English Version
This Site Is Available In English

از جایی که فکر می‌کردم پایان است

از جایی که فکر می‌کردم پایان است

از جایی که فکر می‌کردم پایان است سلام دوستان میثم هستم یک مسافر. اگر بخواهم از مسیر زندگی‌ام بگویم باید از روزهایی شروع کنم که واقعاً فکر می‌کردم قرار نیست زنده بمانم. روزهای سختی را گذراندم روزهایی که حال خودم را نمی‌فهمیدم و همیشه یک سؤال در ذهنم بود: چرا حالم خوب نمی‌شود؟ تا اینکه مسیر کنگره ۶۰ برایم باز شد آرام‌آرام آمدم آموزش گرفتم کارکردم در مسیر ماندم و خدمت کردم. هرچه جلوتر رفتم بیشتر فهمیدم که قرار نیست فقط از یک مشکل عبور کنم قرار است خودم را دوباره پیدا کنم و زندگی کردن را یاد بگیرم یکی از اتفاق‌های زیبایی که در این مسیر برای من رقم خورد، دنور شدن بود برای من دنور شدن فقط یک خدمت نیست. پشت این اتفاق تمام آن روزهای سخت تمام ناامیدی‌ها و تمام لحظه‌هایی قرار دارد که فکر می‌کردم دیگر راهی برای ادامه دادن ندارم امروز می‌بینم همان انسانی که روزی فکر می‌کرد قرار نیست بماند، حالا می‌تواند قدمی برای زندگی و آرامش یک انسان دیگر بردارد. در کنگره یاد گرفتم که ما وقتی خدمت می‌کنیم چیزی را از دست نمی‌دهیم. شاید در ابتدا فکر کنیم «ما می‌دهیم و چیزی برنمی‌گردد»اما این‌طور نیست. خدمت حال خود آدم را خوب می‌کند وقتی برای دیگری قدمی برمی‌داری، چیزی درون خودت روشن می‌شود. انگار کائنات یک کد به انسان می‌دهد؛ کدی که می‌گوید بخشش، کم شدن نیست؛ زیاد شدن است. امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، از تمام سختی‌هایی که پشت سر گذاشتم خجالت نمی‌کشم چون اگر آن روزها نبودند، شاید قدر این آرامش و این زندگی را نمی‌دانستم. من از جایی آمدم که فکر می‌کردم پایان راه است، اما کنگره به من یاد داد که گاهی درست در همان‌جایی که فکر می‌کنی همه‌چیز تمام شده، می‌تواند شروع یک زندگی تازه باشد. و امروز دنور شدن برای من یعنی یک‌چیز: من زندگی را دوباره پیدا کرده‌ام و حالا می‌خواهم سهم کوچکی در ادامه پیدا کردن زندگیِ دیگری داشته باشم. چند خط از دل من: از آخر شب‌های تاریک آمدم از جاده‌ای پر از درد و خستگی فکر می‌کردم پایان من نزدیک است اما زندگی هنوز برایم راهی داشت آمدم و قدم‌به‌قدم فهمیدم افتادن همیشه پایان نیست گاهی خدا زندگی را درست از همان جایی شروع می‌کند که فکر می‌کنی دیگر هیچ راهی نیست امروز دستم را به سوی دیگری دراز می‌کنم نه برای اینکه چیزی از من کم شود بلکه برای اینکه فهمیده‌ام بخشیدن گاهی زیباترین شکل دوباره زندگی کردن است.

 

عکاس: مسافر علی لژیون ششم
ارسال مطلب: مسافر محمد لژیون پانزدهم

مرزبان خبری: مسافر میلاد

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .