وادی ششم؛ کمان، آینهای برای فرمانروای درون من. وقتی این جمله را میشنوم، دیگر فقط یک آموزش را نمیشنوم؛ بلکه بخشی از مسیر زندگی خود را در آن میبینم. من به عنوان همسفر وارد کنگره۶۰ شدم؛ در جستوجوی نوری میان تاریکی، نه فقط برای نجات کسی که دوستش داشتم، بلکه برای پیدا کردن خود گم شدهام. آن روزها نمیدانستم بزرگترین تاریکی من فقط ندانستن نیست؛ گاهی قضاوتهایی بود که از زخمهایم میآمد، گاهی ترسهایی که به جای عقل تصمیم میگرفتند و گاهی صدایی در درونم که خودم را بیشتر از دیگران محکوم میکرد.
وادی ششم به من آموخت که در شهر وجودی من باید فرماندهای باشد؛ که نه از ترس، نه از خشم و نه حتی از قضاوت، بلکه بر اساس دانایی فرمان بدهد. فهمیدم عقل برای فرمان دادن، به اطلاعات درست نیاز دارد و دانایی یعنی اینکه ببینم، بیاموزم، تجربه کنم و سپس تصمیم بگیرم. درست در همین مسیر، تیراندازی با کمان وارد زندگی من شد و چیزی که در ابتدا فقط یک ورزش به نظر میرسید، کمکم به بخشی از آموزشهای درونی من تبدیل شد.
وقتی زه کمان را میکشم، باید آرام باشم، تمرکز داشته باشم و تعادل خود را حفظ کنم. جسم، ذهن، احساس و نگاه من باید در یک نقطه قرار بگیرند؛ اگر ذهنم آشفته باشد، تیر هم آشفته میرود؛ اگر عجله کنم، هدف را از دست میدهم و اگر بیش از اندازه فشار بیاورم، تعادل از بین میرود. این برای من تصویر زیبایی از وادی ششم است. کمان، ابزار من است؛ تیر، تصمیم من؛ هدف، مسیر من و عقل، فرمانروای درون من.
تیراندازی به من آموخت که هر تیری را نباید رها کرد. گاهی قدرت واقعی در شلیک کردن نیست؛ در ایستادن و صبر کردن است. در زندگی هم هر فکری که به ذهنم میآید، هر احساسی که در من شکل میگیرد و هر قضاوتی که درباره کسی دارم، نباید سریع و بیدرنگ تبدیل به عمل شود؛ چون وقتی تیر رها شد، دیگر به کمان برنمیگردد. همانطور که بعضی کلمات و قضاوتها پس از بیان شدن، دیگر قابل بازگشت نیستند.
در کنگره یاد گرفتم اگر قضاوت کنم، نمیتوانم درک کنم و اگر درک نکنم، نمیتوانم عشق بورزم. پس باید قبل از رها کردن تیر، اول خودم را ببینم. وقتی تیر به هدف نمیخورد، دیگر مثل گذشته به دنبال مقصر نمیگردم. به خودم برمیگردم و از خودم میپرسم کجای ایستادنم اشتباه بود؟ تمرکزم کجا از بین رفت؟ آیا ذهنم درگیر چیزی بود؟ آیا زمان رها کردن درست بود؟ این نگاه را از کنگره آموختم؛ اینکه هر خطا میتواند به جای سرزنش، تبدیل به آموزش شود.
در این سالها فهمیدم تیراندازی فقط ورزشی برای جسم من نیست؛ تمرینی برای درست زندگی کردن، صبر داشتن، تمرکز، تعادل و پذیرش است. هر تیر، سفری کوتاه در درون من است؛ از جهالت به دانایی، از قضاوت به درک، از تنش به آرامش و از تاریکی به روشنایی. آموختهام عقل زمانی میتواند فرمانروای خوبی باشد که با دانایی و آموزش رشد کرده باشد و عشق نیز زمانی میتواند راهگشا باشد که در کنار عقل و ایمان حرکت کند.
من این مسیر را با عشق شروع کردم؛ اما در کنگره۶۰ یاد گرفتم عشق بهتنهایی کافی نیست. عشق باید با عقل، دانایی و عمل سالم همراه شود. در این سفر، راهنمایانم بخش مهمی از این روشنایی بودند؛ همسفر شهناز که امروز راهنمای ورزشی تیراندازی با کمان هستند و پیش از ایشان، همسفر لیلا که بخشی از این مسیر را با من همراه بودند.
در مسیر تیراندازی نیز آموزشهای استاد امین دژاکام برای من فقط آموزش یک ورزش نبود؛ بلکه نگاهی بود که کمک کرد ارتباط میان جسم، ذهن، جهانبینی و زندگی را بهتر ببینم. مربیان باشگاه نیز هر کدام به شکلی در این مسیر کنارم ایستادند و از حضور و آموزشهایشان بهره بردم. امروز وقتی کمان را در دست میگیرم، احساس میکنم بخشی از آموزشهای کنگره را در دستانم گرفتهام. دیگر کمان فقط وسیلهای برای هدفگیری نیست؛ آینهای است که مرا به خودم نشان میدهد.
من روزی برای نجات دیگری وارد این مسیر شدم؛ اما در میان آموزشها، تیرها و کمان، خودم را پیدا کردم. هدف فقط آن سیبل و نشان در زمین ورزشی روبهرو نیست، بلکه رسیدن به خود حقیقی من است؛ به جایی که عقل فرمانروای شهر وجودیام باشد، قضاوت جای خود را به درک کردن و ترس جای خود را به ایمان بدهد تا تاریکی راهی به سوی روشنایی پیدا کند.ذاز نظر من زیباترین معنای وادی ششم، همین جمله است «پیش از آنکه تیر را رها کنم، باید خودم را به تعادل برسانم؛ چون هر تیر، چیزی از من را با خود میبرد؛ گاهی ترس، قضاوت و گاه بخشی از گذشتهام.»
هر بار که تیر به سوی هدف میرود، من یک قدم به خود نزدیکتر میشوم. امروز دیگر کمانم فقط به سوی هدف نشانه نمیرود؛ مرا به سوی خویشتن نشانه میگیرد. من این مسیر از تاریکی تا روشنایی را مدیون کنگره۶۰، آموزشهای آن، راهنمایانم، مربیانم و تمام نیروهایی هستم که در این سفر کنارم ایستادند.
وادی ششم به من آموخت که عقل را فرمانروای درونم کنم؛ تیراندازی به من آموخت که پیش از هر رها کردنی، ابتدا خودم را به آرامش، تمرکز و تعادل برسانم. امروز میدانم هر هدفی که در بیرون میبینم، پیش از آن باید در درونم ساخته شده باشد. اگر فرمانروای درونم آرام، آگاه و دانا باشد، تیر زندگیام نیز مسیر درست خود را پیدا خواهد کرد. شاید فرمان عقل همین باشد؛ اینکه قبل از تغییر جهان بیرون، شهر وجودی خودم را آباد کنم.
نویسنده همسفر مرضیه رهجوی راهنما همسفر شهناز (لژیون ششم)
ویرایش و ارسال: همسفر الهه رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون دوم) نگهبان سایت
باشگاه تیراندازی با کمان همسفران خانم
- تعداد بازدید از این مطلب :
345