دومین جلسه از دور هجدهم سری کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ نمایندگی ملایر، با استادی ، مسافر محمد، نگهبانی مسافر علی و دبیری مسافر بهرام ، با دستور جلسه ( وادی پنجم و تاثیر آن روی من ) روز سه شنبه مورخ ۱۴۰۵/۰۴/۳۱ رأس ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار نمود.

سخنان استاد :
سلام دوستان، محمد هستم یک مسافر.
در رابطه با دستور جلسه وادی پنجم؛
در وادی اول تا وادی چهارم، ما در جهان ذهنی کار کردیم. در جهان ذهنی تفکر کردیم، آموزش گرفتیم و مسیر را در ذهن خود ترسیم کردیم.
وادی پنجم به ما میگوید: قدم بردار و وارد جهان عملی شو. آن چیزی که یاد گرفتی، آن چیزی که نقشهاش را در ذهنت کشیدی، آن برداشتی که به دست آوردی و آن آموزشی که گرفتی، باید بیاید در جهان بیرون اجرا شود.
بعضیها در جهان ذهنی خود فکر میکنند که میدانند؛ یعنی خیلی چیزها را بلد هستند و خیلی چیزها را میفهمند، ولی هیچوقت قادر نیستند آن را عملی کنند، به واقعیت تبدیل کنند و در جهان بیرون به اجرا بگذارند.
دانستن و بلد بودن زمانی به درد ما میخورد که بتوانیم از آن استفاده کنیم؛ یعنی آن را به عمل تبدیل کنیم.
جهان درون انسان، کمتر از جهان بیرون نیست. ما روی کره زمین زندگی میکنیم، راه میرویم و حرکت میکنیم، ولی هیچوقت عظمت آن را بهطور کامل درک نمیکنیم. زمینی که با سرعت بسیار زیادی در حال حرکت است، برای ما مثل یک کوی کوچک به نظر میرسد، اما درون آن عظمتهای زیادی وجود دارد.
وقتی به یک کوه نگاه میکنیم، فقط ظاهر آن را میبینیم، اما درون آن دنیایی از عظمت و شگفتی وجود دارد.
انسانها هم همینگونه هستند؛ وقتی به یکدیگر نگاه میکنیم، فقط ظاهر افراد را میبینیم. میبینیم که راه میروند، صحبت میکنند و زندگی میکنند؛ اما درون هر انسان یک دنیای بزرگ وجود دارد.
مثل دریایی که از بیرون فقط موجهای آبیرنگ آن را میبینیم، اما درون آن موجودات مختلف، ماهیها، نهنگها، مرجانها و زیباییهای فراوانی وجود دارد.
مثل آسمانی که فقط رنگ آبی و ابرهای سفید آن را میبینیم، اما درون آن عظمت خورشید، ستارهها و کهکشانها وجود دارد.
درون انسان هم همینطور است. گاهی انسان در ظاهر آرام است، اما در درون خود با افکار و مشکلات زیادی دستوپنجه نرم میکند. بعضی افراد آنقدر در جهان ذهنی خود گرفتار میشوند که ناامیدی و افکار منفی در وجودشان رشد میکند.
مثل برادرم که وقتی به زندگیاش نگاه میکردیم، پر از ناامیدی، ترس، بیقراری و افکار خودتخریبی بود. وقتی پای صحبتهایش مینشستیم، احساس میکردیم فشار زیادی را تحمل میکند و حرفهایی میزند که نشان از ناامیدی عمیق دارد.
به او گفتم: داداش، تو را چه شده؟
گفت: محمد، مطمئن باش یک جایی پیدا میشود که تو میروی و از این بدبختی نجات پیدا میکنی، ولی برای من دیگر آن موقع دیر شده است.
اما امروز به لطف آموزشهای کنگره یاد گرفتیم که هیچوقت دیر نیست؛ باید از جهان ذهنی حرکت کنیم و وارد جهان عملی شویم.
وقت تمام شد.
از اینکه به صحبتهای من گوش کردید، سپاسگزارم.

عکاس وتایپ : مسافر رسول ل چهارم
تنظیم و ارسال گزارش : راهنما مسافر بهمن مشفق لژیون دوم
- تعداد بازدید از این مطلب :
209