دومین جلسه از دور شصت و چهارم سری کارگاهای خصوصی کنگره 60 با استادی مسافر پهلون حسین، نگهبانی مسافر احمد و دبیری مسافر مهرداد،
با دستور جلسه «عدالت، آیا همه افراد در کنگره 60 با هم برابرند؟ » دوشنبه 19 مرداد 1405 در نمایندگی پرستار راس ساعت 17 آغاز به کار نمود
خلاصه سخنان استاد؛
سلام دوستان حسین هستم یک مسافر
.jpg)
از درگاه خداوند متعال، و نیز از آقای مهندس، اساتید گرامی و تمامی خدمتگزاران کنگره ۶۰، بهویژه خدمتگزاران شعبه خودمان، و همچنین از تیم مرزبانی و ایجنت، صمیمانه تشکر و قدردانی میکنم.
امروز، حدود پنج دقیقه پیش از آغاز جلسه، به طبقه بالا رفتم تا سؤالی بپرسم و به دنبال استاد میگشتم که گفتم: «خودم هستم.» چیزی برای ارائه آماده نکرده بودم. از آنجا که شال همراه نداشتم، با عجله شالم را برداشتم و با اندکی استرس به جلسه آمدم.
دستور جلسه امروز: عدالت
آیا همه انسانها و تمامی مسافران در کنگره ۶۰ با یکدیگر برابرند؟
به گمان من، عدالت در این است که من، حسین، امروز به اینجا آمدهام. از مکان خود – چه خانه و چه مغازهام – و از زمان و زبان خود گذشتم و اکنون سخن میگویم. اگر نمیآمدم، حالم متفاوت بود؛ اما آمدم و یقیناً دریافت میکنم، چرا که خداوند سریعالحساب است.
اگر من کاری را انجام دهم، پاداش آن را خواهم گرفت؛ همانگونه که اگر کسی صبح به سر کار رود، شب مزد خود را دریافت میکند و اگر نرود، مزد نخواهد داشت.
صدای عدالت بسیار بلند است. همه میشنوند، اما من نباید نشنوم. اگر کسی کاری ناشایست انجام دهد – چه خیانت در امانت باشد، چه با شوخی و استهزا با هستی، نیستی، کنگره ۶۰ یا سفر برخورد کند – سرانجام، تمسخر، او را به خود بازخواهد گرداند.
من، حسین، یک مسافر صفراولی هستم. اگر یک روز بیایم و یک روز نیایم، یک روز بنویسم و یک روز ننویسم، در حقیقت نافرمانی کردهام و این به سفر اولیها آسیب میزند. خود من نیز در سفری پیشین، این تجربه را داشتم و ناموفق بودم؛ چرا که تنها میپنداشتم داروی درمان، «اوتی» است. دست بلند میکردم و اعلام سفر مینمودم و میگفتم داروی من «اوتی» است. البته «اوتی» بخشی از درمان است، اما به تنهایی کافی نیست.
داروی درمان برای مسافر سفر اول، فرمانبرداری است؛ داروی درمان، سفر سیگار کشیدن است؛ داروی درمان، خواب شبانه و نوشتن سیدی است. نوشتن و ننوشتن، حال شما را دگرگون میکند؛ این همان عدالت است.
برابری در کنگره ۶۰ به این معناست که ما در ورود با هم برابریم، اما در روز رهایی یا هنگام حرکت، برابر نیستیم. این تفاوت به نحوه حرکت من بازمیگردد. آیا من جلسات را منظم شرکت میکنم؟
مسافر سفر اول، در «آموزشگاه» به سر میبرد و آموزش میبیند؛ به او گفته میشود که به کار دیگران کاری نداشته باشد، داروی خود را مصرف کند، سفر سیگار را انجام دهد و سرش را پایین بیندازد. اما مسافر سفر دوم، وارد «دانشگاه» شده است؛ او اکنون دانشجو است و باید خودش به دنبال دانش برود؛ در آنجا کسی به او نمیگوید که بیا. در سفر دوم و بهویژه در وادی چهاردهم (بخشش)، باید هم به خود بپردازد و هم به دیگران؛ هم زندگی خود را بسازد و هم به فکر تأمین زندگی دیگران باشد؛ هم حال خود را نیکو کند و هم حال دیگران را.
اگر من، حسین، میخواهم حالم خوب شود، باید به اینجا بیایم. بسیاری از مسافران سفر اولی – از جمله خود من – در آن دوران، بسیار ناله میکردند که همسر، کار، مادر، پدر، پول و ... مشکل دارند. اما حقیقت این است که اگر میخواهید حالتان خوب شود، باید بیایید تا پس از آن، مال و زندگیتان نیز سامان یابد؛ چرا که تا حال درست نشود، هیچ مالی اصلاح نخواهد شد.
اگر من میتوانستم کاری را درست کنم، روزی پیش آقای رضا صبایی خدا خیرش دهد که ایجنت بود، رفتم. من یک سفر ناموفق داشتم و حال بسیار بدی داشتم. در پایان آن دوره، پشت در ایستاده بودم و هر کس رهایی اعلام میکرد، گریه میکردم و میگفتم: «میشود؟» ولی خواسته و تلاشی نداشتم. حالم خراب بود و دوست نداشتم به خانه بروم. ایشان میدانست که حالم بد است، اما منتظر بود تا خودم بگویم؛ من نمیرفتم و فقط گریه میکردم. اما تجربه آن سفر قبلی را کنار گذاشتم و این سفر را از صفر آغاز کردم.
در پایان، خاطرهای به ذهنم رسید که باید بگویم؛ میدانم زیاد پرحرفی میکنم. آقای مهندس میفرمایند که «پارک لاله و استخر» برای مسافر سفر اول، باند پرواز است. من نیز این را اضافه میکنم که آقای مهندس بیدلیل سخنی نمیگویند. استاد امین میفرمایند که پارک لاله، «گنج پنهان» است. این گنج برای کسی است که نیامده و رفته و آن را یافته و اکنون از آن بهره میبرد و حالش را میبرد؛ کسی که تلاش میکند و شبانگاه، هنگام بازگشت به خانه در چهار صبح، یعنی انرژی صبحگاهی را دریافت کرده است.
اگر چیزی برای خرج کردن ندارید، باید ابتدا داشته باشید؛ بدون داشتن، نمیتوان خرج کرد.
پس، قدر خودمان، قدر سفرمان، قدر شعبهمان، قدر راهنمایمان و قدر خدمت را بدانیم. آن روزی که این چراغ روشن بود، من آمدم و سفر کردم. اگر این چراغ و خدمتگزاران نبودند، این راه نبود. چه اندازه قدر این سیستم را میدانم؟ چه اندازه قدر پدر و مادر، همسر، کار، مال و حال خود را میدانم؟ به هر میزان که به حال و مال خود احترام بگذارم و به این سیستم ارج نهم، خداوند نیز در برابر آن به من احترام خواهد گذاشت.
بسیار پرحرفی کردم؛ از شما که گوش دادید، سپاسگزارم.
عکس ، تایپ و ویرایش: مسافر علی لژیون ششم
بارگذاری: مسافر کوشیار لژیون نهم
وبلاگ نمایندگی پرستار
- تعداد بازدید از این مطلب :
65