چهاردهمین جلسه از دوره هجدهم سری کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ ویژه همسفران آقای نمایندگی ستارخان با استادی راهنمای محترم امیر ، نگهبانی همسفر علی و دبیری همسفر علیرضا با دستور جلسه "وادی ششم و تاثیر آن روی من" پنجشنبه بیست و نهم مردادماه 1405 راس ساعت چهارده آغاز به کار نمود.
.jpg)
خلاصه سخنان استاد:
دستور جلسات کنگره ۶۰ به شکلی زنجیرهوار به هم پیوستهاند. منِ امیر اگر بخواهم یک زنجیر قوی و مستحکم داشته باشم، باید این دستور جلسات و این حلقههای زنجیر را دانهدانه طی کنم. اینکه من کجای این دستور جلسه قرار دارم، در بیرون از کنگره مشخص میشود. وادیهای کنگره، در واقع شخم زدنِ درون انسان است.
اما دستور جلسهی وادی ششم چه میگوید؟ میگوید: «حکم عقل را در قالب یک فرمانده اجرا نمائید.» عقل چیست و کجاست؟ آیا من عقل دارم؟ مگر من حاکم هستم که حکم صادر کنم؟ آیا این حکم در دست من است؟ آیا عقل به من تعلق دارد؟ نه، عقل یک فرِ ایزدی است. زمانی که میخواهی عقل را بشناسی، اول باید ببینی که فرماندهای یا فرمانبردار. باید فرمانبردار باشی. حکم باید در قالب یک فرمانده صادر شود و این حکم متعلق به من نیست. من قوانین را صادر نمیکنم، بلکه من باید قوانین را اجرا کنم.
زمانی فرا میرسد که من در کنگره به عنوان فرمانبردار قرار میگیرم تا یاد بگیرم در قالب یک فرمانبردار باشم. وقتی یاد گرفتم این کار را انجام دهم، تازه باید به بیرون بروم و در آنجا فرمانده باشم. من نمیتوانم هیچ قانونی را تغییر دهم. قوانین به من میگویند که باید ارتفاع این ستون سه متر باشد؛ اگر من ارتفاع را سه متر و بیست سانت در نظر بگیرم، اذیت میشوم. قوانین میگویند باید بیست متر به جلو بروم؛ اگر من بیست متر و ده سانت بروم، باز هم اذیت میشوم. چرا؟ چون فرمانبرداری را یاد نگرفتهام و نتوانستهام در قالب یک فرمانده باشم. قالب از کلمهی قلب میآید و قلب از درون است. من زمانی که در کنگره یک رهجوی خوب باشم، تازه آن موقع در خانواده و محیط کارم نیز یک رهجوی خوب خواهم بود.
اما چه چیزی عقل را راه میاندازد؟ حالا که فهمیدیم عقل چیست و متوجه شدیم که اصلاً متعلق به من نیست، باید ببینیم محرک آن چیست. پاسخ «حس» است. مولانا در یکی از شعرهایش میگوید ده حس است و هفت اندام دگر. آقای مهندس هم در یکی از سیدیهای اخیرشان که فکر میکنم «آموزگار» بود، حس را برای ما مشخص کردند. ما پنج حس درونی و پنج حس بیرونی داریم. همه میدانیم که این حسها شامل شنوایی، گویایی، بینایی و غیره هستند، اما شاید نمیدانستیم که این پنج حس درونی یا بیرونی، ما را به کجا میبرند. گاهی من فقط به خاطر مزهی غذا آن را میخورم، اما زمانی دیگر به خاطر طعم غذا آن را میخورم. منظورم از آن طعم، مزهی فیزیکی نیست، بلکه آن حسِ پشت فعل است. پنج حس برونی من که آنها را حسهای حیوانی مینامم، مرا به باتلاق و تاریکی میبرند. اما آن پنج حس درونی مرا به سماوات و آن سفر بیرونی هدایت میکنند.
فکر میکنم همهی شما متن وادی ششم را خواندهاید. وادی ششم میگوید زمانی که میخواهی حرکت کنی، اگر کسانی حس حیوانیشان را تحت تصرف خود داشته باشند و طبق آنها جلو بروند، حکم عقل و قالب فرماندهیشان نیز همان میشود. من گاهی نباید چیزهایی را که میبینم، ببینم. یک چشم برای دیدن است و چشمی دیگر برای ندیدن. یک گوش برای شنیدن است و گوشی دیگر برای نشنیدن. آقای مهندس در این سیدیهای اخیرشان، بسیار در مورد جسم، اضافه وزن و این قبیل مسائل صحبت میکنند. ما سفرهای مختلفی را در کنگره آغاز کردهایم. در این سفرهایی که آغاز کردیم، کدامیک ما را به آن رهایی مطلق رسانده است؟ اینها جهانهای مختلفی هستند و باید با حسهای مختلف از آنها عبور کرد. من میتوانم با یک حس دیگر به موضوعی نگاه کنم تا بتوانم فرماندهی عقل و آن قالب فرمانده را به دست بگیرم و تازه بتوانم آن را اجرا کنم.
میخواهم خاطرهای از چند روز پیش برایتان تعریف کنم که نشان میدهد وقتی در این وادی قدم میگذاری، شرایط چگونه عوض میشود. چند روز پیش، من یک قرارداد سفت و محکم با یک بندهخدا بسته بودم. میتوانستم طبق همان قرارداد پیش بروم، کارم را اجرا کنم و مبلغی را که طی کرده بودم بپردازم. اما در حین کار، به خاطر شرایط جنگی، کمی مشکلات ایجاد شد و ما تغییراتی در نقشههایمان دادیم. آن تغییرات از همه نظر اعم از مالی، مادی و معنوی برای من منفعت خوبی داشت. وقتی که آمدیم با طرف مقابل حساب کنیم، او هیچ سودی ندید. خداوند گاهی کسی را جلویت میگذارد تا ببیند تو چهکارهای؟ تا ببیند آیا فرمانده هستی؟ آیا کاری را که باید، درست انجام میدهی؟ آیا حکم عقل را میفهمی و حس بیرونیات کار میکند یا حس درونیات؟
آن کار کاملاً به نفع من تمام شده بود و من میتوانستم همهی منافع را برای خودم بخواهم. اما پس تکلیف زمانی که برای اجرای کار برده شده بود و ضرری که او به خاطر منفعت من متحمل میشد چه بود؟ با خودم گفتم اینطوری نیست. تو یک زمان در کنگره حرکت میکنی، یک زمان باید در محیط کارت حرکت کنی و زمانی دیگر در خانواده. گفتم قرار نیست من اینطور عمل کنم. آن حسی که به من میگفت چون قرارداد داری باید طبق همان عمل کنی، حس بیرونیام بود. همانطور که گفتم، با آن چشمی که قرار بود ببینم، ندیدم. یک چشم برای دیدن است و چشمی دیگر برای ندیدن. یک گوش برای شنیدن است و گوشی دیگر برای نشنیدن. وقتی آن حس حیوانی را میبندی، تازه حکم عقل برایت اجرا میشود. من این را یاد گرفتم و به چشم دیدم. زمانی که با حس درونی حرکت کردم، همهچیز عوض شد.
صحبتهایم را با شعری از مولانا به اتمام میرسانم: «عقل چون مست شود، چون و چرا پست شود.»
.jpg)
.jpg)
مسئول سایت همسفران آقای شعبه ستارخان: همسفر محمد از لژیون دوم
- تعداد بازدید از این مطلب :
60