English Version
This Site Is Available In English

جنگ عقل و نفس

جنگ عقل و نفس

جلسه دوم از دوره سوم جلسات لژیون سردار همسفران کنگره۶۰ نمایندگی رضوی مشهد به استادی‌ راهنما همسفر مرضیه، نگهبانی پهلوان همسفر الهه و دبیری‌ همسفر زهره با دستور جلسه «وادی ششم(حکم عقل را در قالب فرمانده کاملاً اجرا نماییم) و تأثیر آن روی من» روز یکشنبه ۲۵مرداد۱۴۰۵ ساعت ۱۵:۴۵ آغاز به‌ کار کرد.

سخنان استاد:

سپاسگزارم از خانم الهه عزیز نگهبان لژیون سردار، ایجنت محترم و مرزبان‌های عزیز که اجازه خدمت به من را در این جایگاه دادند. دستور جلسه امروز وادی ششم، رسیدن به فرمان عقل است. ما هر جلسه که وارد کنگره می‌شویم، دو مرتبه دست‌هایمان را به هم گره می‌زنیم و این را از خداوند می‌خواهیم که «من را به فرمان عقل نزدیک گردان.» فرمان عقل چی چیست؟ از دو کلمه فرمان و عقل تشکیل شده است. فرمان را همه ما می‌دانیم به معنای دستور است‌.

عقل چیست؟ تقریباً همه ما در کنگره با عقل آشنا شده‌ایم. خود من مرضیه عقل را همان مغز می‌دانستم؛ چیزی که درون سر من است، با مرگ از بین می‌رود و فانی است. زمانی که وارد کنگره شدم، طبق آموزش‌هایی که گرفتم، تفاوت میان این دو را متوجه شدم. عقل فر ایزدی دارد، جایگاه خداوند را دارد، زنده است، با مرگ از بین نمی‌رود، جزء صور پنهان است، جنسیت آن مشخص نیست. در نتیجه، ما می‌خواهیم به فرمان عقل نزدیک شویم.

فرمان عقل چیست؟ هم سخت و هم سهل است. از کوچک‌ترین مسائل شروع می‌شود؛ شاید بی‌ارزش‌ترین، از یک زباله گذاشتن دم درب شروع می‌شود تا بالاترین که به فرمان خداوند گوش دادن، کارهای دینی را انجام دادن است. مثل نفس لوامه است، یک طیف است؛ از کم شروع می‌شود تا زیاد. هر کدام را که انجام می‌دهید، یعنی به فرمان عقل رسیدید.

فرمان عقل هم مثل نفس مراتب دارد. نفس اماره، لوامه و مطمئنه. هرچه که نفس من در مرتبه پایین‌تری باشد، عقل هم در همان مرتبه پایین‌ است. اگر من در نفس اماره باشم، عقل من هم تصمیماتی را صادر می‌کند که به اندازه نفس اماره است. چون گفته می‌شود عقل هیچ‌وقت تصمیمات اشتباهی نمی‌گیرد، ولی طبق اطلاعاتی که به عقل داده می‌شود، تصمیم می‌گیرد.

هرچه من آگاهی و دانایی کمتری داشته باشم، در مرتبه نفس پایین‌تری باشم،به عقل من همان اطلاعاتی داده می‌شود که نادرست است و عقل هم اشتباه تصمیم می‌گیرد و من را به ناکجاآباد می‌برد. آقای مهندس در سی‌دی «به کارگیری نیروهای عقل» خیلی قشنگ صحبت کردند. وقتی که من بخواهم از عقل استفاده کنم، اولین چیز ایمان داشتن است. ایمان به خداوند، به خودم، به راهنما، به روش‌ها و ایمان به سیستم!

مثال کنگره، من سفر اولی هستم. وقتی وارد کنگره می‌شوم، با حال خراب، اطلاعات خیلی کم و ناقص در مورد شخص خودم و جسمم که تصور می‌کردم با مرگ از بین می‌روم و هر کاری می‌کنم همین‌جا است. ولی وقتی وارد کنگره می‌شویم، طبق آموزش‌های کنگره کم‌کم به فرمان عقل نزدیک می‌شویم. فرمان عقل چه می‌گوید؟ امروز می‌خواهم بیایم کنگره، باید سی‌دی بنویسم؛ یک فرمان کوچک، گوش بدهم، حاضر شوم، به‌موقع سر وقت حضور داشته باشم. این‌ها همه فرمان عقل است.

عقل به من فرمان می‌دهد که این کارها را انجام دهم، ولی منِ نوعی حتی کوچک‌ترین کارها را هم نمی‌توانم انجام دهم. شاهد این هستیم وسط جلسه، یکی‌یکی بچه‌ها حضور پیدا می‌کنند. حالا چون لژیون بعد از جلسه شروع می‌شود، یک‌سری از بچه‌ها سر لژیون هم دیر می‌رسند؛ یعنی کوچک‌ترین فرمان عقل، در آمدن به کنگره را نمی‌توانیم اجرا کنیم و بعد به فرمان‌های بالاتر که سی‌دی گوش دادن و نوشتن، مشارکت کردن است، بعد می‌گوییم حال ما خراب است، در مورد کنگره قضاوت‌های دیگری می‌کنیم، فکرهای دیگری می‌کنیم، می‌گوییم چرا فلانی حالش خوب نشده؟ همه اطلاعات به عقل داده می‌شود، عقل پردازش می‌کند، بعد می‌گوید پس من هم کنگره نمی‌آیم، به نتیجه نمی‌رسم، شروع به برنامه‌ریزی‌های خاص می‌کند.

در ابتدا ایمان می‌آورم که خداوند کنگره را سر راه من قرار داده است؛ به خودم که خواستم و وارد کنگره شدم، به راهنما که فرمان را به من می‌دهد و هر چه می‌گوید به صلاح من است و به سیستم ایمان دارم که حال من در اینجا خوب می‌شود، حالا چه مسافر من به رهایی می‌رسد یا به رهایی نمی‌رسد. در کل، جسم مثل یک شهر، شهر که چه عرض کنم، یک کشور است.

جسم من فرماندهان زیادی دارد. چشم، گوش، دست و پا همه یک فرماندهی دارد که یک‌سری دستوراتی را می‌دهند. همه را جمع می‌کند؛ یک کشور که رهبر دارد. رهبر به‌تنهایی تصمیم‌گیرنده نیست، اطلاعات را از این استان و آن استان جمع می‌کند، برنامه‌ریزی می‌کند، طبق اطلاعاتی که آن قسمت می‌دهد فرمان می‌دهد. بدن هم همین‌گونه است. بدن هم مثل خیلی از کشورهایی که ما می‌شناسیم، جمعیت دارد و هر قسمتی یک کار خاصی انجام می‌دهد.

حالا بخواهم به لژیون سردار ربط دهم، فرمانده چشم، گوش، عقل، قلب، فرمانده جیب هم بخواهم باشم. شاید بیرون از کنگره بخواهم دو دو تا چهار تا بکنم، بگویم مبلغ لژیون سردار شش میلیون تومان است، قبلاً شاید می‌توانستیم با شش میلیون تومان کاری بکنیم، الان هیچ‌کار خاصی نمی‌توانیم انجام دهیم؛ در حد یک مانتو یا کیف بخواهیم خرید کنیم. بعضی وقت‌ها هم اجازه‌اش را ندارم، نمی‌توانم، می‌گویم نه، حالا واجب‌تر دارم.

خاطره اولین بار که من عضو لژیون سردار شدم را برای شما بیان کنم. جنگ بین نفس و عقل خیلی داشتم. خداوند مادرشوهرم را رحمت کند. تقریباً هفت سال پیش، در شهریورماه، از دنیا رفتند. ایشان یک ماه منزل ما بودند. زمانی که از دنیا رفتند، خواهرشوهرم مبلغ ۳۰۰ هزار تومان دادند به همسر من، گفتند: «مادر این را دادند به من که من هر وقت از دنیا رفتم، بدهید به رضا، به همسرم؛ چون برای من زحمت کشیدن.»

من با مشورت همسرم این مبلغ را به نیت مادرشوهرم له کنگره دادم. آن موقع پرداختی سردار پنج میلیون تومان بود. تازه هم این موضوع باب شده بود که آقای مهندس گفتند می‌توان قسط‌بندی کرد؛ پانصد تومان، پانصد تومان بدهید. من ۲۰۰ تومان از خودم گذاشتم، رفتم پیش ایجنت، گفتم: «خانم زهره، من دوست دارم عضو لژیون سردار شوم، ولی نمی‌توانم. قول نمی‌دهم فردا نگویید تعهد دادی. فعلاً این پانصد تومان باشد، اگر توانستم ماه‌های دیگر را پرداخت می‌کنم.»

عقل می‌گفت خوب است انجام بدهم، ولی نفس می‌گفت نه! آن موقع این مقدار پول ارزشمندتر بود، شاید می‌شد یک چند گرمی طلا خرید، ولی خب بین این جنگ و جدال، عقل پیروز شد. هر طور که توانستم مبلغ لژیون سردار را پرداخت کردم. همیشه در لژیون سردار گفته شده که بده، مطمئن باش که برمی‌گردد؛ شاید مالی نه، ولی حال خوب مسافرم و خودم، اینکه در کنگره ماندگار شدیم، خدمتگزار شدیم، مسافری که می‌گفت یک ماه بعد از رهایی خدمت کردیم، بس است، دیگر نمی‌خواهد بیاییم؛ ولی الان خدا را شکر هشت سال است که کنگره هستیم. این‌ها همه برکات خدمت کردن و لژیونی است که از پنجاه تومان شروع شد، بعد صد تومان، بعد خدا خودش کمک کرد که وارد لژیون سردار شدم و کمک کرد در لژیون سردار بمانم. می‌خواهم بگویم که شما در آن جنگ و جدال پیروز شدید که در این جایگاه نشستید وگرنه ما را اینجا راه نمی‌دادند. در سال جدید باز هم شاید مدرسه بچه، گرانی و ... دلیل‌هایی داشته باشیم که نخواهیم شرکت کنیم. امیدوارم که در ابتدا خودم، بعد تک‌تک شماها، به فرمان عقل برسیم. اگر تعهدی مانده از سال قبل، پرداخت کنیم.

آن چیزی که من از لژیون سردار دریافت می‌کنم، این مکانی که من نشستم، حتی اندازه یک آجر هم اگر سقفی داشته باشم، پولی پرداخت کرده باشم، من در تمام اشک‌ها و لبخندها که روز رهایی آن بالا گریه می‌کنند و می‌خندند، شریک هستم. این‌گونه برای باقیات و صالحات خودمان در کوله‌پشتی چیزی گذاشته باشیم. امیدوارم که هم من، هم تک‌تک شما به فرمان عقل برسیم و از این موهبت و اقیانوس بیکرانی که خداوند در اختیار ما گذاشته، به اندازه توان خود، حتی شده یک مشت آب برداریم.

تایپیست: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون سوم)
عکاس: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر راضیه (لژیون چهارم)
ارسال: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون سوم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی رضوی مشهد

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .