نهمین جلسه از دور پنجاهوپنجم سری کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰، نمایندگی پارک لاله، به استادی راهنمای محترم مسافر حامد، نگهبانی مسافر مجتبی و دبیری مسافر وحید، با دستور جلسه «عدالت، آیا همه افراد در کنگره ۶۰ با هم برابراند؟» در روز یکشنبه ۱۸ مرداد ماه ۱۴۰۵، رأس ساعت ۶:۰۰ صبح آغاز به کار کرد.
.jpg)
خلاصه سخنان استاد
معمولاً وقتی مطالبی را میشنوم و مورد توجه قرار میدهم، سیدیهای آقای مهندس و دکتر امین بهصورت خودکار در ذهنم تداعی میشوند
دستور جلسه این هفته عدالت، آیا همه افراد در کنگره۶۰ با هم برابرند؟ را هم که فهمیدم، پیام استاد در یکی از این سیدیها برایم خیلی برجسته و پررنگ شد.
در آنجا مطرح میشود که راه صحیح رفتن بسیار سخت است؛ زیرا انسان معمولاً چیزهایی را مورد توجه قرار میدهد که مورد استفاده خودش هستند و دوست دارد از بهترین آنها داشته باشد؛ چه البسه، چه اشربه و چه چیزهای دیگر. برای به دست آوردن آنها ممکن است دست به حیله و تزویر بزند و حتی با شیطان همکاری کند تا در آن لحظه دنیا را مال خود کند. سپس استاد میفرمایند که پرهیز از این مسئله جزو واجبات است.
حالا چرا من این موضوع را مطرح کردم؟ به خاطر اینکه این مسئله به زمانی برمیگردد که یک انسان ممکن است دچار اشتباه شود؛ در بحث عدالت، در نقشی که در هستی و زندگی دارد و در نگاهی که نسبت به بیرون و درون خودش پیدا میکند.
در این پیام میگوید انسانی که فقط به چیزهایی توجه میکند که میخواهد مورد استفاده خودش قرار دهد، برایش سخت میشود که راه صحیح را پیدا کند؛ چون دائماً باید به این فکر باشد که چه کار کند این ماشین را به دست بیاورد، چه کار کند آن کتانی را بخرد، چه کار کند آن اشربه خوب را داشته باشد و چه کار کند آن البسه خوب را تهیه کند.
حیله و تزویر انرژی میخواهد، زمان میخواهد و فکر میخواهد. بعد همکاری با شیطان مطرح میشود و در سیدی «تینیجر» آقای امین مطرح میشود که خودش داستانهای خاص خودش را دارد. در این مسیر، وقت و انرژی مورد استفاده قرار میگیرند و هزاران مسئله و داستان به وجود میآید.
حالا نقطه مقابل این چیست؟ یعنی اگر بخواهم این اتفاق برایم نیفتد، گول نخورم و انرژی و زمانم از بین نرود، چه کار باید بکنم؟
نقطه مقابل دقیقاً این است که برای اینکه در این حیله نیفتم، باید زمانی از روز، هفته، ماه و سال خودم را به چیزهایی اختصاص بدهم که مورد استفاده خودم نیستند.
مثلاً مسئول OT مینشیند و نامه بچهها را مینویسد و کاری را انجام میدهد که مورد استفاده خودش نیست، بلکه مورد استفاده دیگران است. یعنی در آن لحظاتی که او خدمت میکند، آسایش دیگران را مورد توجه قرار میدهد. اینجا جایی است که نیروهای بازدارنده شکست خوردهاند. حتی آن نگهبان نظم هم وقتی میایستد، موتورها را منظم میکند و بچهها را سامان میدهد، کارهایی را انجام میدهد که برای خودش نیست و برای دیگران است.
اینجاست که وقتی مجری تلویزیون، در برنامهای که اسمش را نمیدانم، از آقای مهندس پرسید: «دعای شما با خدا چیست و با خداوند چگونه صحبت میکنید؟» آقای مهندس بغض کردند و گفتند: «شاید شما باورتان نشود، ولی من هر لحظه از خداوند تشکر میکنم که به من اجازه داده است به مردمش خدمت کنم.»
ایشان گفتند؛ نه اینکه هر لحظه خدمت کنم، بلکه هر لحظه تشکر میکنم که به من اجازه داده است به مردمش خدمت کنم.
برای من همیشه این سؤال بود که آقای مهندس در خدمت کردن چه چیزی میبینند که اینگونه و هر لحظه میخواهند بابت آن تشکر کنند. یک جورهایی دلیلش در همین پیام مشخص است؛ اینکه آقای مهندس در پاسخ به این سؤال که «آیا همه افراد برابرند؟» میگویند: «خیر.»
در کنگره و در هستی، آن کسی که از همه بیشتر خدمت میکند، بیشتر برخوردار میشود. حالا خدمت کردن معنایش چیست؟ کسی که خدمت میکند، چیزهایی را مورد توجه قرار میدهد که مال خودش نیست و به ظاهر برای دیگران، برای خداوند و برای هستی هستند.
در سیدی «ساکاروچ» میگوید: اول خودت و خانوادهات را باید بسازی و درست کنی، بعد باید چراغی باشی که دور خودت را روشن کنی و سپس باید تبدیل به خورشید کوچکی بشوی که عالم را روشن کنی، درست مانند بنیان کنگره ۶۰.
پس جواب این سؤال و این دستور جلسه را من از این زاویه نگاه کردم.
بخش دوم صحبت من در مورد محمد عزیز است؛ یکی از اعضای پارک لاله که همیشه در جلسات حضور داشتند. ایشان با اعلام سفرهایشان، با مشارکتهایشان و با انرژیای که داشتند، همه را به وجد میآوردند.
حتی کسی که یک جلسه هم به اینجا میآمد، وقتی استاد میشد و اعلام سفر ایشان را میدید، به وجد میآمد. وقتی مشارکت ایشان را میشنید، حس خوبی به او دست میداد.
به هر حال، یادشان گرامی باشد.
باز هم وقتی من سفر کردن ایشان را شنیدم، یاد سیدیها افتادم. ما تعابیر مختلفی داریم. میشود گفت آقای مهندس در هر سیدی، در مورد رفتن و آمدن و اینکه چطور باید قدر زندگی را بدانیم، صحبت کردهاند.
مثلاً میگویند: «زمان را به قطره ارج بنهیم»؛ یعنی اگر زمان اقیانوس است، قطرهقطرهاش ارزشمند است. حتی برای یک ثانیه آن هم باید ارزش قائل شویم.
در سیدی «جبر و اختیار ۲» میگویند همه ما آمدهایم و میرویم؛ مانند گلی که باز میشود و پژمرده میشود، به همین سرعت. به طور مداوم در سیدیها درباره رفتن و آمدن و نحوه زندگی صحبت میشود و بر آن تأکید میشود.
مثلاً در همان سیدی میگویند که زمین مهد است؛ یک مدرسه است.
درست است، آن موقع هم که در مدرسه بودیم میگفتیم: «اه، خیلی سخت است. من باید صبح زود بلند شوم، امتحان نهایی دارم و نمیدانم فلان و بهمان.» ولی وقتی الان به آن نگاه میکنیم، میبینیم آن هم یک دورهای بود برای اینکه انسان آموزش ببیند و چیزهایی را یاد بگیرد. هیچکس به مدرسه نرفته است که صبح تا شب و شب تا صبح، پنجاه سال در مدرسه زندگی کند.
زمین هم همین است. زندگی هم همین است. میآییم و میرویم. این رفتن و آمدن مهم نیست؛ آن کاری که اینجا انجام میدهیم مهم است.
در سیدی «جبر و اختیار ۱ و ۲»، یک جورهایی از اول پیام تا آخر پیام، آمدن و رفتن انسان مورد توجه قرار میگیرد. چون وقت کافی نیست و شما هم میخواهید صحبت کنید، من فقط آن تکهای را که مورد نظرم است میگویم.
در «جبر و اختیار ۲»، تقریباً در اواسط پیام، میرسد به جایی که میگوید زمانی که در اصل به آخر مسیر میرسی، خود نوعی آغاز است. آنجا آقای مهندس درباره مرگ و میر میگویند که فرد برمیگردد و به عقب نگاه میکند؛ میبیند در کولهپشتیاش چه دارد، چه کار کرده و چه اتفاقاتی برایش افتاده است.
آنجا جایی است که بعضی از انسانها تمام لحظات عمرشان را صرف جمعآوری مال و کار کردن برای دیگران کردهاند و از پول هیچ استفادهای برای خودشان نکردهاند؛ آنها کولهپشتیشان خالی است.
یک سری انسانها هم نگاه میکنند و میبینند کولهپشتیشان پر است.
به نظرم محمد یکی از افرادی بود که به خاطر بودنش در کنگره، آموزشهایی که دیده و خدماتی که انجام داده، جزو کسانی است که انشاءالله این کولهپشتی برایش پر است و امیدوارم سفرش به خیر باشد.
صبح داشتم نگاه میکردم که وقتی یک کسی از بین ما میرود، اگر قرار باشد من دائم شیون کنم و بگویم مثلاً چه قد و بالایی داشت، اینگونه بود و آنگونه بود، مثل این است که یک عزیز آدم مهاجرت کند و جلوی چشم آدم نباشد و بعد هنگامی که بخواهی از او یاد کنی، بگویی چه پیراهنی داشت، چه خوشگل بود، کفشهای مارک داشت، ساعتش قشنگ بود و بخواهی همیشه اینگونه از او یاد کنی؛ در حالی که اینگونه نیست و ما کسی را اینگونه به یاد نمیآوریم.
ما میگوییم: «چه مهربان بود، چقدر به من کمک کرد، چقدر انسان متوجهی بود.»
و این نوع نگاه را هم به هر حال ما در کنگره به دست آوردیم.
امیدوارم تنتان سالم باشد، زندگیتان همراه با سلامتی باشد و کولهپشتیهایتان در زمانی که وقت رفتن فرا میرسد، پر باشد و ادامه مسیر را با موفقیت طی کنید.
.jpg)
عکس و ضبط: مسافر رضا از نمایندگی امیرکبیر
تایپ: مسافر امید از نمایندگی ارتش
بارگذاری: مسافر وحید از نمایندگی لوئی پاستور
تهیه شده در گروه مرزبانی سایت پارک لاله
- تعداد بازدید از این مطلب :
221