در هیاهوی زندگی گم شده بودم و با تمام دنیا قطع ارتباط کردم. حال و احوالم هر روز بدتر از روز قبل میشد، تمام توانم از دست رفته بود. یک آدم ناامید، افسرده، داغون و در اصل یک مرده متحرک بودم. روزگارم با ناامیدی میگذشت، منتظر مرگ بودم. یکی از روزها یک فرشته از جانب خداوند یک پیامی به من داد و آن پیام کنگره۶۰ بود. خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بالأخره اذن ورود به کنگره از طریق مسافرم به من داده شد.
وقتی وارد کنگره شدم پاهایم میلرزید، گنگ بودم و نمیدانستم چه چیز در انتظار من است. دو فرشته من را در آغوش گرفتند و من آرام گرفتم. حس خوبی داشتم، چیزی از حرفهایشان نمیفهمیدم؛ ولی یک احساس تعلق داشتم، احساس میکردم خیلی سال است اینجا آمدهام و برای جلسه دوم میگفتم که بروم یا نروم. یک نیرویی من را حرکت داد، من خودم را روی صندلی کنگره۶۰ دیدم. اکنون ۷ ماه است که به لطف خداوند و آقای مهندس اینجا هستم. انگار من تازه متولد شدهام و تازه پا به این دنیا گذاشتهام، به واسطه کنگره و آموزش در کنگره، در زندگی هم دارم آموزش میگیرم. انگار یک بذر امیدی در من کاشته شد، یک نوری در زندگی من به وجود آمد. امروز تفکر کردن را آموزش میگیرم، یاد گرفتم که خودم مسئولیت کارهای خودم را به عهده بگیرم و به واسطه کنگره قدم در راه صراط مستقیم گذاشتم، انشاءالله ثابت قدم بمانم و هر روز توانمندتر از قبل ادامه بدهم.
خداوند را شاکر هستم که انتخاب شدم تا در اینجا حضور داشته باشم. از آقای مهندس و خانواده محترمشان تشکر ویژه دارم که بنده حقیر را در راه صراط مستقیم هدایت میکنند و خداوند را شاکرم که نور امید را در زندگی به من هدیه دادند، امیدوارم لایق باشم که از آموزشها به نحو احسنت استفاده کنم و از خداوند یاری میخواهم که ریشه خشکیدهام را با عشق بتوانم آبیاری کنم. از نو احیاء شوم و از نو گونهای دیگر زندگی کنم. از خداوند عشق را طلب میکنم، کمکم نور عشق را در پندار، گفتار و در کردار به کار بگیرم، قلبم با عشق گرم شود، چشمانم عاشقانه ببینند و دستانم عاشقانه دستگیری کند و زندگی من به نور عشق روشن شود.
نویسنده: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر لیلا (لژیون اول)
رابط خبری: همسفر معصومه رهجوی راهنما همسفر اعظم (لژیون دوم)
ویرایش و ارسال: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر لیلا (لژیون اول) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی دماوند
- تعداد بازدید از این مطلب :
143