English Version
This Site Is Available In English

تا به هیچ نرسی، به هستی نمی‌رسی

تا به هیچ نرسی، به هستی نمی‌رسی

جلسه ششم از دوره اول لژیون سردار همسفران کنگره۶۰ نمایندگی کاشان به استادی راهنما همسفر آذر، نگهبانی راهنما همسفر فریبا و دبیری راهنما همسفر بهاره با دستور جلسه «عدالت، آیا همه افراد در کنگره‌۶۰ با هم برابرند؟» روز دوشنبه 19 مردادماه ۱۴۰۵ ساعت۱۶:۰۰ آغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد:

سلام دوستان آذر هستم همسفر محسن. خیلی ممنونم از نگهبان جلسه، خانم فریبا، که من را دعوت کردند به کاشان. خیلی ممنونم. همچنین از خانم فخری که همیشه با روی باز و حس و حال خوبشان، برای من یک الگو هستند، و از تک‌تک شما هم خیلی ممنونم که حضور پیدا کردیم تا در کنار یکدیگر جلسه خوبی داشته باشیم. و اما در مورد دستور جلسه؛ «عدالت». آیا همه ما در کنگره با هم برابریم؟ چرا گفتم «همه ما»؟ چون ما همگی عضو کنگره ۶۰ هستیم. همان‌طور که آقای مهندس می‌گویند: در کنگره ۶۰ ما اخراجی نداریم؛ یعنی همه در کنگره حضور دارند، حتی وقتی که نیستند! می‌روند، اما انگار با همان علم و آموزه‌های کنگره، بیرون از کنگره زندگی می‌کنند.

قبل از اینکه در مورد عدالت حرف بزنم، نکته‌ای هست؛ چند روزی بود که حواسم را به خودش پرت کرده بود و آن کلمه «سردار» بود. در راه آمدن، دیشب در صحبت با همسفران همینطور امروز درباره‌اش حرف زدیم. نکته‌ای در ذهنم باز شده بود که اگر کلمه «سردار» را بدون «سر» بخوانیم، به چه کلمه‌ای می‌رسیم؟ جالب است که به کلمه «دار» می‌رسیم.

اولین چیزی که شاید در ذهن شما نقش ببندد، همان «دار» به معنی چوبه دار است که متهم را کنارش می‌برند. من هم گذاشتم بچه‌ها افکارشان را بیرون بریزند تا ببینیم درباره کلمه «دار» چه می‌گویند. اما در اصل، «دار» به معنی درخت است و «سردار» به معنی درخت خرما؛ تنها درختی که «سر» دارد. وقتی سرِ نخل را می‌زنند، اصطلاحاً می‌گویند این نخل «شهید» شد؛ چون دیگر هیچ‌وقت سبز نمی‌شود و میوه نمی‌دهد. شما هر درختی را از هر جایی ببرید، دوباره جوانه می‌زند و دو سال بعد پربار می‌شود، به غیر از درخت نخل که وقتی سرش را می‌زنند، به شهادت می‌رسد.

این بخشی از موضوع بود و ربطش دادم به «سردار»؛ چون درونی بود. درخت خرما تنها درختی است که در محرومیت‌ها نجات‌دهنده است. اگر یک سال در بیابان بمانید و خرما داشته باشید، زنده می‌مانید. پس پیش خودم گفتم: سردار همانی است که مرا زنده نگه می‌دارد؛ انگار «من» را به «هست» تبدیل می‌کند. این «هستی» که در من وجود دارد را به نمایش می‌گذارد، مرا از خودم بیرون می‌آورد و می‌گوید: «آذر، تو الان با خودت چند-چندی؟ اگر حرف بخشش باشد، چقدر بلدی از خودت بگذری؟» این بازی سردار در ذهن من بود.

حالا فوراً برگردیم به کلمه «عدالت». بدون مکث، از سردار بیاییم روی عدالت؛ ببین عدالت در مورد تو اجرا شده یا نه. آن وقت پیش خودت می‌پرسی: آیا من به بخشندگی درخت نخل بودم که این اندازه عدالت بخواهم؟ خواسته انسان زیاد است؛ همه‌اش می‌گوید «بده». می‌خواهد محبت، آغوش، پول و منفعت بگیرد. اما آیا من روی «تعادل» بودم که توقع داشته باشم عدالت بر من اجرا شود؟ آیا ذهنیت من آن‌قدر پاک و شفاف است که خدا در آن قرار بگیرد؟

ما امروز به شعبه شما آمدیم، شما برای ما آب و جارو کردید، همه جا را مرتب کردید، ما آن زیبایی‌ها را دیدیم؛ اما آیا من، آذر، درونم آن‌قدر زیبا هست که وقتی خدا را به حضور می‌خوانم، جایی برای نشستنش در گوشه ذهنم داشته باشم؟ یا آن‌قدر آشفتگی، بی‌قراری، کینه، خشم و حسادت هست که جایی برای خدا نباشد؟ همسفری از من پرسید: «خانم آذر، می‌شود بپرسم شما این سؤال‌ها را از کجا در می‌آورید؟» من از او پرسیدم: «سردار بدون دار یا سردار بدون سر، تو را به چه نقطه و مفهومی می‌رساند؟» او گفت: «من همش دارم توی بازی ذهن بازی می‌کنم تا خودم را پیدا کنم.»

من قصدم پیدا کردن خودم است. می‌خواهم ببینم در این پانزده، شانزده سالی که در این کنگره آمد و شد کردم، الان با خودم چند، چندم؟ دور هم جمع شدیم برای دستور جلسه «عدالت». بیایید درباره عدالتی صحبت کنیم که ببینیم آیا بر ما برقرار بوده یا نه. این سؤال را اول باید از خودم بپرسم: «آذر، تو عدالت‌ها را اجرا کردی؟ بلدی از دیگران توقع داشته باشی عدالت در موردت اجرا شود؟» باز از کلمه عدالت، خودت را پرتاب کن روی «تصفیه»؛ ببین کجا عدالت صورت می‌گیرد و تو چطور با خودت تسویه حساب می‌کنی. ما فکر می‌کنیم سردار یعنی اینکه من بیایم یک پولی را به کنگره بدهم.

من دیگر عضو شدم و اینجا برای من اتمام کار نیست؛ بلکه تازه استارت کار است. تازه اینجا اول بازی است. آمدم ببینم «گذشتن» اصلاً چه معنایی دارد. این امضای گذشتن است؛ آمدم پولی را پرداخت کردم تا انگار امضا کنم که «من هم در این بازی قرار بگیرم». می‌خواهم ببینم این گذشت برای من چه حاصلی دارد و چه چیزی در من پدید می‌آورد؛ می‌خواهم ببینم از درون من چه چیزی را می‌خواهد بیرون بکشد و به نمایش بگذارد. بعد، بنشین و به آن نمایشی که از خودت بیرون آمده نگاه کن و ببین آیا آن را می‌پسندی؟

ما فکر می‌کنیم اگر به فلانی کمک کردیم، دیگر کارمان تمام شده است. اما ببینیم از آن کمکی که به دیگران کردیم، چندتا به خودمان کمک کردیم تا توانستیم آن دست خیر را نشان دهیم؟ همه شما تک‌تک نتایج هر قدمی را که برداشتید، دیدید. اما این‌هایی که به زبان می‌آورند و می‌گویند: «نه، من ندیدم» یا «آن مال من نبود»، به خاطر این است که انسان تاییدطلبه. دوست دارد بیشتر از آنچه هست از او تشکر شود. چون وقتی آن‌قدر تشکر نمی‌شود، به زبان می‌آورد و می‌گوید: «من کارهایی کردم که خیلی بیشتر از آن بود که باید می‌کردم، چون از من آن‌طور که باید تشکر نکردند». ولی وقتی همان زحمتت را در پای خدمت می‌بینی، عدالت برقرار شده است.

تو می‌خواستی با خودت «صفر» شوی. این با خود صفر شدن، من را به اوج می‌رساند. «هیچ» من را با «هیچ» او هست می‌کند تا به «هستی» برسم؛ چون تا به «هیچ» نرسی، به «هستی» نمی‌رسی. وقتی به جایی برسی که از خودت بپرسی «مگر من کی هستم؟»، دقیقاً همان‌جاست که مدال معنوی به گردنت می‌افتد؛ چون دیگر می‌گویی «مگر من کی هستم؟». آن مدال از طرف معنویت به گردنت می‌افتد و خودش بار مادی هم برایت می‌آورد؛ از جاهایی کمک می‌رسد که حتی در باورت هم نمی‌گنجد.

مثلاً یک روز می‌خواهی کاری انجام دهی و می‌بینی آن‌قدر دست کمک به سمتت می‌آید که باورت نمی‌شود؛ این‌ها همه کمک‌هایی است که بابت قدم‌هایی که از قبل برداشتی و در اینجا و آن‌جا تصفیه شدی، به تو می‌رسد. پس شد؛ رفتیم روی کلمه «سردار»، آمدیم روی «عدالت»، رسیدیم به «تصفیه»، رفتیم روی «هیچ» و دوباره برگشتیم روی «همه چیز». اینجا یعنی همان رسیدن. ممنون که به صحبت‌های من گوش دادید.

مرزبانان کشیک:همسفر انسیه و مسافر احمد
عکاس: همسفر ناهیده رهجوی راهنما همسفر بهاره (لژیون اول)
تایپیست و ویرایش و ارسال: راهنمای‌تازه‌واردین همسفر مرضیه نگهبان سایت
همسفران نمایندگی کاشان

 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .