چهاردهمین جلسه از دوره سوم کارگاههای آموزشی عمومی کنگره۶۰، نمایندگی میلاجرد با استادی راهنمای محترم مسافر میثم، نگهبانی مسافر محسن، و دبیری مسافر علی با دستور جلسه " عدالت، آیا همه افراد در کنگره۶۰ با هم برابرند؟ " شنبه ۱۷ مرداد ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار کرد.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، میثم هستم، یک مسافر،
خدا را شکر میکنم که امروز فرصت این را دارم که در خدمت شما باشم. در رأس، از جناب آقای مهندس و همه عزیزان خدمتگزار، مخصوصاً این شعبه و راهنمایان عزیزم که خیلی به من کمک کردند تا در این مسیر رشد کنم، حال خوبی داشته باشم و امروز بتوانم در این جایگاه قرار بگیرم، تشکر میکنم.
از راهنمای سفر اولم، آقای خادمی، تشکر میکنم. همچنین از آقا رضا و خود آقا محسن، راهنمای سیگار، و همه عزیزانی که همیشه برای من زحمت کشیدند، تشکر میکنم. من وظیفه خودم میدانم که هر جایگاهی را تجربه میکنم، از این عزیزان یاد کنم و ازشان تشکر کنم.
حس خیلی خوبی دارم. امروز آمدم توی شعبهتان، شعبه خیلی قشنگی دارید و آدم حس خوبی به آن پیدا میکند. شهر میلاجرد را من تا حالا ندیده بودم؛ اطرافش آمده بودم، ولی خود شهر میلاجرد نیامده بودم. نمیدانم، آبوهوای اینجا از اراک بهتر بود، حسش بهتر بود. از وقتی وارد شدم، حال و حس خیلی خوبی دارم.
امیدوارم روزبهروز این شعبه در حال ترقی باشد و برای همه سفر اولیهایش آرزوی موفقیت میکنم. همچنین برای سفر دومیها و خدمتگزارانش آرزوی رستگاری دارم.
دقیقاً برای خدمتگزارهایی که دیدم، حس و حالم، حس و حال همین مصداق موضوع جلسه است. در راه داشتم به این موضوع فکر میکردم که آیا همه افراد در کنگره برابر هستند؟
این صد کیلومتر راه که میآیی و به این موضوع فکر میکنی که چه افرادی قبول میکنند در این جایگاهها خدمت کنند، با همه سختیهایی که دارند... همه ما، هر کسی به هر شکلی و به هر نحوی، در زندگیمان درگیر مشکلات شخصی خودمان هستیم.
اینکه یک روز در میان، صد کیلومتر راه بیایی، به عشق یک تازهوارد که از در بیاید و اینکه هی قد و بالای او را نگاه کنی، ببینی این ده ماهش تمام میشود یا نمیشود، خیلی جایگاه بزرگی میخواهد. افراد باید روی خودشان کار کرده باشند و این واقعاً فرق دارد که چه فردی در چه جایگاهی قرار میگیرد. این مشخص میکند که همه افراد با هم برابر نیستند.
من خودم شخصاً بخواهم اعتراف کنم، یک بار دیگر این شال تازهواردین را قبول شده بودم و بزرگترین چیزی که در ذهنم بود، این بود که من خودم مثلاً عشق شال نارنجی را داشتم. حالا شاید تفاوت این رنگ شال و اینکه این را رقم میزد درون من که آیا این، معیار من را با یک آدم دیگر که این شال را میگیرد، رنگش هرچه باشد، و در آن جایگاه مینشیند و خدمت میکند و با عشق خدمت میکند، مشخص میکند؟
آیا افراد در جایگاهها با هم برابر هستند؟ در کنگره با هم برابر هستند یا نیستند؟
خدا را شاکرم که باز هم فرصتش پیش آمد که دفعه دوم هم قبول شدم و حالا دارم این را تجربه میکنم.
من حالا تجربه شخصیام را بگویم. امروز خودم رفته بودم آرایشگاه. خب، من خودم خیلی موهای پُری ندارم. یاد صحبت استاد امین افتادم. در این چند تا سیدی قبلیاش میگفت که من به خاطر اینکه میرفتم آرایشگاه، آرایشگر همان میزان پولی را از من میگرفت که از بقیه میگرفت.
خب، حالا استاد امین هم موهای پُری خیلی ندارد و این باعث شد که چون تعادل و آن معرفت و آن چیز را در طرف ندیده بود، در هیچکدام از آن آرایشگرها ندیده بود، خودش به این نتیجه رسیده بود که موهایش را خودش بزند.
بعد من نشسته بودم و این حرفها داشت در ذهنم مرور میشد. وقتی نشستم مو بزند، او هم حالا یک آشنایی با هم داشتیم، وایستاد درد دل کردن که ما چرا در ایران باید به دنیا بیاییم؟ ما چرا مثلاً هر روز که از خواب بلند میشویم باید با مشکلات تورم روبهرو باشیم؟
این صحبتها را داشت میکرد. بعد دقیقاً آخر سر، موقع حساب و کتاب که شد، از من هم همان مبلغی را گرفت که مثلاً از نفر قبلی شاید نیم ساعت، سه ربع، روی سرش وقت گذاشته بود؛ همان مبلغ را گرفت.
دقیقاً همه این صحبتها برایم تداعی شد که واقعاً هر کسی هر جایی دارد زندگی میکند و در هر جایگاهی هست، در هر شهری هست، در هر خانوادهای هست، باید همانجا باشد.
من اگر خودم شخصاً در این اجتماع دارم زندگی میکنم و از این گرانیها حالم بد میشود، حس بد میگیرم و اتفاقات ناخوشایندی در این اجتماع رقم میخورد، خب من باید برگردم درون خودم.
من هم یکی از افرادی هستم که دارم در این مملکت زندگی میکنم. آیا من خودم جزو این افراد نیستم؟ آیا من خودم موقع چیزی که در دست منه، وقتی تیغ دست منه، چجوری میبرم؟ موقع حساب و کتاب کردن با مردم چجوری رفتار میکنم؟
آیا من باید مثلاً اینجا باشم یا مثلاً حالا یک کشور اروپایی که خیلی نرماله؟ بخواهیم مثلاً همیشه در صلح مثال بزنیم، مثلاً اتریش، نروژ؛ اینها هستند که معمولاً از همه لحاظ خیلی خوبند. من باید آنجا باشم یا اینجا باشم؟
اگر بخواهم برگردم درون خودم و با معرفت خودم، خودم را قضاوت کنم، میبینم آقا، دقیقاً جای درستی قرار گرفتم.
من خودم یادم میآید مثلاً همیشه به این موضوع فکرمیکردم: من چرا باید در خانوادهای به دنیا بیایم که مثلاً پدرم معتاد باشد؟ بعد مثلاً داییهایم همه اعتیاد داشته باشند، عموهایم همه اعتیاد داشته باشند. چرا من؟
خیلی خیلی با این موضوع جنگیدم. قبل از کنگره هم یک سری کتاب بابتش خواندم و حالا آن علم و دانش واقعیاش را کنگره به من داد. من عذاب میکشیدم از این بابت که چرا من مثلاً باید در این خانواده باشم؟ چرا اصلاً باید اینطوری باشد؟
یک نفر چرا باید در آمریکا به دنیا بیاید؟ چرا من باید اینجا به دنیا بیایم؟ چرا من معتاد میشوم و آن یکی مثلاً در یک خانواده فرهنگی به دنیا میآید؟
بعد مثلاً به این فکر میکردم که اگر آن قیامتی، چیزی که در مورد خداوند میگویند که مثلاً برویم آن دنیا، مثلاً خدا یک روز به من بگوید که تو چرا این کارها را کردی، مستقیماً بهش میگویم: چرا منو آنجا نیاوردی؟ چرا منو مثلاً توی آن کشور، توی آن خانواده به دنیا نیاوردی که مثلاً شرایطش برای من هم ایجاب بشود که من هم بروم، مثل آن آدم رشد کنم، به جای اینکه درگیر اعتیاد بشوم، من هم به دیگران کمک کنم؟
ولی خب خدا را شکر آمدیم در کنگره و با این موضوع یواشیواش متوجه این موضوعات شدیم که هر کسی هر جایی که هست...
یک مثالی آقای مهندس میزند. یک نفر بود، بچهای بود که نابینا بود. بعد یک نفر میآید میگوید که خب این چرا؟ این چه عدالتیه و فلان... بعد به اذن خدا، حالا نمیدانم این مثال چجوریه، ولی داستانیه که من شنیدم، همانجوری که شنیدم تعریف میکنم.
میگویند که مثلاً حالا بیناییاش را به دست میآورد و در عرض پنج دقیقه یک چاقو میگیرد دستش و چند نفر از رفیقهایش که دور و برش بودند را کور میکند. هر چیزی که هست، یک چیزی هم پشتش هست.
حالا در صور آشکار وقتی نگاه میکنیم، مثلاً یک نفر شده مهندس، یک نفر شده دکتر در این اجتماع. خب رفته درس خوانده؛ این آشکارترین حالتی است که به چشم ما میآید.
دیگه خب مشخصه وقتی یک نفر میرود درس میخواند، تهش به کجا میرسد؟
تازه در سن مثلاً سی سالگی، سی و پنج سالگی... من خودم شخصاً که از بچگی درگیر اعتیاد بودم، همیشه هم دنبال یک راهی میگشتم. تازه در مثلاً سی و چهار، پنج سالگی آمدم با کنگره آشنا شدم. یک کمی الان، تازه بعد از پنج، شش سال که در کنگره هستم، توانستم مثلاً خودم را در درون خودم یک کمی پیدا کنم تا حالا تازه بتوانم یک ذره مسیر را پیدا کنم، تا من هم مثلاً بتوانم، اگر خدا کمکم کند، به یک نفر دیگر کمک کنم.
خب فرق دیگه بین منه که مثلاً این راه را طی کردم با آن آدم که رفت درس خواند، شد دکتر.
یک چیزی هم که هست، حالا در مورد اینکه به نظر من هیچوقت عدالت معنیش برابری نیست.
اگر شما مثلاً یک پرس غذا را به یک بچه بدهی، همان پرس غذا را مثلاً به یک آدم میانسال بدهی، همان پرس غذا را باز به یک آدم مثلاً پا به سن گذاشته، هفتاد، هشتاد ساله بدهی، این اسمش عدالت نیست. این اسمش برابری نیست.
شاید برابری باشد از لحاظ اینکه غذا به یک میزان تقسیم شده بین این افراد، ولی آیا آن بچه در آن سن و سال میتواند آن یک پرس غذا را بخورد؟ و اگر بخورد چه اتفاقی برایش میافتد؟ دلدرد میگیرد دیگر.
بعد آن آدم در سن میانسالی، حالا شاید آدمها بهتره زیاد غذا نخورند، ولی اگر سیر نشود، آن میزان غذایی که اضافه آن بچه بوده به این بنده خدا برسد، بخورد. و همینطور همان میزان غذا باز به یک آدم میانسال نباید آنقدر بخورد.
دیگه طبعاً خب این، اگر بخواهی بهش عمیقی یک ذره نگاه کنی، بهتره که به آن بچه غذای کمتری داده شود. این اسمش عدالته.
خداوند هم به نظر من مخلوقاتش را اینجوری در نظر میگیرد.
برای من آقا، شاید مثلاً خیلی زود باشد که خیلی جاها را قبل از اینکه یک مسیری را طی کنم، تجربه کنم. مثلاً همین شال تازهواردین میشود.
شاید مثلاً من باید پنج، شش سال در کنگره آموزش میدیدم، روی خودم کار میکردم. شاید برای من زود بود که مثلاً سال اول شال نارنجی بخواهم بندازم.
من خیلی دیدم با افرادی که بیرون از کنگره ۶۰ صحبت میکنم. اکثراً همه از عدالت خدا ناراحتند، از اینکه شاکیاند که چرا خداوند مثلاً منو در این شرایط قرار داد و یک سری دیگه آدمها مثلاً در شرایط دیگه قرار دارن.
بعد وقتی بهشون میگی، یک ذره توضیح میدی، برای خیلیهاشون قابل باور نیست که این مثلاً یک برگی از اون کتابیه که شما میبینید.
شما خودتو اگر مثلاً توی برگه قبلی، ده برگه قبلی، اگر برات بخونن که چه اتفاقهایی برات افتاده، شما خودت اگر معرفت درونت باشه، شاید حتی همین جایگاهی هم که الان درونش قرار گرفتی، خودت حاضر نشی به خودت...
کمااینکه ما خودمون با میل خودمون و شرایط خودمون و میل به پیشرفت خودمون، در عوالم دیگه همین جایگاه، همین خانواده، همین شهر و همین شرایط رو انتخاب کردیم.
پس بنابراین، هر کسی در هر جایی هست، به نظر من در بهترین شرایط قرار گرفته.
و اینکه افراد هم واقعاً در کنگره برابر نیستند و تنها برابری که دارن، همون لحظهایه که از در وارد میشن.
یعنی همه اون چیزهایی که گفتیم راجع به افرادی که مهندسن یا نمیدونم دکترن، به هر ترتیب، اگر در اعتیاد با هم مشترک شدید، از این در، همه با هم وارد میشویم.
خب آقا محسن با شال نارنجی، آقا مهدی با شال نارنجی، بچههای دیگه با شال سبز؛ اینا قدیمیترن و اینا کسایی هستن که این راه را رفتن. مطمئناً با آن کسی که از در میآید برابر نیست.
فقط با آن شخصی که همتراز خودش است و در سفر، در چیزهایی که مشترک هستن، برابرن.
یک سفر اولی یک صندلی دارد، آن یکی سفر اولی هم همینجا. یک سفر اولی باید سیدی بنویسد، آن یکی هم باید بنویسد، اینا چیزهایی هست که تقریباً میشود گفت در آن اشتراک داریم.
ولی در موضوعات دیگر، هیچوقت نمیشود یک سفر دومی را با سفر اولی مقایسه کرد.
امروز مثلاً انتخابات نگهبانی هستش. خب این جایگاه، وقتی که یک نفر در سفر اول هست، به هیچ عنوان حق این را ندارن؛ یعنی حق این را من نمیگویم، کنگره میگوید، قوانین کنگره میگوید که این جایگاه را بخواهد تجربه کند.
بنابراین افراد باید بیایند، خودشان جایگاه خودشان را به دست بیاورند و مشخص کنند که در چه لولی هستند.
و هیچوقت هیچکس با هم برابر نیست.
از اینکه به صحبتهای من گوش کردید، از همهشما ممنونم.
عکس؛ مسافر عباس
تایپ و تنظیم؛ مسافر علی
(مسافران و همسفران شعبه میلاجرد)
- تعداد بازدید از این مطلب :
84