جلسه هشتم از دوره سوم کارگاههای آموزشی_ خصوصی خانمهای مسافر و همسفر نمایندگی شقایق قشم، با استادی مسافر ثریا، نگهبانی همسفر مریم و دبیری مسافر هیلدا، با دستور جلسه «وادی ششم و تأثیر آن روی من»، روز چهارشنبه ۲۸ مرداد ماه ۱۴۰۵، رأس ساعت ۱۳:۰۰، در محل دانشگاه خوارزمی قشم آغاز به کار نمود.
سخنان استاد:
سلام دوستان ثریا هستم یک مسافر.
سپاسگزارم که اجازه این خدمت به من داده شد؛خدا را شاکرم که پس از وقفه تعطیلات تابستانی، دوباره در کنگره جمع شدهایم. دیدن چهرههای پرانرژی شما، استرس را از تنم بیرون کرده و به من توان میدهد. واقعاً سپاسگزارم که چنین مکان امنی برای رسیدن به حال خوش وجود دارد. همچنین از راهنمایم خانم هورای عزیز صمیمانه تشکر میکنم و یازدهمین سال رهایی ایشان را تبریک میگویم؛ ایشان با تمام وجود برای تربیت ما شاگردان از عصاره جان خودشان میدهند و ما واقعاً باید صادقانه خدمت کنیم و به عنوان شاگردانی شایسته بتوانیم قدردان این محبتها باشیم. من که نزدیک به ۸ ماه از رهاییام میگذرد، هنوز در برابر این محبتها احساس کوتاهی میکنم و امیدوارم بتوانم با خدمت کردن ذرهای جبران کنم.
در مورد دستور جلسه امروز، «وادی ششم و تأثیر آن روی من» و اینکه حکم عقل را در قالب فرمانده کاملاََ اجرا نماییم؛ میخواستم تجربهام را به اشتراک بگذارم. زمانی که وارد کنگره شدم، تفاوت میان «مغز» و «عقل» را درک نمیکردم و هرگز با فرمان عقل پیش نمیرفتم. در طول ۱۰ سال گذشته که شاید بهترین سالهای جوانی و میانسالی من بوده، حواس من در خواب بود و من کاملاً تحت سلطه «نفس اماره» بودم؛ هر چه او میگفت، من دنبال میکردم. اما خداوند راه کنگره را برایم باز کرد و جرقه ای در وجودم روشن شد؛ ندای عقلم را شنیدم و به دنبال آن راه افتادم.
با وجود شروع مسیر، نفس اماره همچنان مرا تعقیب میکرد و افکار منفی شدیدی به من تحمیل میکرد؛ تا جایی که گاهی در برابر این فشارها زانو میزدم و گریه میکردم. سعی میکردم با نفس اماره بازی کنم و به او آدرس غلط بدهم؛ گویی خود را پشت دیواری پنهان میکردم تا مچ مرا نگیرد و مسیرم را مسدود نکند. در آن دوران، نوشتن ۴۰ سیدی و پرداختن به وادیها برای من صرفاً یک وظیفه تشریفاتی بود. تنها هدفم این بود که با نوشتن آنها، مُهر تایید راهنما را بگیرم و رهاییام را اعلام کنند، اما در واقع هیچ درکی از محتوای وادیها یا مفهوم «حکم عقل» نداشتم.
با گذشت زمان و با کمک دستور جلسات هدفمند، چشمِ دلِ من باز شد. در این هفته که بر وادی ششم تمرکز داشتم، تجربهای متفاوت کسب کردم. اگرچه پیش از این، وادی را شاید در ۲۰ صفحه نوشتم، اما این بار گویی صدها صفحه کتاب در وجود من باز شد. من متوجه شدم که چقدر از آن نوری که خداوند در وجودم قرار داده ، غافل بودهام. تغییرات در سبک زندگی من بسیار ملموس شده است. پیش از این، حتی وقتی برنامهریزی میکردم، نفس اماره راهی برای تخریب آن پیدا میکرد. اما اکنون، با درک وادی ششم، شاهد تحول در رفتارهای روزمرهام هستم. برای مثال، در مورد نماز صبح که مدتی بود دچار بینظمی شده بودم، با مطالعه این وادی ،با خود گفتم باید حکم عقل را اجرا کنم؛ پس با تمام توان، کارهایم را پیش از اینکه چیزی سد راهم شود انجام دادم تا برای صبح آماده باشم.دیگر مثل گذشته بیاعتنا به زنگ ساعت نشدم ، برخاستم نمازم را ادا کردم و روزم به بهترین شکل آغاز شد.
در گذشته، تصور میکردم که در پنهان کردنِ مصرفکننده بودنِ خود موفق هستم و تنها نزدیکانم از این موضوع آگاهند، اما اکنون میبینم که حقیقت بسیار متفاوت بوده و من در دنیای خودم غرق بودم. امروز با افتخار میگویم که این وادیها به تکتک سلولهای بدنم نفوذ کردهاند. من بسیار خوشحالم که امروز روی این صندلی نشستهام؛ جایی که به یک مصرف کننده اجازه میدهند با عزت و احترام بنشیند و مشارکت کند.
تنها خواسته من از خداوند این است که مرا در مسیر «نفس مطمئنه» ثابت قدم بدارد و بتوانم در کنگره خدمت کنم. ۱۰ سال افسار زندگی و افکارم در دست مواد بود و هیچ شوقی برای زندگی نداشتم؛ حتی از سفر کردن هراسان بودم. اما اکنون، با بیداری حسهایم، عاشق زندگی هستم. من از طبیعت درس میگیرم؛ همانطور که «گلهای کاغذی» در گرمای شدید تابستان با استقامتِ بالا دوام میآورند، من نیز میآموزم که چگونه در برابر سختیها ثابتقدم باشم. از اینکه در برابر مشکلات کوچکِ روزمره مانند قطعی آب و برق شکایت میکردم، ناراحتم. سپاسگزارم که این فرصت به من داده شد تا بعنوان استاد جلسه خدمت کنم.
تایپ و ویرایش : مسافر هیلدا - لژیون یکم - نمایندگی شقایق قشم
عکس : مسافر معصومه - لژیون یکم - نمایندگی شقایق قشم
بازبینی و ارسال: همسفر سولماز
- تعداد بازدید از این مطلب :
67