جلسه سیزدهم از دوره سی و دوم کارگاههای آموزشی عمومی کنگره ۶۰ نمایندگی سهروردی اصفهان، با استادی راهنما مسافر محسن، نگهبانی مسافرشهرام و دبیری مسافر حمید با دستور جلسۀ اول «وادی ششم و تأثیر آن روی من » و تولد اولین سال رهایی مسافر ایوب پنجشنبه 29مرداد ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۶ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان محسن هستم یک مسافر. اول از همه خداوند را شکر میکنم و خیلی خوشحالم که در این جایگاه قرار گرفتم. از ایجنت محترم شعبه، نگهبان و گروه مرزبانی تشکر میکنم که به من فرصت خدمتگزاری در این جایگاه را دادند. اما دستور جلسه اول، وادی ششم است: «حکم عقل را در قالب فرمانده، کاملاً اجرایی نماییم.»
قبل از هر چیزی، ما باید بدانیم که عقل چیست. عقل جنس مشخصی ندارد و با مغز فرق دارد. مغز فرماندهی جسم ما را در این جهان فیزیکی بر عهده دارد، اما عقل یک موهبت ایزدی است؛ ذرهای از وجود خداوند است و هیچوقت اشتباه نمیکند. تنها زمانی ممکن است تصمیم اشتباهی گرفته شود که اطلاعات غلط به عقل برسد.
مثلاً یک سفر اولی را در نظر بگیرید که اوایل سفرش است. یک لحظه یاد یکی از هممصرفان قدیمیاش میافتد. در اینجا نفس اماره وارد میشود و لباس مبدل به آن خواسته میپوشاند و میخواهد عقل را فریب دهد. چه لباسی به آن خواسته میپوشاند؟ میگوید: «تو با این شخص هممصرف بودهای و او الان در عذاب است. تو باید به او کمک کنی، پیام کنگره را به او بدهی و او را به کنگره بیاوری تا او هم بتواند به درمان برسد.»
در همان لحظه که میخواهی این کار را انجام بدهی، به آن محل میروی و ممکن است، خدای ناکرده، همان اتفاق برای خودت هم بیفتد. ما در وادی پنجم یاد گرفتیم که باید خودداری کنیم. در هر کاری، همیشه صدای عقل اول شنیده میشود و صدای بعدی که همان صدای نفس اماره است، بعد از آن میآید.
خواستههای عقلانی در ابتدا شاید هیچ لذت و شیرینی نداشته باشند، اما در نهایت پاداش و انرژی لازم را به ما میدهند. در مقابل، خواستههای نامعقول و ضد ارزشی که مربوط به نفس اماره هستند، همان ابتدا به ما شادی و لذت میدهند. ما باید بدانیم که این شادی و لذت اولیه، از طرف خواستههای نامعقول و نفس اماره است.
حالا چطور میتوانیم به فرمان عقل برسیم؟ یک سفر اولی وقتی وارد کنگره ۶۰ میشود، باید از کارهای کوچک شروع کند. زمانی که ما درگیر نفس اماره بودیم، اصلاً به فرمان عقل توجه نمیکردیم. حتی اگر صدای عقل را میشنیدیم، معمولاً به سمت کارهای غیرعقلانی میرفتیم.
اما الان که وارد کنگره شدهایم و میخواهیم به درمان برسیم، باید از همان کارهای ساده شروع کنیم؛ مثلاً از سر شب خوابمان را تنظیم کنیم، دارویمان را سر وقت مصرف کنیم و برنامه زندگیمان را منظم کنیم. همیشه شب میتواند فردای یک انسان را بسازد. اگر شب نتوانیم درست بخوابیم، فردای آن روز انرژی کافی نداریم و نمیتوانیم کارهای خودمان را بهموقع انجام دهیم. در همان لحظه حسهای ما آلوده میشود و وقتی حس آلوده شد، دیگر نمیتوانیم تصمیم درستی در زندگی بگیریم.
پس باید از همین کارهای کوچک شروع کنیم. هرچه بیشتر بتوانیم کارهای کوچک را سر وقت و درست انجام دهیم، از انجام همان کارهای کوچک انرژی میگیریم و خودمان را برای انجام کارهای بزرگتر آماده میکنیم. هدف نهایی یک انسان، رسیدن به فرمان فکر و عقل است. در کتاب «۶۰ درجه» گفته شده که بالاترین آرایش جسم، فرمان فکر و عقل است. اگر یک انسان به فرمان فکر و عقل برسد، یعنی به تکامل انسانی نزدیک شده است.
اصلاً «شو شود» یعنی چه؟ یعنی هر خواسته و هدفی که داشته باشی، بتوانی به آن برسی؛ یعنی کاری را که میخواهی انجام بدهی، ابتدا در ذهن خودت تصور کنی، فکر کنی و سپس برای انجام آن اقدام کنی. خواستهها زمان مشخصی ندارند. یک خواسته ممکن است همان لحظه انجام شود، یک خواسته شاید فردای آن روز و یک خواسته ممکن است سالها طول بکشد تا به نتیجه برسد.
امیدوارم همه ما با اجرای فرمان عقل و همان فرامین الهی که شامل بایدها و نبایدهاست، بتوانیم به فرمان فکر و عقل نزدیک شویم و به تعالی برسیم. دستور جلسه دوم، تولد یک سال رهایی آقا ایوب است. از همسفران آقا ایوب خواهش میکنیم که بایستند تا با تشویق شما عزیزان از آنها قدردانی کنیم.
من هم از همسفر ایشان، راهنمای همسفرشان و همه عزیزانی که در این مسیر همراه آقا ایوب بودند، تشکر میکنم. آقا ایوب به نوعی مصداق همین دستور جلسه است؛ یعنی به فرمان عقل نزدیک شده است. ایشان از همان روز اول خیلی محکم و استوار جلو آمد و فرمانبردار بود. همه کارهایش را سر وقت انجام میداد و همین فرمانبرداری باعث شد که بتواند مسیر درمانش را به خوبی طی کند.
یکی از نکات مثبت آقا ایوب این بود که خانوادهاش از همان روز اول در کنارش بودند. همسفرانش همراه او سفر کردند، از آموزشها استفاده کردند و خیلی به ایوب عزیز کمک کردند. خدا را شکر، حال خودش و پسرش هم خوب است. در لژیون هم خدا را شکر، از مشارکتهای آقا ایوب استفاده میکردیم و من و لژیونیها از صحبتها و تجربیات ایشان بهره میبردیم.
با توجه به پتانسیلی که من در آقا ایوب سراغ دارم و همچنین فن بیان خوبی که دارد، انشاءالله بتواند به جایگاه راهنمایی برسد و در آن جایگاه به افراد بیشتری کمک کند. انشاءالله در جایگاههای بعدی هم بتوانیم آقا ایوب را ببینیم و امیدوارم خودش و خانواده محترمش روزبهروز به آن حال خوش و فرمان فکر و عقل نزدیکتر شوند. در پایان، خودتان و آقای مهندس را تشویق کنید.
.jpeg)
اعلام سفر مسافر ایوب:
مدت مصرف: ۱0سال
آنتیایکس مصرفی: شیره و تریاک
روش درمان: DST
داروی درمان: OT
نام راهنما: مسافر محسن
مدت سفر : ۱۰ماه و 6روز
مدت رهایی: 15ماه
اعلام سفر نیکوتین:
مدت مصرف: 20سال
روش درمان: DST
داروی درمان: آدامس نیکوتین
نام راهنما: مسافر مسلم
مدت سفر: 12 ماه
مدت رهایی: 14ماه
ورزش: والیبال
آرزو مسافر ایوب:
آرزوی من آرزوی همه مصرف کننده هاست و خواسته من این است که یک کنگرهای واقعی باشم.
.jpeg)
سخنان مسافر ایوب:
سلام دوستان ایوب هستم یک مسافر. در ابتدا چکیدهای از وادی سوم را با خودم مرور میکنم. آقای معین کرمانشاهی میفرماید:
«پردهپرده آنقدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را
خویش خویش من هم اینک از در صلح آمده است
بس که گوش از غیر بستم، خود شنیدم خویش را
پردهداران زمانه چوب حراجم زدند
دست اول چون برآمد، خود خریدم خویش را
بزمسازانِ جهان مِی از سبوی پُر خورند
من تُهیپیمانه بودم سرکشیدم خویش را
وقتی به این شعر و وادی سوم فکر میکنم، میبینم یکی از مهمترین اتفاقات زندگی من این بود که مسئولیت زندگی و درمان خودم را پذیرفتم. سالها فکر میکردم دیگران باید شرایط من را تغییر بدهند، اما در کنگره یاد گرفتم که اگر قرار است تغییری در زندگی من اتفاق بیفتد، خودم باید قدم اول را بردارم.
در اینجا لازم میدانم از خداوند متعال تشکر کنم که اذن حضور من در کنگره را صادر کرد و این فرصت را به من داد تا در این مسیر قرار بگیرم، آموزش ببینم، درمان شوم و امروز در جایگاه رهایی قرار داشته باشم. از آقای مهندس بسیار سپاسگزارم که چنین بستری را فراهم کردند تا انسانهایی مثل من بتوانند از تاریکی بیرون بیایند و به حال خوب برسند.
از تمام خدمتگزاران کنگره، از ردههای بالاتر گرفته تا تازهواردی که با حضور و حرکت خودش به منِ سفر اولی انرژی میداد، تشکر میکنم. از همه خدمتگزاران این شعبه که با زحمت و عشق خدمت میکنند، صمیمانه سپاسگزارم. از راهنمای عزیز و صبور خودم تشکر ویژهای دارم. ایشان در صحبتهایشان از من تعریفهای زیادی کردند، ولی من خودم را آنقدر شایسته این تعریفها نمیدانم.
اگر امروز توانستهام به این جایگاه برسم، بخش بزرگی از آن به خاطر صبر، محبت و آموزشهای ایشان بوده است. ایشان با خیلی از بدیها و بیتعادلیهای من ساختند و من همیشه قدردانشان خواهم بود. دستشان را میبوسم و از صمیم قلب از ایشان تشکر میکنم. از تمام هملژیونیهای خودم در لژیون هفتم ممنونم که در طول سفر به من انرژی دادند و کمک کردند مسیرم را ادامه بدهم.
از راهنمای وایتم، آقای مسلم بابایی، که زحمتهای زیادی برای من کشیدند، تشکر و قدردانی میکنم. از راهنمای تازهواردم، آقای مجید عسگری، هم بسیار سپاسگزارم. از راهنمای همسفرم، خانم فریبا، تشکر میکنم که برای همسفرم زحمت زیادی کشیدند و با آموزشها و راهنماییهایشان کمک کردند همسفرم بتواند در این مسیر آگاهی بیشتری پیدا کند.
و اما از همسفر عزیزم... واقعاً نمیدانم چگونه از او تشکر کنم. زمانی که مصرف میکردم، فکر میکردم خیلی هنر کردهام و همه چیز برای خانوادهام فراهم کردهام. فکر میکردم چیزی برای همسرم کم نگذاشتهام. اما وقتی وارد کنگره شدم، تازه فهمیدم چه تخریبهایی به او و خانوادهام وارد کردهام.
همسرم در تمام آن سالها من را تحمل کرد، زندگی را اداره کرد، از بچهها مراقبت کرد و در تمام مراحل زندگی پشتیبان من بود. حتی قبل از من وارد کنگره شده بود و مسیر را برای من هموار کرد. واقعاً از او ممنونم و نمیدانم چگونه میتوانم زحماتش را جبران کنم. از بچههای گلم هم تشکر میکنم. عاشقانه دوستشان دارم.
یکی از دلایلی که در دوران مصرف گاهی به فکر کنار گذاشتن مواد میافتادم، علاقهای بود که به خانوادهام داشتم. میدیدم که زجر میکشند، اما به روی من نمیآوردند. آنها بدیها و بیتعادلیهای من را تحمل کردند و هیچوقت به من بیاحترامی نکردند. از همهشان ممنونم و امیدوارم امروز بتوانم با رفتار و زندگی سالمم بخشی از آن محبتها را جبران کنم.
از تمام مسافرین و همسفران عزیزی که امروز در جشن من شرکت کردند هم تشکر میکنم. حضور شما برای من انرژی و دلگرمی بزرگی است. از تمام همولایتیهایم هم ممنونم. زمانی که اسم مهرنجان میآمد، من با خودم میگفتم: «مگر در تمام دنیا فقط در مهرنجان مواد پیدا میشود؟»
امروز خدا را شکر میکنم که از همان مهرنجان دوستان و عزیزانی در این شعبه حضور دارند و در این جشن کنار من هستند. امیدوارم بتوانیم این حال خوب را به دیگران هم منتقل کنیم. از تمام بستگانم که امروز در جشن من حضور دارند، تشکر میکنم. اما یک تشکر ویژه هم دارم از آقا رسول عشوری؛ کسی که جرقه آشنایی من با کنگره را زد.
آقا رسول، اگر امروز اینجا ایستادهام، یکی از کسانی که باید از او تشکر کنم شما هستید. زمانی که مصرف میکردیم، من به قول خودشان راهنمای خوبی برای مصرف بودم! حتی وقتی میخواست اولین بستش را بکشد و نمیتوانست دود را در دهانش نگه دارد، من دماغش را برایش میگرفتم!
اما همین رفیق، یک روز به من راه درست رفاقت را نشان داد و من را با کنگره آشنا کرد. امروز میفهمم اگر میخواهی به کسی محبت کنی، اگر میخواهی رفاقت کنی و اگر میخواهی انسانیت کنی، باید راه درست را به او نشان بدهی. از آقا رسول تشکر میکنم و از ایشان حلالیت میطلبم.
اما اگر بخواهم کمی درباره دوران مصرفم صحبت کنم، باید بگویم که هر مصرفکنندهای برای مصرف خودش یک دلیل و بهانه دارد. یکی میگوید پدرم فوت کرد، یکی میگوید مادرم فوت کرد و هرکس دلیلی برای خودش دارد. اما دلیل اصلی من، منیت و بزرگبینی بود. فکر میکردم اگر آتش و منقل باشد، بالای مجلس بنشینم و چند نفر هم دور و برم باشند، آدم مهمی هستم. فکر میکردم برای خودم کسی شدهام.
در حالی که عقل من از همان ابتدا میگفت این راه اشتباه است. حتی وقتی کار اشتباهی انجام میدادم، عقلم به من میگفت داری اشتباه میکنی، اما من آنقدر به نفس خودم بها داده بودم که اجازه نمیدادم حرف عقل را بشنوم. اول مصرف را برای تفریح شروع کردیم. چند نفر از دوستان و فامیل بودیم و میگفتیم مصرف ما فقط برای تفریح است. طوری برنامهریزی کرده بودیم که تقریباً از شنبه تا شنبه بعد، همیشه در حال تفریح بودیم!
اما کمکم تفریحها کمتر شد و مصرف باقی ماند. بعد مصرف پنهانی شد؛ در مهمانیها، در جاهای مختلف و در خفا. یواشیواش دیدم از آن بالانشینی که فکر میکردم دارم، به پایین سقوط میکنم. اگر به خودم نمیآمدم، معلوم نبود کارم به کجا میرسید. سال ۹۲ به دلیل سنگینی کارم تصمیم گرفتم مصرف را کنار بگذارم. آن زمان آگاهی لازم را نداشتم و فقط شنیده بودم که همانطور که از پلهها بالا رفتهای، باید پایین بیایی.
روزی یازده بست تریاک مصرف میکردم. تصمیم گرفتم هفتهبههفته یکی از بستها را کم کنم. یازده هفته طول کشید تا مصرفم را قطع کردم. مدتی حالم خوب بود، اما چون جهانبینی و آگاهی لازم را نداشتم، دوباره برگشتم سراغ مصرف. بارها به من میگفتند برو ترک کن و مواد را کنار بگذار. خودم هم میدانستم باید کاری بکنم، اما اعتیاد اجازه نمیداد. تا اینکه با کنگره آشنا شدم.
همسرم قبل از من به کنگره آمده بود و همیشه به من میگفت: «تو مصرفت را داشته باش، ولی بیا کنگره. من کاری باهات ندارم.» من هم با خودم گفتم: «عجب جایی است! آدم میتواند مصرف کند و بیاید آنجا بنشیند!» دو، سه جلسه اول که آمدم، متوجه شدم چیزی را که سالها گم کرده بودم، شاید همینجا بتوانم پیدا کنم.
همانجا تصمیمم جدی شد. سه جلسه اول کنار یک ستون مینشستم تا زیاد در دید نباشم. بعد که مطمئن شدم اینجا جای من است، سفرم را شروع کردم. روز اول سفرم، دستور جلسه وادی اول بود. با خودم گفتم: «عجب! وادی اول را گذاشتهاند برای من!» فکر میکردم هفته بعد آقای مهندس میآیند، یک سخنرانی برای من میکنند، یک کاسه آب توبه هم روی سرم میریزند و کار تمام میشود!
اما خیلی زود فهمیدم که قرار نیست کسی معجزه کند. ده سال تخریب داشتم و باید میماندم، آموزش میگرفتم و خودم برای درمانم تلاش میکردم. وسط سالن را انتخاب کردم و تقریباً تمام ده ماه سفرم را همانجا نشستم. جایم را پیدا کرده بودم و تصمیمم جدی بود.
البته از همان اول با خودم شرط کرده بودم که اگر کنگره جواب نداد، دوباره مصرف میکنم. حتی حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ گرم تریاک زیر بالشم گذاشته بودم و تا آخر سفرم همانجا بود. با خودم میگفتم هر وقت خسته شدم یا دلم خواست، برمیگردم و مصرف میکنم. اما هرچه جلوتر رفتم، دیدم دیگر به آن نیازی ندارم.
دارویی که مصرف میکردم تمام شد. حتی زنگ ساعتم را هم قطع نکردم و گفتم بگذار ببینم وقتی زنگ میزند هنوز احساس نیاز میکنم یا نه. دیدم نه، دیگر نیازی نیست. خدا را شکر سفرم را به پایان رساندم و به رهایی رسیدم. آن تریاکها را هم به کسی دادم و امشب زنگ ساعتم را هم قطع میکنم.
در پایان، دو خاطره برایتان تعریف کنم؛ یکی تلخ و یکی شیرین. خاطره تلخ مربوط به سفری به دماوند است. خانهای گرفته بودیم و حدود ساعت سه به آنجا رسیدیم. همسفران گرسنه بودند. پسرم که خیلی دوستش دارم، گفت: «بابا حالش خوب نیست.» من آن زمان نمیدانستم که او میداند من مصرفکننده هستم.
آن روز تصمیم گرفتم مصرف را کنار بگذارم، اما این تصمیم عملی نشد و دو سال دیگر طول کشید تا بالاخره قدم جدی برای درمان بردارم. خدا را شکر میکنم که امروز در این جایگاه ایستادهام و امیدوارم بتوانم قدر این حال خوب را بدانم و آن را در زندگیام حفظ کنم. از خداوند، آقای مهندس، راهنمای عزیزم، همسفرم، خانوادهام، دوستانم و تکتک شما که امروز در جشن من حضور پیدا کردید، صمیمانه تشکر میکنم. بخشید که وقتتان را گرفتم. ممنونم که به صحبتهایم گوش دادید. از همه شما ممنون و سپاسگزارم.

سخنان راهنما همسفر فریبا:
خداوند را شاکر و سپاسگزارم که یک بار دیگر این فرصت را به من داد تا در جایگاه راهنمای همسفر، در جشن تولد یک سال رهایی یک خانواده دیگر حضور داشته باشم. من هم به نوبه خودم از آقای مهندس و خانواده محترمشان تشکر میکنم و این تولد زیبا را به ایشان تبریک میگویم. همچنین به راهنمای محترم، آقای محسن، و مسافر عزیز، آقای ایوب، تبریک عرض میکنم.
به همسفر عزیزم، خانم زهرا، و همچنین به فرزندان عزیزشان، خانم ستایش و آقا کمیل، و داماد محترمشان، آقا احسان، این تولد زیبا را تبریک میگویم و امیدوارم این عزیزان در مسیر خدمتگزاری در کنگره موفق و سربلند باشند. در مورد همسفر عزیزم، خانم زهرا، باید بگویم که ایشان واقعاً بال پروازی برای مسافرشان بودند.
از همان روزهای اولی که وارد کنگره شدند، نمیدانم چه حسی داشتند که لژیون هفتم را انتخاب کردند، اما از همان ابتدا دیدم که بسیار منظم و هماهنگ در مسیر حرکت میکنند. با هم سیدیها را مینوشتند و من از گزارشهایی که خانم زهرا ارائه میدادند، متوجه میشدم که این دو عزیز واقعاً همگام با یکدیگر در حال حرکت هستند.
حتی زمانی که سفر نیکوتین را آغاز کردند، هر دو با هم شروع کردند و خانم زهرا هم سفر نیکوتین خودشان را با موفقیت به پایان رساندند و به رهایی رسیدند. امروز هم شاهد جشن یک سال رهایی ایشان هستیم و این موضوع برای من بسیار ارزشمند است. در اینجا جا دارد به آقای رسولی عزیز و همسفر محترمشان، خانم زهرا، تبریک ویژهای عرض کنم. این دو عزیز برای خیلی از خانوادهها الگوهای خوبی بودند.
به واسطه حرکت و عملکرد این عزیزان، بسیاری از دوستان و عزیزانی که از مهرنجان بودند با کنگره آشنا شدند، وارد مسیر سفر شدند و تعدادی از آنها نیز به رهایی رسیدند. این اتفاق بسیار ارزشمند است و من از صمیم قلب به آقای رسولی و خانم زهرا تبریک میگویم. اما در مورد وادی ششم میخواهم خیلی کوتاه صحبت کنم. شیخ اشراق درباره عقل میفرماید: «عقل سلطانی است که هرگز عزل نمیشود.» بدون عقل، عدالت معنا پیدا نمیکند.
آقای مهندس هم بارها در سیدیهایشان اشاره کردهاند که ما شاید ندانیم عقل دقیقاً چیست و ماهیت آن چگونه است، اما میدانیم که کار عقل چیست. عقل مانند یک میزان و سنجش است. این میزان دائماً اعمال و تصمیمهای ما را بررسی میکند و به ما میگوید چه کاری ارزشی و چه کاری ضدارزشی است و چه مسیری را باید انتخاب کنیم.
همه ما میدانیم که عقل هیچوقت به ما دروغ نمیگوید؛ مگر اینکه خودمان اطلاعات غلط و نادرست به آن بدهیم و باعث شویم عقل در تشخیص دچار اشتباه شود. به نظر من، یکی از بزرگترین نعمتها و محبتهایی که خداوند یا همان قدرت مطلق در اختیار انسان قرار داده، عقل است. عقل به انسان کمک میکند خوب را از بد، درست را از نادرست و ارزشها را از ضدارزشها تشخیص دهد.
امیدوارم من، فریبا، و همه کسانی که در این مسیر قدم گذاشتهایم، یاد بگیریم بیشتر به فرمان عقل گوش بدهیم و کمتر تحت تأثیر نفس خود قرار بگیریم. وقتی انسان به مرحلهای برسد که نفس او به آرامش و اطمینان برسد، آن زمان است که عقل میتواند فرماندهی واقعی خودش را داشته باشد و انسان را به سمت درست هدایت کند.
امیدوارم همه ما بتوانیم در مسیر آموزش و خدمت، روزبهروز به فرمان عقل نزدیکتر شویم. در پایان، برای این خانواده عزیز آرزوی موفقیت و سربلندی دارم. انشاءالله سال آینده شاهد این باشیم که این عزیزان در آزمون راهنمایی موفق شوند و شال راهنمایی را بر گردنشان ببینیم.
بار دیگر این تولد زیبا را به آقای ایوب، خانم زهرا، فرزندان عزیزشان و تمام خانواده محترمشان تبریک میگویم. از خداوند برای همه شما بهترینها را خواستارم.
سخنان راهنما همسفر مریم:
سلام دوستان مریم هستمراهنمای یک همسفر. خداوند را شاکر و سپاسگزارم که یک بار دیگر این اجازه را به من داد تا در این جایگاه قرار بگیرم و در کنار این خانواده با محبت، شاهد جشن یک سال رهاییشان باشم. این تولد زیبا را در رأس به آقای مهندس دژاکام، بنیان کنگره ۶۰، و همچنین تمام اعضای کنگره ۶۰ و شعبه سهروردی تبریک میگویم.
به همسفران عزیز، خانم زهرا و خانم ستایش، مسافر محترم، آقا ایوب، و راهنمای محترمشان، آقا محسن، تبریک میگویم و برای همه این عزیزان آرزوی موفقیت و سربلندی دارم. حقیقت امر این است که من در شرایط خاصی قرار گرفته بودم، اما الحمدلله ربالعالمین، خداوند مسیری را در مقابل ما قرار داده که در هر شرایطی بتوانیم در جایگاهی قرار بگیریم که حال خوش را دریافت کنیم و آرامش خودمان را حفظ کنیم.
از اینکه خداوند به من اجازه داد در این جشن حضور داشته باشم، بسیار شاکر و سپاسگزارم. در مورد خانم ستایش عزیز هم باید بگویم که وقتی وارد لژیون شدم، به واسطه مسافرشان با ایشان آشنا شدم. ایشان از جمله عزیزانی هستند که واقعاً کنگره را با تمام وجود پذیرفتهاند و با عشق به پدر و عشق به فرزندشان در این مسیر قدم برداشتند و خدا را شکر توانستند به آن حال خوش برسند.
اگر بخواهم در مورد وادی ششم صحبت کنم، نکتهای که برای من، چه به عنوان یک همسفر و چه برای یک مسافر، بسیار مهم است این است: «شکر نعمت، نعمتت افزون کند.» اگر در مسیر کنگره، منِ همسفر یا منِ مسافر، مسیری را که خداوند در مقابل من قرار داده، که همان مسیر ارزشهاست، با شناخت و آگاهی طی کنم، میتوانم به فرمان عقل نزدیک شوم و صدای عقل خودم را بهتر بشنوم.
وقتی انسان به فرمان عقل برسد و بتواند آن را در زندگی اجرا کند، کمتر دچار خطا میشود و آرامآرام به حال خوش، آسایش و آرامش میرسد. امیدوارم همه ما در این مسیر به جایگاهی برسیم که بتوانیم به نفس مطمئنه نزدیک شویم و به آن مرحلهای برسیم که هر فرمانی را که از عقل دریافت میکنیم، بتوانیم با آگاهی و عمل اجرا کنیم.
در واقع، فقط دانستن کافی نیست؛ باید فرمان عقل را در زندگی به اجرا درآوریم. نتیجه این اجرا، همان حال خوش، آرامش و آسایشی است که همه ما به دنبال آن هستیم. در اینجا جا دارد به لژیون شانزدهم هم تبریک ویژهای عرض کنم. انشاءالله روزی و قسمت تمام همسفران و مسافران سفر اولی باشد که این جایگاه زیبا را لمس کنند و طعم رهایی و حال خوش را بچشند.
امیدوارم مسیر کنگره همیشه برای همه ما مستدام و محکم باشد و بتوانیم در کنار یکدیگر، با عشق، محبت و آموزش حرکت کنیم و این مسیر را ادامه بدهیم. از خداوند میخواهم به همه ما کمک کند تا در مسیر ارزشها ثابتقدم باشیم و بتوانیم آرامش و حال خوشی را که در کنگره پیدا کردهایم، در زندگی خودمان جاری کنیم. ممنونم و از همه شما سپاسگزارم.
آرزوی همسفر زهرا:
هر کسی که در گیر اعتیاد هست با کنگره آشنا شود.
سخنان همسفر زهرا:
«خداوندا، دریا و آسمان و دشت پوشیده از رقصندههای آسمانی است و روح ناآرام من خواستار رهایی است؛ نه از خلاصی، بلکه دیدار با معشوق است. خداوندا، تنها تو را میستایم و تنها تو را ستایش میکنم. خداوندا، بابت این عمل عظیم، شکر، شکر، شکر.»
سلام دوستان زهرا هستم یک همسفر. خداوند را شاکر و سپاسگزارم که چنین روز زیبایی را در تقدیر زندگی من قرار داد. از روزی که وارد کنگره شدم، همیشه این روز را در ذهنم تصویرسازی میکردم و آرزو میکنم تمام سفر اولیها بتوانند به این روز زیبا برسند و طعم شیرین رهایی را بچشند. در ابتدا از آقای مهندس، خانم آنی و فرزندان عزیزشان بسیار تشکر میکنم. دعای خیر ما همیشه پشت سر آقای مهندس و خانواده محترمشان است و لحظهبهلحظه دعاگوی ایشان هستیم.
از مسافر عزیزم هم بسیار ممنونم که سفرش را به بهترین شکل انجام داد و همراه و همقدم من در این مسیر بود. اوایل مصرف مسافرم تخریب آنچنانی نداشت که زندگی ما را خیلی تحت تأثیر قرار دهد، اما از روزی که وارد کنگره شد، رفتار و اخلاقش بسیار بهتر شد. خیلی زود جذب کنگره شد و من تغییرات بسیار خوبی را در او مشاهده کردم.
از راهنمای خوب و عزیزم، خانم فریبا، صمیمانه سپاسگزارم. ایشان برای من بسیار قابل احترام هستند. هر وقت وارد کنگره میشوم، مثل بچهای که دنبال پدر و مادرش میگردد، دنبال خانم فریبا میگردم. حضور ایشان همیشه برای من آرامشبخش بوده است. در سفر جهانبینی و همچنین سفر نیکوتین، خانم فریبا را انتخاب کردم و با افتخار دستشان را در قلبم میبوسم و از زحماتشان تشکر میکنم.
به خانم ستایش عزیز هم این روز زیبا را تبریک میگویم. از بچههای عزیزم هم بسیار ممنونم که همیشه پشت و پناه من بودند. هیچوقت احساس نکردم که بچههایم کوچک هستند. هر زمان که مسافرم با مشکلی روبهرو میشد، موضوع را با بچهها در میان میگذاشتم و آنها یار و یاور من بودند.
چه بچههای بزرگتر و چه کوچکترها، همیشه کنار من بودند و چشموچراغ خانه من هستند. از همه آنها ممنونم و خدا را شکر میکنم که چنین فرزندانی دارم. از داماد عزیزم هم تشکر میکنم که در این مسیر همراه و پشتیبان ما بوده است. اما یک تشکر ویژه دارم از داداش عزیزم؛ کسی که جرقه آشنایی ما با کنگره را روشن کرد.
چندین بار به من پیشنهاد داده بود که به کنگره بیاییم و با این مکان آشنا شویم، اما متأسفانه ما گوش نمیدادیم و حتی از کنگره فراری بودیم! یادم هست یک روز سر ناهار بودم که به من گفت: «زهرا، یک ساعت دیگه جلسه شروع میشه، میخوای بیام دنبالت؟» آن روز آقا رسول مرزبان بودند. گفتم: «نه، خودم میام.»
وقتی به کنگره آمدم و مسافرم را در آنجا دیدم، آن لحظه هیچوقت از یادم نمیرود. خوشحالی داداشم را وقتی من و مسافرم را در کنگره دید، هیچوقت فراموش نمیکنم. از همسفر عزیزش، خانم زهرا، هم تشکر میکنم که در زندگی داداشم صبوری کردند. این زن و شوهر برای من نمونه بارزی از آموزش و حرکت در کنگره هستند و به وجودشان افتخار میکنم.
خدا را شکر میکنم که داداشم با معرفی کنگره به ما، در واقع کمک کرد زندگی من نجات پیدا کند و مسیر زندگیمان تغییر کند. از ایجنت محترم و مرزبانهای عزیز، بهخصوص مرزبانهای قسمت همسفران، تشکر و قدردانی میکنم. از تمام همسفران عزیز هم ممنونم. تکتک چهرههایشان را در کنگره دیدم، از آنها انرژی گرفتم و حضورشان به من قدرت داد تا بتوانم سفرم را ادامه بدهم.
از خانواده همسرم و خانواده خودم هم صمیمانه تشکر میکنم و اگر کسی از قلم افتاد، از همه عزیزان عذرخواهی میکنم. از اعضای لژیون هفتم و تمام عزیزانی که به من تبریک گفتند، تشکر و قدردانی میکنم. امروز در این جایگاه ایستادهام و خدا را شکر میکنم که این مسیر را به من نشان داد.
در پایان، منتظر یک عزیز دیگر هم هستم که آرزو دارم روزی او را در همین جایگاه ببینم و شاهد رهاییاش باشم. امیدوارم آن روز هم فرا برسد و بتوانم جشن رهایی او را در همین مکان جشن بگیرم. در پایان، بسیار سپاسگزارم که به صحبتهای من گوش دادید. از خداوند برای همه شما بهترینها را خواستارم. ممنونم و سپاسگزارم.
سخنان همسفر ستایش:
خدا را بسیار بسیار شکر و سپاسگزارم که امروز در این جایگاه قرار دارم و میتوانم این لحظه زیبا را تجربه کنم. از جناب آقای مهندس و خانواده محترمشان صمیمانه تشکر میکنم که این حال خوش را مدیون زحمات و بستری هستیم که ایشان فراهم کردند. از راهنمای محترم پدرم، آقای محسن، و راهنمای محترم مادرم، خانم فریبا، و همچنین راهنمای خوب خودم، خانم مریم، تشکر و قدردانی میکنم.
از پدر و مادر عزیزم هم بسیار ممنونم که همیشه و در همه شرایط، از خودشان برای ما گذشتند و تمام تلاششان این بود که ما خوشبختترین آدمهای روی زمین باشیم. امیدوارم بتوانیم روزی آنطور که شایسته محبتهایشان است، باعث سربلندیشان شویم. از آقا رسول، دایی عزیزم، و زندایی عزیزم تشکر میکنم که برای ما الگوهای خوبی بودند و باعث شدند ما هم بتوانیم در این مسیر قدم بگذاریم.
از تمام کسانی که در کنگره ۶۰ زحمت میکشند تا انسانهایی مثل من بتوانند وارد این مسیر شوند، آموزش بگیرند و زندگی بهتری داشته باشند، صمیمانه تشکر میکنم و بسیار شاکرم. برای من خیلی ارزشمند و خوشحالکننده است که در کنار دو مسافر، همسفر کنگره باشم و این دومین باری است که چنین جشن زیبایی را تجربه میکنم.
خیلی خوشحالم که به صورت خانوادگی به کنگره میآییم و حتی وقتی در خانه هستیم، درباره کنگره صحبت میکنیم، یکدیگر را بهتر درک میکنیم و آموزشهایی را که گرفتهایم در زندگیمان به کار میبریم. در مورد پدرم باید بگویم که در دوران مصرف، تخریب و آزار و اذیت خاصی برای خانواده نداشتند. همیشه اولویتشان خانواده بود و ما را در اولویت قرار میدادند و بعد به فکر مصرف خودشان بودند.
ما هم به همین دلیل هیچوقت احساس کمبود نمیکردیم، چون پدرم چیزی برای ما کم نمیگذاشتند. اما خودشان از این شرایط خیلی عذاب میکشیدند. ناراحت بودند که جلوی چشم ما مصرف میکنند و خودشان هم از این وضعیت خسته شده بودند. امروز خیلی خوشحالم که پدر و مادرم بعد از تمام سختیهایی که در زندگی پشت سر گذاشتند، دارند نتیجه و مزد زحماتشان را میبینند.
برای من خیلی زیباست که این حس و حال را تجربه میکنم و امیدوارم از این به بعد، روزبهروز حالمان بهتر و زندگیمان پربارتر شود. از همه شما ممنونم که به صحبتهای من گوش دادید. سپاسگزارم.

سخنان همسفر کمیل:
سلام دوستان کمیل هستم یک همسفر، ابتدا خداوند را شاکر و سپاسگزارم که این فرصت را به من داد تا امروز در این جایگاه قرار بگیرم و این حس و حال زیبا را تجربه کنم. آرزو میکنم هر کسی که هنوز این حس و حال خوب را تجربه نکرده، در زمان درست و هرچه زودتر به این جایگاه برسد و شیرینی این تجربه را بچشد.
در ابتدا از آقای مهندس و خانواده محترمشان صمیمانه تشکر میکنم که چنین بستری را فراهم کردند تا امروز این خانواده در این جایگاه قرار بگیرند و این حال خوب را تجربه کنند. از راهنمای پدرم، آقای محسن، و راهنمای خوب مادرم تشکر و قدردانی میکنم. به پدر و مادر عزیزم هم تبریک میگویم که این مسیر را با صبر، عشق و استواری، به این زیبایی به پایان رساندند.
از مادرم بسیار تشکر میکنم که در تمام این مسیر، پدرم را تنها نگذاشت و در کنار او حرکت کرد. پدرم، همیشه به شما افتخار میکنم که اینقدر درست و استوار سفر کردید و در تمام این مسیر، در کنار من بودید. شما همیشه برای من یک الگو بودید و هستید. در پایان، از تمام اعضای کنگره ۶۰ که با خدمت و تلاششان باعث میشوند حال انسانهای زیادی خوب شود، صمیمانه تشکر میکنم.
ممنونم که به صحبتهای من گوش دادید. از همه شما میخواهم خودتان را تشویق کنید. سپاسگزارم.
سخنان همسفر کیان:
سلام دوستان کیان هستم همسفر، از آقای مهندس و خانواده محترمشان بسیار تشکر میکنم که با فراهم کردن شربت OT، باعث شدند زندگی ما نجات پیدا کند و پدرم بتواند مسیر درمان را طی کند. اول از پدرم تشکر میکنم که تمام سختیهای این راه را تحمل کرد، به مسیرش ادامه داد و در نهایت به رهایی رسید.
از مادرم هم تشکر میکنم که همسفر پدرم بود، در تمام این مسیر تحملش کرد و با وجود تمام سختیها در کنارش ماند و از او حمایت کرد. از راهنمای پدرم تشکر میکنم که به او آموزش داد، در این مسیر کمکش کرد و با آموزش جهانبینی، باعث شد پدرم بتواند سفرش را بهدرستی ادامه دهد و به رهایی برسد.
از راهنمای مادرم هم تشکر میکنم که به مادرم کمک کرد تا بتواند در این سفر، پدرم را بهتر درک کند و با آرامش بیشتری در کنارش باشد. از همه شما ممنونم که به صحبتهای من گوش دادید. سپاسگزارم.
.jpeg)
مسئول صوتی: مسافر مهدی ل۱
ضبط صدا: مسافر فرزاد ل2، مسافر رضا ل۵
تایپ: مسافر محمد ل۱۵، مسافر فرزاد ل۲، مسافر سعید ل9، مسافر بهنام ل1، مسافر علی ل3
تنظیم و ارسال: مسافر جواد (نگهبان سایت)
از طرف خدمتگزاران سایت مسافران نمایندگی سهروردی اصفهان تقدیم نگاه زیبایتان
(9)(2)(2)(1)(2)(4).jpg)
- تعداد بازدید از این مطلب :
415