چندین متر، حتی چندین کیلومتر جلوتر را هم میتوانیم ببینیم.
چرا؟ چون چراغ کنگره ۶۰، به لطف دانشی که در آن وجود دارد، پرنور مثل نورافکن شده است. یک زمانی چراغ فانوس بود، یک متر را روشن میکرد. امروز آن چراغ کنگره است که همان دانشش هست؛ چندین کیلومتر را برای ما روشن کرده است.
یک سری انسان آمدند به درمان رسیدند و از این به بعد هم یک سری انسان خواهند آمد و به درمان خواهند رسید. مهم نیست دیگر ما باشیم یا نباشیم. این خوب است. این یک آسودهخاطری به من میدهد که با خیال راحت، بدون استرس، بدون دغدغه، بدون هیچ مشکلی، این کار را بخواهم انجام بدهم و بیایم خدمتم را بکنم.
انرژی دیگر از من نمیگیرد که فردا چه میشود. ایشان و بچهها دارند کارشان را میکنند. امروز مهدی اینجاست، پسفردا یکی دیگر اینجاست، پسفردا یکی دیگر اینجاست، سال بعدش یک نفر دیگر اینجاست.
امروز آن سفر اولی اینجا نشسته، دو سال و سه سال دیگر ممکن است ایجنت اینجا باشد؛ ممکن است نه، حتماً همینجوری است. امروز از فلان شهر و فلان جای دیگر، از فلان منطقه میآیند اینجا. دو سال دیگر اصلاً این شکلی نیست؛ همه خود بچههای میلاجرد و اطراف آن هستند، چه همسفر، چه مسافر. همه اینجوری بوده تا الان و به این شکل درآمده.
یک زمانی وقتی کنگره ۶۰ را بستند، من رفتم پای میز. روز چهارشنبه بود. مرزبان کشیک بودم. گفتم: «آقا، مأمورها آمدند، شما را میخواهند.»
آقای مهندس، اضطراب را من در چهرهشان دیدم، نگرانی را دیدم در چهرهشان. بعدها نشستم فکر کردم، فکر کردم به خاطر خودش نگران شد آقای مهندس. بعداً که بیشتر در کنار مهندس بودم و با ایشان آشناتر شدم، فهمیدم که نه، آن روز به خاطر اینکه ما هیچ پشتوانهای نداشتیم در کنگره ۶۰، هیچ جایی نداشتیم، نگران کنگره ۶۰ بودند که چه اتفاقی قرار است برای کنگره ۶۰ بیفتد.
خیلی از بچهها آن روز ریزش کردند در کنگره ۶۰، خیلیها رفتند، خیلیها ترسیدند. گفتند اگر اینجا هم داستانش خراب شد، اینجا هم آنجوری که میگفتند نیست، و رفتند.
حالا بنده به لطف بزرگترها، مانند آقای ترابخانی، آقای سلامی و بقیه عزیزانی که آن روز بودند، ماندم در کنگره ۶۰. یک ایمان خیلی کوچکی داشتم که اینجا خوب است. اگر هم سنگی هست، این سنگ باعث پیشرفت میشود؛ سختی باعث شد ما از وزارت کشور مجوز بگیریم.
و آن مجوز باعث شد که خیلی منظمتر بشویم. منظم بودیم، باعث شد منظمتر بشویم و طبق قواعد و قوانین خیلی بیشتر عمل بکنیم در کشورمان و باعث شد که ماندگار بشویم. وقتی طبق قواعد و قوانین عمل کردیم، باعث شد ماندگار بشویم.
اینها همه تدبیری بود که نگاه آقای مهندس بود. میتوانست به این شکل نگاه کند آقای مهندس که بگوید: «آقا، اینها آمدند سنگ انداختند جلوی پای من، من دیگر کار نمیکنم. خودشان نمیخواهند.» خیلی راحت میتوانست این نگاه را داشته باشد.
ولی همیشه نگاه آقای مهندس، همانطور که شنیدید، این است که میگوید: «هر مشکلی که سر راه ما آمده، باعث شده ما جهش کنیم.»
این تغییر نگاه، خیلی اتفاق بزرگی است.
اینکه امروز میآیند به ما میگویند: «آکادمی را تحویل بدهید.» چشم. سهشنبه گفتند، جمعه تحویلشان دادیم.
چرا این اتفاق افتاد؟ خیلی زمان طولانی نگذشته. تمام NGOها همه وابستهاند، دنبال چند صد تومان پول هستند؛ ما ولی همچین مشکلی نداریم، چون مسیر کنگره ۶۰ هست، با نقشه راهی که آقای مهندس به ما داده، مسیر درستی داریم.
امروز پهلوان اینجا نشسته، شالش را انداخته و خیلی از بچهها سردار هستند. خیلیها دنور، چرا در این روزگار میآیند میشوند پهلوان؟ چرا میشوند دیدهبان؟ چرا میشوند سردار؟
به خاطر اینکه دیدند ما همه در پی آنیم که آنی دارد؛ یک چیزی دیدند، یک اتفاقی افتاده. وگرنه با گفتن «من راهنما هستم» که فقط فایده ندارد، به درد نمیخورد، اتفاق خاصی نمیافتد. درست است، حرف من تأثیر دارد، ولی آن شخص خودش هم باید ببیند که چه اتفاقی افتاده برایش و چه اتفاقی قرار است بیفتد از این به بعد.
وقتی این درستی و راستی را میبیند در جمع کنگره ۶۰، میگوید: «آقا، من هم به اندازه خودم، هر توانی که دارم کمک میکنم. هر جور که از دستم بربیاید، تی میکشم، اینقدر مبلغ میتوانم کمک کنم.»
خیلی راحت ما آمدیم ساختمان آکادمی را تحویل دادیم، چرا؟ چون سیمرغ را داشتیم و ساختمانهای دیگر را داشتیم. خیالمان راحت بود.
آن اتفاق کجا، آن نگرانی و اضطراب کجا، آن سردرگمی کجا؟ آن روز باعث شد آن سردرگمی؛ امروز ما مسیرمان خیلی روشن است. عرض کردم اول صحبت، خیلی روشن و واضح باشد برایمان.
قدر صندلیای که داریم را بدانیم. شاید این صندلی پلاستیکی باشد، ولی روی همین صندلی پلاستیکی، انسانهای آهنین بزرگی رشد کردند. یعنی یادمان باشد، همین صندلی، همین چهارپایهها... صندلی خیلی مهم نیست جنسش چیست؛ جنس آموزش مهم است.
جنس آموزشی که در کنگره ۶۰ داده میشود، جنسش ناب است. هر جایی گفته نمیشود. واسه همین میگویم قدر جایی که داریم را بدانیم.
همه ما داریم در جامعه زندگی میکنیم؛ جامعهای که خیلی، خیلی انسانها نگاه میکنند، بههمریخته هستند. مصرفکننده هم نیستند، ولی بههمریختهاند. همش درگیرند؛ درگیر موضوعاتی هستند که شاید واسه ماها خیلی پیشپاافتاده و خندهدار باشد، آن موضوعات، ولی در جامعه برایشان خیلی مهم است.
چرا؟ چون آموزشی که ما میگیریم در کنگره۶۰، درجهاش و لولش فرق میکند با جامعه؛ خیلی فرق میکند. ما یک جامعه کوچکتر هستیم و خیلی بهتر میتوانیم در آن آموزش بگیریم.
قدر جایی که داریم را بدانیم.

تبریک میگویم این هفته را به همکاران خودم، به شما عزیزان تبریک میگویم. خوش به حالمان که دور هم هستیم، خوش به حالمان که میتوانیم همدیگر را داشته باشیم، میتوانیم از حضور همدیگر انرژی بگیریم، لذت ببریم، همدیگر را ببینیم و واقعاً مثل یک خانواده بزرگ، خیلی شیک، خیلی شیک کنار همدیگر زندگی کنیم.
با هر زبان و دین و قومی که هستیم، فرقی نمیکند. کنگره ۶۰ از شما نمیپرسد که کارت چیست، زبانت چیست؟ این زبان را ما میپذیریم برای درمان یا نه.
آقای مهندس میگوید: «از دین کسی نپرسید. هر کسی که آمد، نانش دهید، مسیر درمان را به او نشان بدهید، بگیریدش زیر بال و پر خودتان.»
این روال کنگره است، قانونش است.
پس بیاییم قدر این جایگاه را بدانیم. میشد امروز اینجا نباشیم، ولی خداوند خواست با حکم هستی که همهمان امروز اینجا باشیم، کنار همدیگر و از حضور همدیگر لذت ببریم.
از اینکه به صحبتهای من گوش دادید، از همه شما سپاسگزارم.
در ادامه تصاویر مربوط به جشن هفته دیده بان را تقدیم شما عزیزان میکنیم.







عکس؛ مسافر معین
تنظیم؛ مسافر علی
( مسافران و همسفران نمایندگی میلاجرد )
- تعداد بازدید از این مطلب :
844